جلد نخست کتاب “بُعد سوم آرمان نامه ارد بزرگ” بقلم فرزانه شیدا

نخستین کتاب از دوره کتابهای : بعد سوم آرمان نامه ارد بزرگ

به قلم فرزانه شیدا
انتشار اینترنتی : جاودانه ها

نخستین کتاب از دوره کتابهای : بعد سوم آرمان نامه ارد بزرگ

فرزانه شیدا
پانزده مهرماه ۱۳۴۰ چشم به جهان گشود بیش از بیست سال است که در کشور نروژ زندگی می کند، سه دهه است که می سراید .
اشعارش مورد استقبال علاقمندان به شعر و ادب ایران زمین قرار گرفته است .
مدت چهار سال است که در حال تحقیق و نگارش مجموعه های در تبین و تشریح اندیشه های متفکر و اندیشمند ایرانی ارد بزرگ است .
کاملترین مجموعه او بعد سوم آرمان نامه ارد بزرگ است که همچنان در حال تکمیل آن است
کتابهای سخنان ماندگار ، ذرات طلایی یک و دو ، و ترجمه مجموعه های وزین از دیگر کارهای اوست
دیوان اشعارش مشتمل بر صدها سروده متنوع خود حکایتی دیگر دارد .
برای او و همسرش و همچنین دو فرزند دختر و پسرش آرزوی شادی و موفقیت می کنیم

نشر جاودانه ها

جلد نخست  در برگیرنده بررسی چهارده فرگرد از صد و سیزده فرگرد آرمان نامه ارد بزرگ به ترتیب زیر می باشد .

- بعد دیگر فرگرد آرمان
- بعد دیگر فرگرد عشق
- بعد دیگر فرگرد رنج و سختی
- بعد دیگر فرگرد گیتی
- بعد دیگر فرگرد سرپرست
- بعد دیگر فرگرد پیشوا
- بعد دیگر فرگرد کودکی
- بعد دیگر فرگرد سیاست
- بعد دیگر فرگرد مردان و زنان کهن
- بعد دیگر فرگرد برآزندگان
- بعد دیگر فرگرد اسطوره
- بعد دیگر فرگرد کودک
- بعد دیگر فرگرد فرمانروا
- بعد دیگر فرگرد انتخابات

بُعد سوم (آرمان نامه)

کتاب بُعد سوم در نظر دارم ایده ها وافکار ارد بزرگ این مرد اندیشمند را با اشعارخود تلفیق نموده و کتاب تازه ای را در اختیار علاقمندان ایشان قرار دهم

امید این کتاب بمانند *سخنان ماندگار* من بعنوان یادواّره * ارد بزرگ و همنچنین کتاب ذرات طلائی ۲/۳ من *ف.شیدا قادر باشد آنچه در جستجوی آن هستید یافته در راه زندگی بکارگرفته وموفق باشید.

(”بعُد سوم”)از *آرمان نامه * کتابی ست همراه با متن واشعاری ازمن تا شاید بدینوسیله توانسته باشم این بزرگمرد تاریخ را بگونه ی خود ارج نهاده و در کنار نام او این کتاب ماندگار تاریخ را به شکلی دیگر مانا تر کنم شاید که بدینوسیله

دیّن خود را به او وبه هموطنان عزیزخود با ذره ای ناچیزاز نوشتار واشعار خود پرداخته باشم

———————————————————
—————————————————————–
———————————————————

- بعد دیگر فرگرد آرمان

میدانید که زندگی بمانند موجهای دریاست و در تلاطم این امواج گاه آدمی دچار لغزش ویا ناامیدی واندوه می گردد

اما آنچه بشر را سرپا نگاه داشته و می دارد قدرت امیدی ست که اگر نباشد هرگز انسان قادر به ادامه زندگی نیست حتی ناامید ترین انسانها نیز در درون ناخودآگاه خود همواره بدنبال امید می گردند

تا بوسیله آن قادربه ادامه زندگی خود باشند وچنانچه کسی بگوید : من به “امید ” اعتقاد ندارم می توان اورا دروغگوئی بزرگ شمرد.

چرا که همین قدر که او با فکر بیدار شدن در صبحی دیگر می خوابد , خود امید اوست به فردا !  و آنکس که در زندگی خود پایدار می ماند وخود را از اعماق مشکل یا مشکلات خویش سربلند بیرون می کشد کسی نیست جز انسانی که به گفته *ارد بزرگ (آدمهای ماندگار*) خوانده میشوند.

——

در شعر موج دریا , من نیز بگونه خود ابراز داشته ام همچنانکه ایشان میفرمایند:

آدمهای ماندگار به چیزی جز آرمان نمی اندیشند.*ارد بزرگ

و:

پیش نیاز رسیدن به دلیری و بی باکی ، یافتن آرمان و خواسته ای هویدا است . *ارد بزرگ

——

* موج دریا:

چو دریائی که خاموش است وآرام

خموش و ساکت وافتاده موجم

نه طوفانی ز خشمم در بگیرد

نه موج ِ خشم من , آید به اوجم

به نرمی, همچو دریای ِ خموشم

که از تن خستگی ها بی خروشم

نه موجِ خشم من …آید به ساحل

نه لرزد قایقی… بر روی دوشم

“همان دریا بود آرام وخاموش

که* عمقی* بیشتر دارد درونش

و گر خاموشی ا ش گیرد درازا

سکوتی نیست بر خشم وجنونش”

که گر خشمی بگیر د ناگهانی ز بهُت سینه ات بر جا بمانی چنان غرّنده وبی تاب ووحشی ست ” که نتوانی زاو خشمش برانی”!

*من آن دریای آرام وخموشم

که در دل شیون وفریاد دارم

اگر چندی سکوتی برگزیدم

بدنبال خودم , بیداد دارم*

به پشتم قایقی از رنج واندوه

شناور بوده با پاروی تقدیر

کنم ویرانه روزی قایقم را

رهانم سینه را از قید زنجیر

که من آخر زکین , این سکوتم

به موج خشم خود دیوانه گردم

به آشوبی برون ریزم غم خویش

زخشمم باهمه , بیگانه گردم

در آندم کس حریف قلب من نیست

که طوفانم هیاهوئی زدرد است

ز بغص وکینه وافسردگی هاست

زقلبی مانده در دنیای سرد است!

۱۳۶۱دی جمعه فرزانه شیدا

همانگونه که در سروده ی موج نیز خواندید سکوت وسازش با مشکلات زندگی راه حل

وراه گشائی نخواهد بود چراکه تا * قدمی برداشته نشود کاری انجام نمیگردد

واین خود یکی دیگر از پند های *ارد بزرگ است

و:
میندیش که دیگران ، تو را به آرمانت خواهند رساند . *ارد بزرگ

از سوی دیگر* اُرد بزرگ میفرمایند:

تنها آرمانهای بزرگ است که به ما بینشی فرا دنیوی می دهد . *ارد بزرگ

——

دایره سرنوشت:

در سیاهی های غم گم گشته ام

در جهان آواره ای سرگشته ام

هرچه پیمودم , ره این زندگی

باز هم برجای خود برگشته ام!

سرنوشتم دایره وار است ومن

از همه تکرارها , پُر گشته ام

چون رهیدم از در تقدیر شُوم

با غم وغصه برابر گشته ام

بسکه بودم با غم وغصه شریک

د ردرون همچون سماور گشته ام

از یگانه بودن و بی یاوری

عاقبت با “غصه ” یاور گشته ام!

ره ندارم یش از این در زندگی؟!

من همان فرزانه ی سرگشته ام؟!

جمعه ۱۲ فروردین ۱۳۶۲ ف.شیدا

——

مردمان توانمند در میان جشن و بزم نیستند . آنها در هر دم به آرمانی بزرگتر می اندیشند و برای رسیدن به آن در حال پیکارند . ارد بزرگ

پیش نیاز رسیدن به دلیری و بی باکی ، یافتن آرمان و خواسته ای هویدا است. ارد بزرگ

——

یاد کن:

دمی از رفیقان خود یاد کن

تو دل خستگان را کمی شاد کن

تو بنشین به پای سخنهای دوست

زآنچه شنیدی تو فریاد کن

دمی با دل خسته ام یار باش

بدرد دل من , تو غمخوار باش

دمی بشنو از درد و ا ندوه یار

بیادم شبی را , تو بیدار باش

شبی بر دل زار و افسرده ام

نظر کن!ببین از چه غم خورده ام

که دل گوید از خنجر یار ودوست

چه زخم عمیقی که من خورده ام !

وزآن پس تو اشک دلم پاک کن

تن ُمرده ام را تو در خاک کن

وگر بین مَردم دلی شد فنا

تو یادی زاین قلب غمناک کن

۱۰/۱۰/۱۳۶۱ ف.شیدا

——

کمر راه هم در برابر آرمان خواهی برآزندگان خواهد شکست .  ارد بزرگ

——

فریاد

دلا فریاد کن فریاد…. فریاد

بگو ای مردمان بیُهده شاد

چراآخر بدینسا ن شادمانید

ز پیرامون ِ خود غافل نمانید

همه دنیا بدست گرگ وروباه

همه دنبال ثروت , مکنت وجاه!

دگر “انسان” کلام پرطنین نیست

مگر “انسان” غرور این زمین نیست؟!

دلی سنگی، دلی فولادی وسخت

دل پاک وخدائی ، ازمیان رفت!

همه حا ّسد همه دشمن به کف دام

بروی هر یکی “انسان ” بوّد نام!!

خدایا بنده ات ظاهر پسند است

بدستش قفل وزنجیر وکمند است

اسیرت می کند , با قفل و زنجیر

چو آبی می کند روح تو تبخیر

خدایا بنده ات ظاهر فریب است

برویش نام انسانی غریب است!!

یگانه مظهر درد وسیاهی ست

چو تصویری که ترسیم تباهی ست

تویاری کن که نامردی بمیرد

که “انسان” نام * انسانی بگیرد!

بنام آدمی براو ببخشا

خداوندا … گناه آدمی را!!

رها کن سینه ی انسان ز تزویر

ز روح آدمی , زشتی تو برگیر

که دنیا بی تو دنیای زوال است

فقط جنگ وتباهی وجدال است!

به عرش تو نگاه ودیده ی ماست

بنام آن خداوندی که یکتاست

ببخشا بر دل انسان رهائی

مبادا مهر خود ازما زُدائی!

خدایا … این جهان آباد گردان

دل این مردمان را شاد گردان.

۱۳ شهریور ۱۳۶۱ ف.شیدا

——

اگر انسان در راه زندگی تنها وفقط بخود اندیشه کند هرگز زندگانی اجتماعی شکلی از هماهنگی وهمکاری بخود نخواهد گرفت اینکه سعی کنیم به آنچه بما واگذار شده است به خوبی انجام دهیم و تنها سرمان بکار خودمان باشد دوشکل دارد:

۱/ تلاش میکنیم با دیگران در نیافتیم؟ یا فقط گلیم خود رااز آب بکشیم و فرقی برایمان نداشته باشد که چه بر سر دیگران می آید که خوب قانون جنگل نیز مهر ومحبتی بیشتر ازاین را درخودجا داده است.!

۲/ اینکه با انجام درست کارخود سعی کنیم چه برای خود چه دیگران فردی مفید باشیم و از اینکه دیگری را دراندوه و ملالت ومشکل می بینیم در نام انسانی خود، تحت تاثیر آن قرار بگیریم .

زیرا بسیار ناشایست است از انسانی که بگوید: من کار خودم را میکنم , دیگران هرچه می خواهند بکنند مگرفردا او می آید نان مرا بدهد؟

واگر کسی روزی دلت را شکست یا ترا بگونه ای ترا ناامید کرد

آیا درست است که تونیز به مقام انتقام فردا همان کنی که او کرد وخود را درحد شان او  پائین بکشی؟!

——

همیشه بخاطر داشته باش که در جائی *سکوت* بهترین جواب هاست:

اگر ساکت همی ماندم , به تندیت از آن آغاز

مَپنداری زبانم نیست, که لبهایم نکردم باز

بخود گفتم خموش ایدل, سکوتت بّه ز هر پاسخ

سگی گر میگزد پایت…توهم گیری زپایش گاز؟!!!

۱۳۶۳ ف.شیدا

این کاملا واضح است که در میان مرد م، انسانهائی یافت میشوند که دون وپست مایه بوده و از رنج دیگران نیز شادی کنند یا حتی مشکل ساز دیگران باشند.

اما تو خود در مقابل ایشان چه میکنی؟ و توخود را چگونه می بینی ؟

اینکه در سطح یا جایگاه ا وقرار بگیر ی نه تنها بر توچیزی نخواهد افزود بلکه از حرمت تونیز خواهد کاست:

——

آدمهای آرمانگرا هنگامیکه به نادرست بودن آرزویا خواسته ای پی می برند بر ادامه آن پافشاری نمی کنند . *ارد بزرگ

——

واین باز دو شکل دارد :

۱/ اینکه من تنها وفقط به نان وراحتی خود می اندیشم

۲/ یا اینکه میترسم ازاینکه محتاج دیگران گردم؟!

——

اما بگفته ی اندیشمندانه ی* ارد بزرگ: * آدم های هدفمند فرمندند ، چرا که برآیند هدفمندی،پاکی ست و پاکی شاهراه فرمندیست .

——

وآنکه خود خوبی میکند خوبی نیز می بیند: *هدفمندان دارای دلدار ، فرهمندانند . ارد بزرگ

و

آرمان ما نباید موجب نابودی دیگران گردد و * آرمانی ارزشمند است که بهروزی ما و دیگران را در پی داشته باشد . ارد بزرگ

——

از این روست که می بایست گفت هرگز چاه دیگران مباش که تو در کندن آن, خود زودتر ته آن را نظاره گر خواهی بود!

زمانی می توانید کسی را از راهی بازدارید که ابتدا هدفش را دگرگون ساخته باشید . تا کسی هدفش دگرگون نگردد شما راه به جایی نخواهید برد . ارد بزرگ

برنامه داشتن ویژه گی آدمهای کارآمد است . ارد بزرگ

——

واین همان لحظه ایست که باید بدنبال آرمان پری گشوده وپرواز کرد:

پر پرواز

در سینه ی من ناله به فریاد رسیده

اشکی دگر از دیده ی غمدیده چکیده

هر خنده به قلبم به غم وغصه در آمیخت

اندوه بسی را , دل افسرده کشیده

هرروز مرا صد گذر از شهر هیاهوست

این قلب غمین جز همه آشوب چه دیده؟!

جان وتن وروحم همه آزرده ز اینجاست

از شدت غم , دل به یکی گوشه خزیده

دردیده ی من , هرطرفی مثل قفس شد

حتی… نفس راحت ازاین سینه بریده !

باید که گریزی زد و زین شهر برون رفت

کاین دل به هوای دگری …. باز طپیده

بی تاب دلم , نابگهان بال وپری یافت

باید که شود… زین قفس تنگ , رهیده

* کی مرغ ز پرواز حذر کرد وقدم زد؟؟!!

آن مرغ که *داند* ره پرواز *پریده!*

مرغ ِ دل ما هم , نتواند که نشیند

بر این دل من لحظه ی * پرواز رسیده

مرغ دل ما هم زتو بگذشت وگذر کرد

آری بدلم *لحظه ی پرواز* رسیده

بامن تومگو قصه زعشقی که دروغ است!

مرغ دل ما بس بوّدش هرچه شنیده!!!

سه شنبه ۶ خردادماه ۱۳۶۵ ف.شیدا

——

اندیشه همه گیر مردمی همیشگی نیست زیرا همواره دستخوش دگرگونی بدست جوانان پس از خود است ورود جوانان به آرامی ، آرمانهای نو پدید می آورد ،و اگر آرمان گذشتگان نتواند خود را بازسازی کند ناگریز نابود می گردد .  ارد بزرگ

——

گاهی هدف چندان دور از دید آدمی نیست ولی باید کمی دور شد و آنگاه برگشت چه درخشان هویداست . ارد بزرگـ

——

وگاه باید دوباره نگریست و ندیده های چشم را بازدید (دوباره نگاه کرد)تا به موفقیت رسید یا حتی قدمی بهتر تازه تر برداشت زیرا نومیدی حصار آدمیست در راه های رفتن زندگی:

——

حسرت

گذارم نام خود یکباره ؛حسرت؛

که شاید آورم ؛غم ؛ را به غیرت

زحرمان گر بخود نامش گذارم

نباید “غم ” شود حیران ز حیرت!

چنان آورده غم بر روزگارم

که دیگر روز وشب برخود ندارم

چنان امید من درهم شکسته

که در* نومیدی خود درحصارم

ز دنیاوجهان , حیرانم و مات

براین “بازندگی” هیهات ..هیهات!

که ناگه … آنچنان روزم سیه شد

که منهم خود شدم جزئی ز امواّت! گرفته آرزویم با جسارت کمی ته مانده را غم کرده غارت!! چنان روح ودلم در هم شکسته که دل افتاده در رنج ومراّرت!

ولی نه….

ولی نه (* ازچه من از پا درافتم؟!)

چرا از * عزم خود اینگونه گفتم؟!

بباید دل شود , همچون نهالی

*که گوئی از دل *سنگی شکُفتم!*

بباید زنده باشم , پا بگیرم

نصیب خود زاین دنیا بگیرم!

نباید تن دهم .. .بر ناامیدی

نباید دیده از… فردا بگیرم

هنوزم در جهانم “زنده هستم”

هنوز از زندگی آکنده هستم!

به قلبی پر طپش در سینه *”هـــستـم”!*

“چنین” باید شدن در زندگانی

که بتوانی دراین دنیا بمانی!

*به شوقی زیستن , راه امید است*

“چنین ” سرشاری از شور و جوانی

اول بهمن ۱۳۶۲ شنبه ف.شیدا

واینگونه باید بود تا کیهان وکائنات نیز باتو همقدم شده وترا یاری دهند

تا خود بسازی وزندگی خویش رابه رشد برسانی

*کیهان دارای ساختاری هدفمند است . این ساختار به آن پویایی بخشیده ،و برآیندی شگرف ،

در آن بر جای می گذارد . *ارد بزرگ

پایان این فرگرد

به قلم: فــرزانه شـــیدا

———————————————————
—————————————————————–
———————————————————

- بعد دیگر فر گرد عشق

Love* - kjærlighet

نماز عشق ترتیبی ندارد چرا که با نخستین سر بر خاک گذاردن ، دیگر برخواستنی نیست . ارد بزرگ

در *فرگرد عشق* به نماد عشق در زندگی انسان نگاهی میکنیم وبا درنظر گرفتن سخنان زیبا وجامع ارد بزرگ وتطبیق برخی آن با دیگر سخنان بزرگان جهان به بررسی عشق وماهیت وارزش عشق در زندگی می پردازیم هرچند که *کلمات* حباب آبند و *اعمال* قطره طلا * ضرب المثل شرقی*

عشـق
______________

آمدم تا در آسمان کبودپرگشایم بسوی آزادی

خانه سازم بر آن خرابه ی دل

تا بگیرم دوباره آبادی

ره گشایم به شادی بودنتا بخندم دوباره با شادی

آه ای خدای عشق و امید

کاش عشقی بمن نمیدادی

کاش عشقی بمن نمیدادی!!!

* ف.شیدا

مقدمه:

___________________

عشق وامید دو احساس ذاتی ست که خداوندگار چون دیگر احساسات در درون آدمی به ارمغان نهاده است معقوله عشق , سخنی نا آشنا نیست که در طی قرون بسیار از این دو دیده وشنیده ایم چه در جامعه وزندگی چه در ادبیات وهنر چه در همه زمینه هائی که بنوعی ااحساسات انسانی سروکار دارند عشق تنها علاقه ای مفرد ومفرط به شخصی از جنس مخالف نیست که عشق در بعُد زندگی ما درهمه مراحل میتواند نقشی عمده را در سرنوشت ما بازی نماید چرا که درهر گامی که برداشته بسوی هدفی رهنمون می شویم اگر همراه با عشق وعلاقه نباشد در آن موفق نخواهیم بود و بسیار در کتب مختلف ازجمله کتابهای روانشناسی براین مطلب تاکید گردیده است که اگر خواهان سلامتی خود هستید هرگز تن بکاری ندهید که خالی از عشق وعلاقه ویا حتی استعداد شما باشد . شاید بپرسید چرا؟ پر واضح است که در راه زندگی آدمی همواره خواهان بهترین ها برای خود بوده است و علاقه به زیبائی وزیبا دوستی وخواست بهترین ها از جمله خصایص آدمی بشمار می رود واین خود موهبتی ست الهی که خداوند در وجود ما به ارمغان گذاشته است .

_______________________________________

نماز عشق ترتیبی ندارد چرا که با نخستین سر بر خاک گذاردن ، دیگر برخواستنی نیست . ارد بزرگ

ما نمی توانیم بگوئیم که در زندگی خواهان زندگی زیباتر , بهتر وآسوده تر نیستیم ما نمیتوانیم زنده باشیم اما از پیرامون خود آنچه دیدنی ست ازجمله طبیعت و دیگر زیبائی هارا نبینیم ویا حتی ازدیدن آن طفره رویم اگر در چشم انسان نیاز بدیدار زیبائی ها , عشق و بهترین ها ی زندگی نبود چرا خداوند خود بدستان خویش تا اینحد در خلق آفریده های زیبائی چون طبیعت پرداخته است؟ و چه در قعر دریاها چه در عمق کهکشان ها نیز از آفرینش چنین زیبائی هائی دست نکشیده ست. با اینوصف چگونه میشود بندگان او که بگفته خود او : ذره ای از وجود تعالی او هستندخالی از احساس عشق وزیبا پرستی و….
دیگر احساسات باشند؟؟!!

زمانی که ما بر حسب احتیاج ونیار مجبور به انجام کاری میشویم که در آن« عشق وعلاقه ای » نیست و تنها ضرورت زندگی ایجاب میکند که در آن طاقت بیاوریم براستی باخود چه کرده ایم؟

______________________

اینجاست که روانشناسان دنیا از بهترین ها ومعروف ترینها تا ساده ترین دکترها روانشناس نشسته در مطب باهم اتفاق سلیقه ای مشترک دارند

۱/ بی عشق به افسردگی خواهی رسید

۲/ با افسردگی به بیماری خواهی افتاد

۳/ با بیماری از زندگی روزانه ی خود باز خواهی ماند

۴/ با بازماندن در روزانه ی زندگی از داشتن

زندگی بهتر و وضع مادی خوب بی بهره خواهی شد وبه فقر

خواهی رسید وهمه وهمه…

نشان ازاین دارد که بی عشق زیستن بمانند بی هوا نفس کشیدن است

که جز رسیدن به حالت خفقان روحی وعصبی به جائی نخواهد رسید

عشق همچون طوفان سرزمین غبار گرفته وجود را پاک

می کند و انگیزه رشد و باروری روزافزون می گردد . *ارد بزرگ

اما زمانی که انسان با شیفتگی وعلاقه بکاری, چیزی یا کسی مشغول میشود

دلگرمی او واحساس خوب او , خود راهبر او در زندگی خواهد بود.

چراکه در راهی گام برمیدارد که میداند عاشقانه

خواهان آن است.

*دشواری ، به هدف ما ارزش می بخشد .

دشواری بیشتر ، ارزش فزونتر . *ارد بزرگ

*باور کن که تو چه هستی آنگاه تو همان خواهی شد

کنایه بر :هرگونه خود را باور داشته باشی همان خواهی شد**ارنست هُلمز

——

زینت انسان در سه چیز است ؛ علم، محبت، آزادی.
(افلاطون*)

—–

هدف هرچه میخواهد باشد
زمانی که عشق همراه آدمیست حتی اگر دیوارها ی بتُونی وسدهای محکم
ودره های وسیع وعمیق درپیش روباشد
انسان سرانجام راهی برای گذر پیدا خواهد نمود
خواه این در طبیعت زندگی وجود داشته باشد
خواه تمامی این سدها ودیواره ها ودرها از وجود انسانی

ساخته شده باشد
که خواهان ممانعت ما از رسیدن با اهداف ماست.
برای مثال: یک هنرمند, نقاش, نویسنده , شاعر وووو
یک مهندس, یک دکتر ودر هرزمینه شغلی دیگری

که بخواهیم نام ببریم.
یا حتی یک قلب درعشقی عمیق
بهانه:
تو برام بهونه ای
تا به شوقی به روزام نگا کنم
واسه من یه چاره ای
که دلم رو به غمام رضا کنم
انگاری بودن تو
حتی یاد و خاطره ات
نفس آبی این قلب منه…تا دل شقایقیم
با همون خال سیاه غصه هاش
واسه تو طپیدنُ و شعری کنه
انگاری بودن تو…حتی یاد و خاطره ات
تو رگ سرخ وجودم…مثه یک رود امید
راهی پیدا کرده از…چشمه ی دل
که همه عاشقی رو…تو تنم جاری کنه
مثه اون زمزمهی رودی که رفت…از تموم رگ من
تا توی متن وجود.
بی تو دنیا…مثه یک دشت سیاهه واسه من
واسه من طلوع فردا نداره
خورشید و آفتاب و مهتاب نداره
بی تو چشمامم دیگه خواب نداره
دنیا هم برای من …مثه یک شب سیاست
.. که همه ستاره هاش… پشت یک ابر سیا قایم شدن
توی قهر لحظه های بی کسی
تُو سکوت یه شب سرد و سیاه.
بی تو دنیا …دیگه بودن نداره
وقتی که آسمونش …آبی رویا نداره
وقتی حرفی از منو ما نداره
چیزی جز غصه ی فردا نداره!
بی تو دنیا…مثه یک قاب رو دیوار میمونه
خالی از نقاشی زندگیه
رنگ سبز و سرخ و آبی نداره
طرحی از روزای شادی نداره
خالی از تصویر یک عاشقیه… آخه قابی خالیه
بی تو دنیا دیگه بودن نداره
دل من شوقی به موندن نداره
آره تو بهانه ای…آره عشق من برام بهانه ای
….واسه قلب عاشقم….که به شوق بودنت
زندگی روسر کنم
به امید عشق تو….توی راهه زندگی
خستگی رو از تنم بدر بکنم
آخه دل محبتو …باتو شناخت
قاب خالی دلم ….نقشی گرفت
رنگ زیبای محبت و وفا
نقش رنگین یه باغ باصفا
همه یادآور قدرت خدا….همه یادآور قدرت خدا.
آره دنیا بی تو بودن نداره
وقتی که آسمونش آبی رویا نداره
وقتی که حرفی دیگه…از منو از ما نداره
تو برام بهونه ای… یه بهونه ی قشنگ
تا بیادم بمونه … همه عشقای قشنگ رو زمین
ذره ی کوچیکی از عشق خداست
عشقی که بی انتهاست
عشقی که بی انتهاست* ف.شید ا ۱۳۸۳ سوم مهرماه
یک زندگی گرم مشتاقانه ورنده در یاد گرفتن ,
آرزوی دانستن و دانش واحساس کردن , اندیشه کردن
و عمل کردن است
واین آن چیزی است که من میخواهم ونه هیچ چیز دیگر

*کاترینه مانی فیلد*

همه وهمه وقتی دردرون خود آن اشتیاق وخواستن را
می بینند که خواهان آن هستند با وجودی گرم
ومتمول از امید هر راهی را که ممکن است حاضرند در
پیش گرفته به قله ی اهداف خود برسند.
اشخاص بزرگ و با همت به کوه مانند، هر چه به ایشان
نزدیک شوی عظمت وابهت آنان بر تو معلوم شود و مردم
پست و دون همانند سراب مانند که چون کمی به آنان
نزدیک شوی به زودی پستی و ناچیزی خود را بر تو
آشکار سازند. *(گوته)

_____________________________

*خاطرم هست در کلاس دکوراسیون ویترینی که میرفتم

(پیش از دانشگده دیزاینری مد* )استاد ما که یک مرد دانمارکی بود و به هریک از ما کلاسور

بزرگ سفیدی اهدا کرد که

روی جلد آن جلدی پلاستیکی / نایلونی کشیده شده بود

ودرداخل آن میشد کاغذ یا عکسی را قرار داد

وگفت آنچه طرح میدهیم وانجام میدهیم همراه با تمامی جزوه ها وعکسهایمان

در این کلاسور بعنوان نمونه ی کار ما باید جمع گردد اما پیش از شروع کار

اولین نقاشی و کار کلاسی ا ین ست که هریک به سلیقه ی خودباید دو نقاشی بکشید

که یکی در روی جلد قرار میگیرد

دومی در پشت جلد که اتمام کلاس ما خواهد بود

و مطلب وموضوع نقاشی این است:

*در روی صفحه : کار را با هدف شروع می کنم

*در پشت صفحه: به قله ی خواسته هایم رسیده ام!

بنظر من این زیباترین تشویق ومحرکی بود که یک استاد میتوانست

درشروع کلاس به شاگردان خود بدهد

*کمک به همگان ، عشقی است که به برجستگان کمک

می کند راه های سرفرازی را بیابند . *ارد بزرگ

و…

*اگر به موفقیت خود واقعا ایمان داشته باشید حتما پیروز خواهید شد.

*داوید شوارتز

و بازبگفته اُرد بزرگ* ما همان هستیم که میخواهیم باشیم*

به این معنا که اگر قصد کنم کسی باشم خواهم بود

حال دربدترین یا بهترین شکل آن حتی در بحث روانشناسی نیز گفته میشود:

*تکرار یک حرف بخود در هرروز وهر لحظه وهر ثانیه

باعث باور آن در درون تو میشود*

وشاید اینرامیدانید که پایه ی طب روانشناسی بیش از هرچیز بر قدرت

* تلقین * استوار میباشد

من اگر روزی صدبار بخو دبگویم من شادترین آدم دنیا هستم وحتی اگر نباشم

احساس سرخوشی بمن دست خواهد دا د,البته اگر خود آنرا باتمام دل باور داشته باشم!

وشاد نیز خواهم شد .

بزرگان میگویند: سقف آرزوهایت را تا جائی بالا ببر که بتوانی چراغی به آن نصب کنی.

حُسن دعا بدرگاه پرورگار نیز درهمین است:

گفتن وتکرار خواسته ها که بنوعی تخلیه روحی

درجائی دیگر امید بخشیدن بما که :

کسی درد مرا میداند وحرف مرا میشنودوامید به برآورده شدن دعا که وقتی درباور خود

میدانیم از درگاه او شنیده میشویم

هرچقدر درگرفتاری ومشکلات , دردرون خود روزنه ای ازامید را میگشائیم

که طاقت وتوان آدمی را بیشتر میکند تا با صبر وتحمل بانتظار بهتر شدن اوضاع باشد.

پس هیچ چیز بی دلیل نیست وهمچنین عشق ووجود عشق در زندگی آدمی

که در درجه ی اول دوست داشتن را در با نام مادر میآموزیم وچون عقل کودکانه

به درک رسید , با *عشق بخدا * آنرا آموزش می بینیم.

پس عشق حتی در جنبه ی غمناک خود نیز

میتواند ره گشائی باشد برای داشتن امیدی درناامیدی ها

هیچ گاه عشق به همدم را پاینده مپندار و از روزی که دل می بندی این نیرو را نیز

در خویش بیـآفرین که اگر تنهایت گذاشت نشکنی

و اگر شکستی باز هم نامید نشو! چرا که آرام جان دیگری در راه است . *ارد بزرگ

——

به اشعار شاعران ونویسندگان نگاه کنید

آنان که از جدائی وفراق مینویسند اکثرا درمیانه ابیات وسطرهای ایشان روزنه ای ازامید

را میتوان یافت که شاعر ونویسنده از آن درغالب کلمات حرف میزند

*امید به بازدیدن وبرگشتن یار

*امید حتی برای یکبار دوباره دیدن او

و….یا

* شاید باخود آرام گرفتنی بااین یاد که عشق او که رفته است ,

زیباترین خاطره زندگیم بود.! که این شادی دل میگردد وآرام دل عاشق.

پس می بینیم درنا امیدی بازهم امیدی نهفته است.

این لازمه زندگی انسانیست

——

هرگز نترس برای فاصله هایئی که میان آرزوها ورویاهایت با حقایق وجود دارد

همانقدر که بتوانی رویایش را داشته باشی میتوانی انجامش دهی

*بلوا دیویس

——
عشق هم برای بودن وزیستن وادامه ی هستی لازمه ای انکار ناپذیر است .

——

*آ خرین راه*

بسیار آرام آمدم ….شاید.. حتی.. پاورچین

آنقدر آرام که سایه ام نیز

احتیاط میکرد… مبادا… ..آه..!!!

گذر ازاین کوچه ها… اما…

آنــگونـه کــه مــی پنــداشتم

آسـان نبــود

می ترســـیدم

از دیــدن ودیــده شدن

از دوبــاره … بر لبــی بودن

در نـــگاهــی جــستجو شــدن

وباز دلشــکسته پـای پـس کشیـدن ورفـتن

آرام …آرامــتر از…صـــدای قـــلبم

آرامتـر از طپش های درون سینه ام حتی

آرامـــتر آمــدم

وهــمینگونه آرام نیــز …خـواهم رفــت

مـــرا… دیــگر نـــخواهــی دیــد

کــلامـی زمـن دیگر… نـخواهـی شـــنید

وشـــا یــد گاه قـــلم

بـاز بـــگرید… ونــاله ای برخـــیزد

ازســـوزش نـوک قـــلم… بــر واژه های.. دلشـــکسته ام

و از اشـــکهای دردآگـــین شــبانه ام …ردپــائی بــماند در

* شــعرم

* در آغــوش تـــنهائی

* در آشـــیانه شـــعر

* در آغـــوش شـــعر

یا * درکـــوچــه بــاغ هــای تـــرانــه ام

و * در کنج خلوت شعرم

عطر… دلتنـــگی بپــاشـــد

دیگر آرام خواهم گرفت..اگرچه بغض در گلــو

آه در ســـینه… تـــنهای تــنها

در دلشـــکستگی ی* شـــیداوش روحـــم

که در هــزاربــاره گی زنــدگیــم…

شـــکست …آری شـــکست….

بــی هــیچ گنــاهی …امـــا

امــا…زیــن پــس.. مــرا نخواهـی دیــد

نـه تــو…نــه او…نـه هـــیچکس

تـــعجب نــکن

حـتی اگر تــرا نـیز…صـدا نکـنم

…یــا چشــم برتـو ببنـــدم

و خـلــوتم را… زار بگـریم

د یــگر جــز شـــعر… ازمن …

هیچ نمانده اســت… نه حتی در آشیانه هایم!!!

اما…مــن…هـمیشه در ســکوت مــیروم

مـن آخر ..از بدرود بیـزارم

از خـدا حــافظ گــفتن ها… در رنـجم

بـسیار.. آخـرگـفته ام: بـدرود

توان باردیگر گـفتنم نیـست

نـه دیـگر بـاتـو…نـه…

… دیـگر بـس اســت مـرا!

سـلامی آغـاز نمـی کنم دیـگر

کـه بـدرودی… در پی داشـته بـاشـد

امـا برای تو…. برای او….وبـرای هـمه

در دل هـزار هـزار آرزوی خـوب را …آرزو میـکنـم

آه… آمـدم …به آرامـی…. میــروم دگربار… آهســته!

ودیگر نـخواهــم خـواند… حتی زیر لـب :

*هـمسفر ..آهسـته تر.. ازکـنار من گـذر

*راه تــو.. راه من اســت.. بی تـو کـُُویـک هــمسفر

*هـمسفر ایـن راه مـا ..*..راه عـشق است و صـفا

بــردی از یـاد مگر؟……. تـو وفـای عـشق مـا؟

….این اما شـــعری بـود

در … روزگــاری… که بایـد فرامـوشـش کنـم

در دوبـاره گـی… شکـستن …نه… دیـگر نمیخوانم …

….

نمی تـوانـم…نمی تـوانـم!!!

زیـن پـس اما…زندگانـیت خـــوش بــاد

که مـیدانـم زین پس …هــمیشه

هـزار خـاطره را با دل مـی کشـم…با روح مـی برم

و در خـود مــیمـیرم

نمیــگویـمت: بامـید دیـدار …که دیـداری نـخواهــد بود

نمیـگویـم ونه حتی …تا بــعد….وآه…

چـه بـی ثــمر بـود ایـن گـذر

چـه پُـر اثـر بـر مـن

فـقط بـه فـقط ..مـیگویم ترا …شـاد باشـی وخــوشبخت

کـامـران باشــی و در امـان خـدا

یـادت هـمراه دلـم مـیماند

در راه … راه ِ رفــتن

یـاد تــو …تــو .. و حــتی تـــو

۱۳۸۳ف.شیدا

____________________

هیچ گاه عشق به همدم را پاینده مپندار

و از روزی که دل می بندی این نیرو را نیز در خویش بیآفرین که اگر تنهایت گذاشت نشکنی

و اگر شکستی باز هم نامید نشو چرا که آرام جان دیگری در راه است . ارد بزرگ

آرام جانی که میتواند دردرون خودتو باشد اینکه بگوئی یادش بخیر

عشق زیبائی بود خاطره ای دوست داشتنی روزگاری خوش.

سلامت باشد وشادمان وخوشبخت وباا ین حرف دل عاشق هرچند شکسته باشد, آرام میگیرد

به امید اینکه , اورا که دوست میدارد یا دوست داشته است ,

خوشبخت زندگی می کند و حتى بدون او! و *بودن *

او در سلامتی وخوشبختی برای کافی ست.

واین یعنی عشق.

__________________

عـشق همچون طوفان سرزمین غبار گرفته وجود را پاکمی کند

و انگیزه رشد و باروری روزافزون می گردد . *ارد بزرگ

همین که شادی او وآرامش دل خود واورا نیز

طلب می کنی بزرگترین عشق ومحبتی ست که میشود داشت:

به گفته شاعران و بزرگان واندیشمنداندر باره عشـق نگاهی می کنیم:

*عشق آن نیست که هرلحظه کنارش باشی

عشق آن است که هرلحظه بیادش باشی

و همچنین:

همینقدر که کسی را دوست بداریم ودوستمان داشته باشد کافیست لازمه ی عشق

تنها در بهم رسیدن نیست!

یا:

اینکه با آتشهای درونی بسوزیوشادی را همچنان در دل داشته باشی

خود یک موفقیت در زندگی ست!*والتر پاتر

براى عشق:

____________________

من برای بهار شعر نمیگویم

بهار بی ترانه نمیماند

قناری باز میخواند

پرنده نغمه ها سر میدهد

من اما…برای عشقـی میخوانم ….در آستانه در امید

چشم براه نجاتی مـجهول

….

من برای عشقی میخوانم

که تنها میخواهد ، زنده بماند

در بهاران‌ ِ هستی عــشق

وجایگاهی جز دل نمیشناسد

چون شعله ای ست بر شمعی خاموش

چون کودک محبت

زندگی یافته از مادرعشق

در آغـوش عاطفه ها

بهار آخر روزی …. جا به زمستان خواهد داد

قناری یکروز خواهد رفت

عشق گاه به ویرانی … گاه شکست رسید….

دل اما…. که جائی برای رفتن نداشت… گریست …

در کُنج دوستت دارم ها!

نه… من برای بهار شعر نمیگویم

که دل واژه نامه ی اشعار عاشقی ست

وعــشق خود بهار دل ها

من اما…شعر ی خواهم سرود

… برای قلبـی …که بهارش ، عاشقی ست

ونغمه هایش تکرار دوسـتت دارم

با من هم ترانه باش

ف.شیدا فروردین ۱۳۸۶جمعه

——

پایان این فرگرد

به قلم: فــرزانه شـــیدا

———————————————————
—————————————————————–
———————————————————

- بعد دیگر فرگرد رنج و سختی

——

مقدمه:
در فرگرد عشق گفتیم که زندگی بدون عشق همانند زندگی بدون هواست که انسان دچار خفقان روح ودرون میگردد در فرگرد رنج ومشقت وسختی از * ُارد بزرگ* زندگی را از دید گاه رنج واندوه آن به سخن می نشینیم:

——

د رگذرگاه یکباره زندگی که انسان تنها برای یکبار مهلت زیستن را دارد مسلما این زندگی تنها برای آنکه آفریده شویم , زندگی کنیم واز دنیا رفته وفراموش شویم , نبوده است من معتقدم حضور و وجود انسان, دلیلی از جانب خداوندگار دارد که بر ما واجب است آنرا دریافته وبه آن عمل کنیم بی شک اینکه در زندگی چگونه آدمی هستیم در راه زندگی پشتوانه ی زندگی ما خواهد بود . اینکه در این گذرکاه کدامین راه را برگزینیم نیز خود بخشی از زندگی ست که پرداختن به آن , خود کتابی قطور خواهد شد اما این مسلم است که در این گذرگاه هزاران راه برما گشوده میگردد که رفتن از هریک از آن در هستی ما نقشی ویژه واساسی دارد مثال های بسیاری از نوع انتخابی که ما ,در زندگی خود کرده ایم را میتوان در اکثر کتب مربوط به *راه زندکی *یا *راز موفقیت وامثال آن مشاهده نمود اما بسیاری از مردم نیز اعتقادی به اینگونه کتابها نداشته وخودرا در حد کافی عاقل وبالغ و باتجربه میدانند که نیازی درخواندن اینگونه آثاردر خود نمی بینند غافل ازاینکه همه انسان ها توشه ای ا زاین دست از زندگی را باخود می کشند که بواسطه همان اینگونه کتب تحریر گردیده است حا ل باید دید که چه رخ میدهد که چنین انسان عاقل وبالغ وباتجربه ای بناگاه در چاه یأس وناامیدی خودفروافتاده وقادر به بیرون کشیدن خود ازاین معرکه رنج ومشقت وسختی زندگی نیست

——

به فرموده ی ارد بزرگ: گذشتن از سختی های پیش رو ، چندان سخت تر از آن چه پشت سر گذاشته ایم نخواهد بود .

من خود در این مورد بسیار در کتاب واژه های خود سخن گفته ام اما مروری تعجیلی بر آن میکنم تا برای دوستانی که واژه ها را نخوانده اند مجهول باقی نماند: ما انسانها در زمینه ی فراموش کردن شادیها و خوشی ها وحتی پندها واندرزها هریک به نوعی نابغه ایم اما در یادآوری غم واندوه وآنچه به روزگارمان آمده میتوانیم برای تمام عمر برای فرزند ونوه واگر زنده بمانیم(برای شما:انشالله)

حتی* نتیجه ی *خود قصه های درد بگوئیم تا درخاطرشان بماند چقدر تجربه آموخته ایم وموهایمان رنگی از آسیاب ندید که هیچ چقدردرد ورنج مشقت زندگی بود که موسفید وروسفیدمان کرد! اما چطور نتوانستیم این غم ورنج را جز به گذر زمان وبه *حکمت دنیا بر خود آسان کنیم جای سوال دارد چون اکثر آنهائی که بسیار رنج دیده اند باتمامی تجارب اگر براستی ایستاده وراهی را برای رهائی یافته اند آنگاه میتوان گفت که اینان انسانهائی موفق بوده اند وچنانچه تنها با همان روز وحال گذشته همچنان درغم وفشاروسختی سخن از این برانیم که دخترم پسرم من چه ها که نکشیدم تا شدم اینکه شدم ووقتی نگاه می کنی میبینی تغییر چشمگیری از انروز تا به امروزدر زندگی این فرد حاصل نگشته است جز اینکه فلان مشکل بمرورزمان به قدرت دنیا وخداوند حل گردیده است آنگاه باید پرسید : میشود بفرمائید شما چه شدید؟؟؟

——

*دوستی با رنج ها و درد ها مانند دوستی با دشمن ستیزه جو ست ، باید بر ناراستی ها تاخت که این تنها راه ماندگاریست . ارد بزرگ

——

سازش با آنچه بر سرمان می اید جدا از تلاش برای بهتر نمودن آن است اینکه دست بر دست نهاده انتظار بکشیم که همه چیز حل میگردد مسلما عاقلانه نیست صرفنظر ازاینکه گاه مشکلی براستی از قدرت ما خارج باشد بمانند بیماری یا مرگ وامثال اینها به گفته یکی از بزرگان: *من زمانی که میبینم دیگر قادر به حل کردن مشکلم نیستم آنرا بدست زمان رها میکنم تا کائنات خود به حل آن بپردازد* اما این به معنای اینکه تسلیم زندگی گردیم نیست چراکه پیش ازآنکه بدانیم براستی راه حلی برای آن پیدا میشود یا خیر اگر تنها بگوئیم خودش درست میشودیا بالاخره یکطوری میشود ,کافی نیست انسان میبایست گامی بردارد تا خدواند وکائنات نیز گامی برای او بردارند *ازتو همت* ازخدا برکت* واین جمله ایست کوتاه وبسیار اما جامع وگویا برای آنکه بدانیم زندگی نشستن ودست روی دست نهادن نیست واین کلامی ست که از کودکی توسط والدین خود,دین خود, اجتماع خودباآن بزرگ گشته ایم وبه کرّرات آنرا شنیده ایم وقتی به افرادی که به نشستن وامید بستن باینکه بالاخره درست خواهد شد نگاه میکنیم بسیار میبینیم که تغییری آنچنان دیدنی در هستی وزندگی آنان رخ نداده اما در مقام سخن نظر ایشان این است که همینقدر که اینهمه سال زنده مانده ام باید کافی باشد !که حقیقتا چنین نیست زنده بودن درمقام زنده بودن بیش ازاینها می بایست ارزش داشته باشد و تلاش برای بهبود اوضاع نیز تنها باین ختم نمیشود که بگوئیم من طاقت می آوردم خیر! …بایستی گفت: حق من اینگونه بودن نیست! ودرتلاش بود که راهی گشود برای آنکه اینگونه نباشم بگذارید مثالهائی بیاورم از ترجمه ی کتاب ذرات طلائی دو: ما باندازه کافی انسانهائی داریم که بگویند :همین است که هست اما ما نیاز به به کسانی داریم که بگویند :میتواند اینگونه باشد!!!
*روبرت أوربین*

——

پر کردن زمان هرروز, بتو جوانی, سلامتی, استعداد, وامید خواهد داد بدانگونه که همه زندگی تو چون اعجازی خواهد بود با دنیائی خاطرات خوب!

* پم برآ وُن*

——

و براستی نیز اینکه همواره در جای همیشگی خود کارهای روزانه ومتدوال خود را انجام دهیم بامید آنکه سرانجام یکطوری میشود ! بمانند این است که درسر زیر برف فرو برده از خود واطراف ومشکلات خود غافل شده و گول زدن خود نیست وازدقیقا از دست دادن لحظات وفرصتیهائی ست که برای بهتر زندگی کردن وانجام دادن کاری مفید چه برای خود چه دیگری میشد از آن استفاده کرد چون براستی هر انسانی حق خوب زندگی کردن را دارد اما زمانی که خود به خویش دل نمیسوزانی چگونه انتظار خواهی داشت دیگری برتودل بسوزاند یا خانواده وجامعه دستگیر تو باشند؟ حقی که من وشما از زندگی بما داده شده است زمانی کاربرد دارد که در درجه ی اول خود خود را باورکنی وبرای بهزیستی خود ودیگران تلاش نمائی انچه مسلم است حق را به انسان نمیدهند حق را باید گرفت حق را باید بدست اورد وتنها زمانی به چنین چیزی خواهی رسید که منطق واعمال تو آنقدر قوی باشد که دیگران ناگزیر به این باشند که حق ترا قبول کرده وبه آن تن در دهند درغیر اینصورتهرچقدر در زندگی تلاش کنی تا اجازه میدهی که برتو بد بگذرد برتو بدنیز خواهد گذشت این قانون زندگیست.

وآنکه :

آنکه سختی نکشیده ، نرمی و بهکامی نخواهد داشت . ارد بزرگ

نیازی نیست که در هر قدم از زندگی بطور مدوامباخود بگوئیم

که من انسان بدشانسی هستم ویا غم همواره بدنبال من خواهد آمد

چراکه باور آن بیشتر اندوه وسختی انسان را افزون نموده وبر ما زندگی را دشوار میکند

برای یکبار نیز شده صبح که از خواب چشم میگشائید درزمان

ایستادن روبروی آینه برای آنکه آبی بر صورت زدن

بخود بگوئید: امروز روز خوبی ست ومن شاد خواهم بود

وهیچ جیز هیچ کس در هیچ موقعیتی قادر نخواهد بود باعث اندوه من شود

من اجازه نخواهم داد که اندوه گریبان مرا گرفته در رنج ومصیبت روزگار

مرا مچاله ی زندگی کند

که من چون بخواهم شادی از آن من است

باور کنید خرجی ندارد تنها امتحان کنید برای چندروز ونتیجه را

خود شاهد باشیدورضا نباشید که هرچه دنیا وزندگی میخواهد بر سر شما بیاورد

چرا که قدرت اولیه پس از خدا

دردستهای خود شماست:

اینگونه بودن!

_________________

صدایی خسته در صد واژه ی مبهم

وصدها واژه ای در سطر خیس قطره های اشک

میان خیسی هرخط دفتر . . .

در تب فریاد و چون سرخی غمبار شقایق ها

نگاهی غمزده خونین

درون سینه اش رنگ سیاهی های یک اندوه

و تکرار خطوط اشک

میان خط به خط دفتری خاموش

و اما بازهم خاموشی و اندوه

ودر صدها سوال مانده در تردید

به سرگردان سکوتی باز پیچیدن بخود . . .

در یاس نا سامان یک “بودن”

نیازی سخت درمانده به فریادی ز قعر سینه ای همواره در خاموشی مطلق

ویک نومیدی سخت وسیاه

از هرچه بودن در میان اوج نامردی

به قعر نامرادی ها اگر حق هم چنین باشد

چنین حق دل من نیست

نه حتی حق تو در بودنی تنها برای زنده بودن ها . . . فقط یکبار !

نه بار دیگری از روی دانش های عمری زندگی کردن . . .

( فقط یکبار ! )

ولیکن زندگانی ، زنده بودن نیست !

بسی بالاتر از این ، حق ِ بودن هاست !

و اما عشق . . .

گذار رودباری در رگ خونین قلبی پر طپش اما . . .

رسیدن تا به مردابی میان زندگانی بین آدمها !

ز دنیا حق من ” اینگونه بودن “

باز هم ، حق دل من نیست . . . نه حتی تو !

خداوندی که جان بخشیده قلبی را

به هر تن در جهان خویش

تنی آزاده را روی زمین همواره می جوید

واما آدمی درحد جای خود گرفته حق بودن را ،

میان این زمینِ ِ تا ابد درگیر ناحقی !

نه دیگر ! حق تو یا حق من

“اینگونه بودن “نیست !

۱۳۸۸ فرزانه شیدا

دقیقا همانگونه که ارد بزرگ میفرمایند:

آنچه بدست خواهی آورد فراتر از رنج و زحمتت نخواهد بود . ارد بزرگ

آنهائی که قادر بدوست داشتن نیستن از مهمترین بخش زندگی

محروم میمانند

چراکه بسیاری از آنچه در دورادور ما وجود دار د

تنها زمانی دیده میشه که شخص قادر به احساس آن باشد

وانسانی که ازمحبت وعشق بهره ای نبرده است

از دیدن واحساس اینگونه چیزها نیز محرومند

انسانهائی ازاین دست همیشه دچار مشکلات بیشتری هستند

چرا که دنیای آنان قانون دودوتا چهارتا را دنبال میکند

وهرگز نخواهد آمدکه دودوتای آنان بشود سه یا پنج !

اما دنیای عاشقان در بسیار اوقات پنج هم میشود!

واگه بزبانه عامیانه برایش سه هم شده حسابی سه میشود!

وشاید به سختی نیز صدمه ببیند!

اما در یه چیز میتواند مطمئن باشهد که

پای دل خود را خورده است

اینگونه بسادگی این مطلب را بیان کردم چراکه

دردنیای عامه معمولا همینگونه است که گفته شد

د ر رابطه با چنین اشخاصی میتوان گفت

لااقل اینگونه انسانها برای اینکه ادم بدی بوده اند صدمه ندیده اند

بلکه از آن جهت که احساس دل را مقدم تر از عقل خویش قرار داده است

شاید به ضربه ای دچار شود که باید گفت چنین انسانهائی حتی درقبال اینگونه

صدمات نیز نخواهند شکست چراکه در

باور خود براین عقیده اند

که من از سر خوبی دل وبه نیتی پاک چنین کردم

اما اگر قدر دانسته نشد خداوندی هست که خواهد دید

وباز مرا درمانده نخواهد گذاشت وبدینگونه به حسرت وتاسف

نخواهند نشست

اگرچه دنیای فعلی هرگز بادنیای انسانهای رومانتیک پابپا نمیرود

اما یک چیز درهمه اوقات صادقاست

انسان بااحساس لااقل دلش شادتر از دیگران است

چراکه تنها نمیاند وهمیشه وقتی محبتی دردرون اوهست

دور واطرافش پر مخواهد شد از انسانهائی که به این نوع افراد علاقمندند

چون یه به زبانی ساده بمانند همان یکی یکدانه های مادرهستند

وته تغاری های خدا .

به این معنی که چوننیتی پاک وقلبی صاف ومهربان را دارا هستند

مورد مهر ومحبت خداوند واطرافیان نیز واقع میگردند.

چنین افرادی هرگز قلب خویش را از تنفر آکنده نمی کنند

وهمواره با تمامی مصائبی که بر آنان میگذردسرشار از عشقی هستند

که میشود گفت بگونه ای عشقی خداوندیست.

* که خوش به سعادتشان باشد .*

و از این دست آدمهاهم در این دنیا بسیار نادر بوده وکم پیدا میشوند.

* دیروز …امروز …فردا*
_________

دیروز فردایم را بی ثمر خواندم

امروز دریافتم که بی ثمر نبود

گریز از دیروزی که زندگیم را…

عبث کرده بود،بی آنکه عبث باشد!..

رنگ تیره ای، از گذشته را ، ثمره ی فردایم کرد!

چه با اشتیاق از میله های زندان ِگذشته گریخته بودم!

و چه تلخ دریافتم که هنوز ،در حصار گذشته ها،

درزنجیر مانده ام!

با عشق… بی عشق ,به جرم گناه آلوده ی!

دوست داشتن!!!

در اسارت بودم!هر چند که عشق ،

روزگاری معنای زیبای محبت بود…

بر هر چه در دنیاست! و امروز ….دوست داشتن ، سمبل قلبی …که هنوز

…بی مهری ندیده است!…

هر چند بسیار دیده بودم بی مهری را….اما دوست میداشتم!

آری دوست میداشتم ،لطف دوست داشتن را

آنهم درکدامین دنیا،در کدامین دنیا!!؟

دیروز, فردایم را بی ثمر خواندنم

امروز دریافتم, که بی ثمر نبود

امروز نیز، لبهای ِخاموش پر فریادم

در بیصدائی ها ،بر هم فشرده میشود

با پرده ی سکوتی که رو یاروی من…

و بر لبهای خموش من… فرمان خموشی صادر نموده است!

و رویایم را درهم می شکند…

رویای دوست داشتن را !

دیروز رنج می کشیدم،چرا که دوست می داشتم

امروز رنج می کشم…. زیرا می پرسند:

چرا دوست میدارم ؟!و من خاموشم! چرا که نمیدانم

دوست داشتن چه معنائی جز ؛دوست داشتن؛

میتواند داشته باشد!

و آنکه دوست میداشت…دیروز چرا،

مرغِ شکستهِ بال ِقفس دردانگیز ِعشق بود

و امروز چرا… بستهِ پر ِقفسِ ناباوری های،

دنیای بی محبت!

با من بگو…. چرا نا آشناست

دلهای امروز با محبت و عشق چرا تردید هاست

در معنای عشق؟! …

لیک بر من شرمی نیست

اگردر دنیای.. خالی ازعشق “توانم” بود …عاشقانه…

قلب ِ محبت باشم و …دوست بدارم عاشقی را!

دنیای من آخر، دنیای محبت بود!

هرچند در نگاهها، ناشناس!

در باور ها ، پر تردید!!!

اما …عشق را “توان”ِ آن است که،

بر گلبرگ گلی …دلبسته باشد!…

اگر قلبی را… توان بخششی

از محبت و دوست داشتن باشد!

این نیز.. شاید…ساده نیست !!!

بر آنکه مهربانی را نمی شناسد

دیروز فردایم را بی ثمر خواندم

امروز دریافتم که بی ثمر نبود

قلبم ثمره ی دوست داشتن خویش را

دریافته بود،در تعلیم عاشقی !

دل ،خدای عشق خویش … جُسته بود!

و او را،که خود بردل، عشقی بخشیده بود!

….

دیگر میدانستم… ازشهر ِ”بیهوده گی “گریخته ام

حتی اگر از دید دیگران ،راهی نپیموده باشم!

دیروز فردایم را بی ثمر خواندم

امروز دریافتم که بی ثمر نبود

عشق, گناه بی گناهیم بود

واگر از زندان ناباوری خویش،آزادم کرده اند،

یا بنام دیوانگی،میخواهند زندانی را ببخشند!

که گناهی نکرده بود!

من اما …به سر بلندی….

از کنار اینان، خواهم گذشت

گناه من اگر گناهی باشد ،

جز دوست داشتن ،نبوده است

آری… امروز یا فردایم ….از اثر دیروز

از احساس عشق در درونم،

در امروزمیتواند…

دردستهای دیگران، به ظلمت باشد

اما برای آنکه…. سراپا سوخته بود

ودیگر ،آتش نمی گرفت….مگر چه فرقی داشت؟!؟

من اماهرگز….

به ظلمت خوُ نخواهم کرد… که دوست داشتنم

هر گونه بود ،هر گونه هست

به هر چه خواهد بود….به هر که خواهد بود

روشنائی روح است و نورِ درون من !

ثروت من است ،در اوج تنگدستی

در دنیای مردمانِ خودباخته ای که

از عشق بی نصیب مانده اند

از بخشش …بی خبر …ا

ز خودِ خویش، لبریز…

از باور عشق ناکام!

مرا چه باک… مرا چه غم

آنگاه که خداوندم با من است

دیروز فردایم را بی ثمر خواندم … امروز دریافتم که بی ثمر نبود

*۱۳۶۴____* فرزانه شیدا‌*

رنج آدمی را نیرومند می سازد برسان کوهستان سخت . ارد بزرگ

اینچنین پابندم:

____________________

دیده ام خیره بر این کاغذ هاست
بر خطوطی که قلم بر آن زد
بر حروفی که گهی خط خورده
و به آشفتگی صدها حرف
که اگر باز نویسم آنرا
بازهم دل به پریشانی وغم
در پی حرف دگر میگردد
آن الفبائی را
که دبستان وکلاس
بمن آموخته بود
گوئیا گم کردم
دفتر وکیف و کتابم را هم
ودلم را پس از آن
خیره ام بر همه ء کاغذها
که من آخر ز چه رو
اینهمه کاغذ سرگردان را
اینچنین سال به سال
یک بیک می گردم
وتوان در من نیست
بگذرم از ورقی تا خورده
که درونش یکروز
در میان شعری
چشم گریانی را
کرده ترسیم تب احساسم
یا که در یک شب دیگر خطی
روی یک برگ تهی
با ز ترسیم شدو شعری شد
مانده در دفتر شعرم برجا
قدرتم نیست سپارم بر باد
چک نویسی حتی
که بر آن قطره اشکی افتاد
قدرتم نیست فراموش کنم
که به هر بیت وبه هر تک غزلی
که به هر نثر وبه هرواژه عشق
اینچنین پابندم
وتمامیت این برگ به برگ
از درخت دل پر باری بود
که به هر فصل که از راه رسید
از خود وبودن خویش
نقش خود ایفا کرد
لحظه ای سبز بهارانی بود
لحظه ای میوه به تابستان داد
در خزان
برگ وجودش خشکید
وتن لرزانی
در زمستانی شد
و هر آن دانه ءبرف
نزد او حرمت داشت
بر تنش جائی داشت
زندگی بود تمامیت این بودن ها
لیک من حیرانم
که کجاشد همه آن روز وشبی
که کنون در تقویم
بدلم میگوید
اینهمه سال گذشت
آه ای برگ سفید
که کنون منتظری
تا دگر باره به احساسی سبز
سردی بودن را
از تو واز دلها
بزدایم با شعر
از دل خود هم نیز
لیک ای برگ سفید
گوئیا هیزم تن میسوزد
شعله اش پیدا نیست
در دلم
روح الفبا هم نیز
خود شراری دارد
زندگی قصه یک پرواز است
لیک بر روی زمین
روح همواره ز جسم ,آسمان میخواهد
آسمانی که درآن
دل اگر بارانی
یا که در پائیز است
یا زمستان بدلش سردی داد
باز هم هیزم یک بودن بود
در درون آتش
بازهم هیزم یک بودن بود
گرچه تن سوخته اما سرشار
از همه احساسی
که بدل ره میداد
وبه آن دل می بست
اینچنین پابندم
اینچنین پابندم به هر آن لحظه خویش
اینچنین پابند است
دل به رویائی چند
که به عمرش همه روز
زندگانی بخشید
اینچنین پابندم …اینچنین پابندم

۹ آذر ۱۳۸۵ فرزانه شیدا

_________________________

● دشواری ، به هدف ما ارزش می بخشد . دشواری بیشتر ،

ارزش فزونتر . ارد بزرگ

بیدار باشیم !

همیشه رنج وسختی درکمین آدمیست اما

چگونه با آن برخورد کنیم دقیقا همان راه حلی ست

که در مطب دکتران روانشناس بدنبال آن میگردیم یا

باداروهای پزشک اعصاب

به آرام بخشیدن آن می پردازیم

اما ما نیازی به هیچیک از این ها نخواهیم داشت

زمانی که بدانیم چگونه مغلوب غم واندوه خویش نگردیم

وآنکه قادر باشد دراوج غم خنده ای بر لب بگذارد ولبخندی نه

در قالب نقابی بر صورت

بلکه به قدرت ایمان درونی خویش

که براو میگوید: بازنده کسی است که قادر به تحمل اندوه ودرد خود نباشد و

تسلیم غم گردد

وهمواره برخود وزندگی واحساسات خویش تسلطی مثبت داشته

باشد بازنده نیست بلکه فردی ست که سرانجام به جائی خواهد رسید حتی اگر

درتمامی گامهای زندگی سختی بسیار دیده باشد.

وبزرگان نیزبه تکرار گفته اند:

* عاقل غم نمیخورد*

ارزش سختی های روزگار را باید دانست ، آنها آمده اند

تا ما را نیرومندتر سازند . ارد بزرگ

* بنویس*:

_______________________

قلمت را بردار

وبرای دل شب بازنویس

که اگر خسته نوشتم در شب

از سر غصه ی تاریکی نیست

روزگارم لبریز …از تمامیت نور…

دیدگانم بیدار

دل من بس غمگین… دل من غمناک است….

واگر بیدارم

درگذر از همه شبها… هرشب….

کوچه ها خسته و بیدار زده

همدمم خواهد بود…

ماه ومهتاب کنار دل من

و به همپائی هر نقطه ز نور

در دل شب زده ی غمناکم

هم سخن گشته دلم…

با گل و کوکب و مهتاب و نسیم

آه افسوس ولی…

کس دراین خلوت تنهای سکوت

همصدا بامن وبا قلبم نیست

کوچه هم بس تنها…و دلم بس غمگین

آسمان گاه بگاه ،ابری وتیره و بارانی وتلخ

با دل من هم پاست .

لیک افسوس دلم…

همچنان غمزده در کوچه ی تنهائی ها

رهگذار شب غمناک ِدل است!

تو ولی ازدل من بازنویس :

آسمان تنها نیست …

گل ز هر شبنم شب ،بوسه بخود میگیرد…

آسمان بوسه زنان دل اوست !

من ولی …من ولی باز همان سرگردان…

من همان بیدارم!

با دلی بس تنها…رهروی تیره رهِ راهِ سحر

در هرآن ساعت غمناک ِگذر!

دل من همدم ِ تنهائی هاست

دل من بس تنهاست !

شنبه ۱۹ آبانماه ۱۳۸۶ - فرزانه شیدا

ولی در اوج تنهائی نیز انسان میتواند برخود خویش تکیه زند و برخدای خویش که در راه زندگی نیز همواره یده ایم هیچکس به اندازه خود ما به یاری خداوندگار قادر نخواهد بود اندوه درونی ما را بشناسد وبه چاره ی آن بپردازد چراکه هیچکسی بدرستی نمیتواند آنگونه که باید از درون تو باخبر باشد و باز این خود توهستی که میدانی چگونه و باکدامین راه میتوانی به آرامش دل خودبرسی و آنچه دکتر روانشناس واعصاب تو نیز برای تو انجام میدهند چیزی نیست جز اینکه بتو یادآور شوند که تا زمانی که خود از درون غمگین باشی هرگز دنیای اطراف توزیبا نخواهد بود وهرگز حتی بهاران نیز گلی برای تو نخواهد داشت زمانی که به اندوه چشم بر زمین غم خویش دوخته از نگاه به اطراف از فرط افسردگی چشم پوشیده ای
مستمند کسی است ، که دشواری و سختی ندیده باشد . ارد بزرگ

_____________________

زندگی سخت است و دراین حرفی نیست

اما سخت تر میگردد اگر سخت نیز بگیری

دنیا را می بایست آسان گرفت لااقل بخاطر خود برخود.

*و کسی نیز بما گوش نکرد ….!*

______________

گفتی وباز شنیدم که دلت سخن از دلتنگی ست ..

سخن اینکه سکوت در دلت باز شکست

وتو گفتی با دل

هرچه در قلبت بود… لیک گوش همه این مردم دهر

خالی از گفت وشنودخالی از باورهاست

ودلی چون دل ماهرچه مینالد ومیگوید باز

کس به یک چشم ونگاه

به رخ خسته ما نیز نگاهی زسر شوق نکرد

من که فریاد زدم با دل خویش

منکه گفتم همه اندوه دلم

منکه هر روز و هرآ ن شب به غمی

واژه در واژه به تکرار امید

درقلم مُردم وبا اشک

به صبح دگری…

پای اندوه دلم باز کشید

وهنوزم که هنوزبیصدا مانده دلم

باهمه گفتن هاباهمه شعر وسخن

باهمه دفتر و گفتار وکتاب

هیچکس گوش شنیدن که نداشت

هیچکس غصه عالم که نداشت

همه کس غرقه به خویش

غرقه در دنیائیست

که در آن یاد دگر مردم دهر…

رفته دیگر ازیادومن افسوس …

خدا

ازچه رو اینهمه غم را بدلم باز کشم

من که هر فریادم …. میخورد بردیوار!!!

منکه حتی به قلم ,اشک و به دل خون دادم

ما چه گفتیم مگرجز حقیقت جز عشق

جز محبت…. خوبی …

ما فقط قصه تکرار همان دیروزیم

شنوائی به جهان نیست که نیست

رمز ویران سکوت … عاقبت بر لب من نیز نشست …

وسکوتم پس ازاین …نه به فریاد و قلم

نه به اشک ونه به آه

با کسی هیچ نخواهد گفتن

من فقط تکرارم …تو فقط تکراری

و کسی نیز بما گوش نکرد

و کسی نیز بما گوش نکرد!!!

،، دل من پرشده از گفتنها،، ،،

دل من پرشده از گفتنها،،

از: فــرزانه شــیدا

یکشنبه ۱۶ دیماه ۱۳۸۶

________________

نه اور کنید که این دنیا نیست که سرد شده است

این ما آدمها هستیم که قلبهایمان از هم دور گردیده است

وموضوع زندگی تنها دارائی وفقر وثروت وپول نیست

که انسانها را ازهم دور کردهاست

این فقدان عاطفه هاست

که نمیگذارد نه نتها کسی به کسی نزدیک شود

بلکه حتی

از ترس صدمه دیدن میل کمک کردن رانیز درخویش نمی بیند

حتی بااینکه شاید قدرت انجام آنرا نیز داشته باشد ودردرون مایل به انجام آن باشد

در دنیای ساعتی امروزمانند این است که انسانها

به مانند “تیک تاک ساعت ” قدم بقدم جلو میروند

وحاضر نیستند و نمیتوانند انحرافی بسوی چپ یا راست داشته باشند

ودایره وار زندگی را دور زده ودور میزنند

واینگونه میشود که هرکدام تبدیل میشویم

به ساعت هائی می که فقط وظیفه گذران شب وروز را

بخوبی از عهده برمیائیم

وحتی نیاز نداریم جر صدای قدمهای خود

در سکوت زندگی

چیز دیگری را بهم گفته یا اعطا نمائیم

متاسفانه این هدیه ی عصر جدید ماست

اما آیا می بایست فراموش کنیم

که دردرون ما احساس عطوفت ومهربانی وعشق نیز

از دردگاه تعالی خداوند بخشیده شده است!؟

برگ افتاد

___________

برگ افتاد ز آغوش درخت
مرغکی پر زد و بر شاخه نشست
باد در برگ درختان پیچید ..
سیب سرخی در آب …
در دل حوض سفید … همچنان میرقصید
عکس خورشید چه لغزنده بر آب..
در گذر بود و… کنارش ابری
من ولی … غرقه به یک برگ سفید
بر دل و دامن دفتر…تنها….
غرقه در صحبت دائم با دل
منو خودکار سیاه…
منو این برگ سفید …
منو دنیائی حرف…
بارش اشک مداوم بر آن…
لحظه ای خیره به پائیزی سرد…
لحظه ای غرقه به خویش!

روز پائیز به همراهی باد
…در شتابی جدّی …
در جدا کردن هر برگ … پس از برگ دگر
گوئیا قصد سفر داشت که زود …
تا زمانی باقی ست
فصل پائیزی خود را اینجا
به هر آنکس که نگاهش میکرد …
باز پس داده و اثبات کند…
که دگر پائیز است.!
و منو دفتر من… بی هرآن پائیزی
فصل در فصل همه ؛بودن؛ را …
در هرآن برگ… پس از برگ دگر
قصه گفتیم و کسی گوش نکرد!!
و کسی نیز ندید…که جهان‌ ِ دل ما
در کجا برفـی بود….
در کجا بارانی…
کی به پائیز رسید
یا بهارانش را…در کجا سر میکرد؟
…چه زمان طی میکرد؟

مرحبا بر دل هر فصل جهان…
که اگر آمد و رفت …لااقل در نگه مردم دهر
همه جا دیده شد و نقشی داشت….
در دل یک یک افراد جهان!
……آه و افسوس بما..
که بدون اثری…
آمده … مانده و… آخر رفتیم

ف.شیدا ۱۳۸۳ مهرماه

____________________

دوستی با رنج ها و درد ها مانند دوستی با دشمن ستیزه جو ست ، باید بر ناراستی ها تاخت که این تنها راه ماندگاریست . ارد بزرگ

________________________

* همه جا بودم وهرجا به یه حالی*

همه جا بودم وُ , هر جا به یه حالی . . .!

از دل جنگل سبزی, تا رسیدنی به دریا

از بیابون تا به صـحرا

تا رسیدن ,توی کوچه های شهری …تک و تنها

!همه جا بودم وُ . . . هر جا به یه حالی . . . !

از دل جنگل سبزی تا رسیدنی به دریا

از بیابون تا به صـحراتا رسیدن ,

توی کوچه های شهری تک و تنها !

در گذر از همه جایی

هـمه ی جاهای دنیازیر سایه ی درختی

بی هدف نشسته بر جا !

گاهی هم بالای ابرا !

گاهی توی جنگلایی . . . روی کوهها

گاهی روی دوش خورشیددر غروبی توی رویا!

گاهی رو بال پرنده… گاهی توُ صدای ِپرواز

گاهی بر دامن رودی که کشیده شد ,

روی خاکای نمناک

بعضی وقتا روی ساقه ی چمن ها

گاهی وقتا ,مثه سنگهای روی خاک

همه جا بودم وُ . . . هر لحظه تُو حالی !

گاهی خندون , گاهی گریون

گاهی مثل ِ قطره های ریز بارون

گاهی مثل َپر , روُ گودال ِ ,پُر از آب.

گاهی مثل دل گنجیشک

که پریده از صدایی ! . . .

یا مثه یه بچه ای که , با صدا پریده از خواب !

همه جا بودم و هر لحظه به حالی!

گاهی شبها روی انگشتای پَردار ِ

ستاره یا مثه “مِه” توی اَبرایی که , خالی از غباره

گاهی توی ذره های ,نقره ای دل ِ مهتاب

یا به همراهی شبنم, روی گُلهاکه هنوز ندیده آفتاب

گاهی مثل, دل ِ آهو که یه پاش اسیر دامه!

گاهی هم مثه یه لرزش… که توُ گریه ی صدامه

همه جا بودم و هر جا به یه حالی . . . !

گاهی دیدم توی دُنیام … نه یه جنگل ، نه یه دریاست

نه یه کوهه . . .نه یه خورشید

نه یه آسمون که حتی , بشه از میون ابراش

یه شب مهتابی رو دید !

نه درختی ,واسه رفع خستگی هام , میشه پیـدا . . .

نه پرنده ای که با پرهای رویابشه

هـمراهش سـفر کرد وُ , رسید بالای ابرا !

آره دیدم گاهی دنیام, توی رویا هم

زمین و آسمونش, پُر ِ ابره

یا مثه بارون ِ پاییز ,

که میباره پشت هـم , قطره های ریز

مثه چـشم من, فقط ,خیسه و نمناک

بوی پاییزه وُ , بوی خیسی خاک!

دل منهم مثه اون ,آهو که افتاده به دامه

با همون لرزش تلخی , که با گریه توُ صدامه

مثـه قلب ِ بچه گنجیشک

که پریده روی شاخه, از صدایی

یا مثه بچه ای که, پریده از خواب

یه دل طپندس وُ , یک دل بی تاب !

یه دل طپندس وُ , یک دل بی تاب !!

نمیدونم! دل ِ شاعرم گرفته

یا که از دست دلم ، صبره که رفته ولی دنیام ,

با هر اون چیزی که داره

یا هر اون چیز که نداره ! . . .

مثه دنیای همه یه روز بهاره

گاهی پاییزه و بارونی میباره.

گاهی دل , یک دل آروم و صبوره

گاهی هم , یه خسته دل ، یه بیقراره !

ولی اما , توی دنیا م ,من به هر حالی که بودم

یا بهر جایی که رفتم , یا به هرجایی که بودم

همه چی دیدم و هر چی بود کشیدم . . .

همه جور آدمو دیدم !و به هر جا که رسیدم

همه جور بودم و . . .

هر لحظه به حالی

همه جا بودم و . . . هر جا به یه حالی

همه جا رفتم و . . . هر لحظه به حالی !

۲۶/مهر ۱۳۸۳ - فرزانه شیدا

آنچه بدست خواهی آورد فراتر از رنج و زحمتت نخواهد بود . ارد بزرگ

گذر های زمان

______________

این گذر های زمان

انقدر ها که گمان میکردیم

تازه وبکر نبود

قصه تکرا ر همان

قصه دیروز وکسان دگر است

ما فقط بار دگر

روی سن رفته

چو آن بازیگرزندگی را

همه بازی کردیم

تا بدانیم همه , دنیا نیز

گذری بیش نبود

گذری بی برگشت

گه به لبخند وگهی در گریه

گاه افسرده دل وآزرده

گذری بیش نبود

گذری بی برگشت

نه بدان گونه که می باید بود

و گر امروز بپرسند مرا

ثروت و علم کدامین خواهی

خواهمت گفت: بدون تردید

که بدون دل و عشق

زندگی بی معناست

چه به ثروت باشد

چه بدانستن علم

گذر زندگی ماست که بی برگشتی

گر بدون دل عاشق باشد

بس تهی بس خالیست

و به ثروت و علوم

در تهی بودن قلبی خالی

انتهایش به خراب آباد است

ثمری نیست که نیست

گر که بی عشق دلی

در خرابات جهان راه برد

جسم خالی زهمه ایمان را

جسم خالی ز خدای دل ودهر

جسم خالی ز خدای دل را .

ف . شیدا

۱۷ /اردیبهشت/ ۱۳۸۴

دوستی با رنج ها و درد ها مانند دوستی با دشمن ستیزه جو ست ،

_______________________

مستمند کسی است ، که دشواری و سختی ندیده باشد . ارد بزرگ

یادبگیریم شکر گذار خداوندگار خویش باشیمدر شادی وغم ورنج ومشقت

در رهر روزه ی زندگی خویش که به سلامت از خانه بیرون رفته به سلامت باز میگردیم

که پدر ومادری داریم یا حتی یکی از ایندورا که شاید فرزندانی که بامید خدا به بیراهه نرفته اند

وبالاتر ازهمه خداوندی که همواره پناه ماست اینها تماما معجزات زندگیست

پس یادبگیریم بگوئیم خدواندا شکر تو

احساس

_____________
اگر توانست فر یاد زند فر یاد زد

اگر چشمانش خواست بگرید، گر یست

در آینه چو خود را دید

گر لب تمایل به لبخند داشت لبخندی زد

چو خواست دیده از خویش بر گیرد برگرفت

اما نمی توان گفت اسیر نفس خویش بود

که اسیران نفس بازیگران شیطانند و شادمان

او اما اسیر احساس بود و غمگین

گویند فرمان اشک و خنده ز

ادراک ذهنی ست

و دل بازیگر نقشی

باور ندارم اینرا

که دلشکستگی را

دل بود که احساس کرد

ذهن باور کرد

و چشم گریست

آندم که دل گفت : بمان …مرو

ذهن گفت : برو گر بروی غنگین نخواهی شد

و رفتی و دریافتی که غمگین تری

آندم دل بود که گفت : غمگینم

نمیدانم ساید باید شاعر بود

یا در احسـاس آزاده

تا فرمان دل

فرمان تو باشد

اما میدانم آنجا که ذهن

فرمان دهد

احسـاس زنـدانی ست

و زندانی در همه جا زندانی ست

چه در اسارت عقل

چه در میان دیواری

من این میدانم

که با دل از ورای دیوار

از مرز آسمان

ار لابلای ابـر

و حتی ار آتش خورشید

میتوان گذشت

آنگاه که عقل میگوید ترا

راه گذری از دیوار نیست

به خورشید نمی توان نزدیک شد

بی پرو بال نمی توان پریــد

اسیــر نفــس نبوده ام هـرگـز

اسیــراحسـاسـم که مرا همه جا بـرد

گریانـم کـرد خنـدانم کـرد

ایــمانم داد

مهـر خـداونـد را بر من بخشیـد

خـوارم کـرد بلنــدم کـرد

هـر چـه بود

هـرگز ازا حســاسـم

نرنجیــدم

هـرگـز بر او نخنـدیدم

و هـرگـز از او

جــدا نگـردیـدم

چــرا کـه خــدایـم را

بــر مــن بخشیــد

کـه بیـــش از تمـامـی

آنان کـه بایــد یـارم بـــود!

فرزانه شید ا ۲۵ مهر۱۳۸۳

____________

فرگرد رنج وسختی را بپایان میبریم باامید آنکه نوانسته باشد نیروی دوباره بودن را از کلام بزرگان وسخنان ارد بزرگ بر ما دوباره باز گرداند چراکه انسانها گاه نیاز به یادآوری همه ی اموخته های خویش را دارند تا با نیرو وانرژی دوباره ای قادر به ادامه روزانه زندگی خویش باشند

پایان این فرگرد

به قلم: فــرزانه شـــیدا

———————————————————
—————————————————————–
———————————————————

- بعد دیگر فرگرد  گیتی

تمنای واپسین آدمی ، شناور شدن در بسامدهای گیتی است . ارد بزرگ
بسامدها : امواج

_____________________

انسان عاشقانه مجذوب این است که در دنیای خود در تمامی جنبه های خوب زندگی غوطه ور گشته وبیآموزد تجربه کند واز هیجان متفاوت زندگی بهره مند گردد.

___________________

ما انسانها نمیتوانیم در تمامی طول زندگی با یکنواختی های آن کنار آمده وهمچنان راضی باقی بمانیم

واینکه در روزمره گی زندگی گم گشته وبه آنچه برروزگارمان می آید اکتفا کنیم, در روح بشر اندوه دردناکی را بوجود خواهد آورد که بی شک در نابود کردن تدریجی او نقشی به سزا را بازی میکند اکثر انسا نهائی که روحی اندوهگین ونگاهی منفی دارند از این قبیل افراد هستند
اما باید پرسید *چگونه میشود” این” نبود* !

بارها وبه تکرار گفتیم که تسلیم شدن درمقابل زندگی نه تنها به سود آدمی نیست بلکه اورا از پیشرفتهای مادی ومعنوی نیز بدور میدارد با این وصف چگونه میشود انسانی ببیند که رو به تاریکی پیش می رود و همچنان به ادامه آن بپردازد ؟!

معمولا انسانهائی که قادر به تغییر روزمره گی زندگی خود نیستند نیاز به کمکی بالاتر از سخن من یا پند واندرز دیگران دارند .

روانشناسان واندیشمندان بزرگ دنیا همواره میگویند: هیچ شرم آور نیست که گاهی در زندگی خود را درمانده احساس کنیم ولی این شرم آور است که با دانش براین مسئله , همچنان آگاهی داشته باشیم ,اما برای بهبود آن گامی از گام برنداشته بامید این باشیم که روزی درست میشود و حتی بدون اینکه خود تلاشی بر ان داشته باشیم از دیگران نیز, این احتیاج روحی واحساسی را پنهان نموده وبه سرکردن غمگنانه ی زندگی ادامه دهیم

در این مرحله شخص می بایست به کمکی بالاتر از یک آشنا ویک دوست تکیه کرد ه و بایست در این زمینه به یک روانشناس مراجعه نموده واز او یاری بطلبد وبدنبال راه حل اساسی و منطقی باشد.

اما متاسفانه ، تفکر عامه در باب روانشناس وروانشناسی در ایران بدینگونه است که شخص شرم میکند از این راه کمکی دریافت کرده و دیگران ازاین مطلب آگاهی پیدا کرده و اورا دیوانه بخوانند. اما علم روانشناسی تنها برای آنان که بطور کل عقل خویش باخته اند بنا نشده است.

ودرواقع اگر آنکه امروز بطور کامل ازخود بیخود گردیده در زمانی مناسب طلب کمک کرده بود ,بی شک اونیز امروز درمیان دیگر مردمان یک زندگی عادی را سپری میکرد صرفنظر از عده ای که برحسب همان اتفاقاتی که گیتی بر سر راه اوقرار میدهند مانند تصادف -پرت شدن از جائی - صدمه دیدن سر و… عقل خویش را از دست میدهند.

پس بیائید واقع بین باشیم :

- من نمیتوانم مشکلم را حل کنم
-گفتن به اشنا هرچند نزدیک چون مادر وخواهر یا دوست جز شنیدن پند واندرز راه بجائی نبرده ومشکلی ازمن حل نکرده است
- هرروز دچار اندوه بیشتر میگردم ونمیدانم چه کنم
- بدنم هرروز به نوعی دچار دردهای بی دلیل میشود یا بطور کامل دلیلی برای اندوهم پیدا نمیکنم

- بی آنکه بخواهم عادت کرده ام که غمگین باشم حتی اگر آنروز و دیگر روزها اتفاق خاصی نیفتاده باشد و…..
* اینها تماما نشانه های افسردگی ست *

_______________________

وزمانی که راه حلی نیست , چاره فقط مراجعه به دکتر مخصوص آن است !

درد چه روحی باشد چه جسمی چه از روح بر جسم وچه برعکس بدین معنی ست که بدن اعتراض میکند تا به ما بازگو نماید که درشرایط خوبی نیست وآنرا گاه با تب گاه با کسالت جسمی وروحی ابراز می نماید.

و در زمانی که شما، خود نمیتوانی تصمیم بگیری, که چیزی را عوض کنی و یا حتی با گرفتن این تصمیم , باز راه بجائی نبرده چند روز بعد مجدد همان میشوی که بودی…

آنگاه میبایست قبول کنی
که چیزی دراین میان درست نیست وتو آنرا نمی شناسی.

چیزی که لا زمه ی دانستن آن و شناخت وآگاهی از آن بر عهده ودر کف دستان کسی ست که دانش آنرا کسب کرده است یک دکتر یک روانشناس یک فرد آشنا با اینگونه دانش.

در نتیجه درهمین مکان می بایست تصمیم قطعی برای گرفتن کمک را عملی کرده وتو نیز چون دیگران قادر باشی از زندگی و هیجانات وشادیهای آن بهره مند گردی.
هرچه هست تسلیم شدن جواب تو یامن نخواهد بود.

* تسلیم ! *

بسه دیگه برای من , این گذرون ِلحظه ها
گذشتن و ُرفتن و ُ باز , یه رفتن ِبی انتها
بیت غموُ , زار زدنی ! , توُ خلوت تنها ئیا
رفتن تُو آغوش غزل , توُ کوچه های بیصدا!

همیشه رفتنی بودن , تسلیم زندگی شدن!
به “غم” بگم باشه ! بمون!باز غرق سادگی شدن!
همیشه با خودم بگم، که قسمتم همین بوده
یاکه, توُ دست زندگی, اسیر ِ بردگی شدن

نگو که سرنوشت ماست, نشستن وغم کشیدن
اشکو ُ بدل راه دادن وُ ,خنده ی “غصه” رو , دیدن!
از لحظه ها گذشتن وُ دویدنی سوی … کجا؟
دویدنای ِبیخودی, واسه ؟! به آخر رسیدن؟!

نگو که سرنوشت ماست , نشستنی پای غمی
شادی باید یه جا باشه ، حتی یه ذره یه کمی
تا کی اسیر سادگی ،هی خودمو گول بزنم؟!
بگم به دل تقصیر توست, اگر که تو اسیر شدی!

کی گفته دست ِتقدیره ، دست قدر یا که قضا
فقط برو راهی که هست !, بدون هیچ چون و چرا!
تسلیم زندگی با شوُ ! بگو خودش درس میشه !!!

هرجارو هم ، نگاه کنی ، نگفته اینا رو ،خدا!!

نه بخدا , برام بسه , اینجوری , آواره بودن
توُ دست غصه ها اسیر , همیشه بی چاره بودن!
بیام بشم عروسکی , توُ دست سرنوشت وغم؟!
وَِیلون و ُسرگردونِ غم ، مثله یه بیکاره بودن!

یا که بپای هر دعا “دنیا ” منو ، ، دک بکنه
توسبزه زار باشم ولی ، منو “مترسک ” بکنه!
بیاد بگه که سرنوشت ، اینجور واونجور نمیشه!!!
تا یه روز آخرش بیاد ,خودش منو ” حک ” بکنه! ؟

من زیر بارش نمیرم , که تا ابد اسیر باشم
سفره ی شادیها باشه !نخورده اما سیر باشم!
همش بهانه بیارم ، بگم گناهه ” هَستیه”!
مثله یه کوری توی راه ، سرگردونِ “مسیر” باشم!

هرجوریم حساب کنی، من زیر بارش نمیرم!
یه روز توی همین روزا، حقمو من پس میگیرم
خدا خودش شاهدمه ،که نون دل رو میخورم
“شیدا”م ولی وا نمیدم ، حتی اگرهم بمیرم

فرزانه شید ا/ چهارشنبه ۴ شهریور ۱۳۸۸

——

گیتی در جنگ و آوردی بزرگ در گردش است . اندیشه و تلاش خردمندان از یک سو و پوزخند اهریمن و روان دیوپیشگان از سوی دیگر ، معرکه این
جهان گذارا است .ارد بزرگ

——

همچنین بزرگان جهان میگویند:

پرسیدن عیب نیست ندانستن عیب است!

——

اینکه نپرسیم که آیا راه حلی وجود دارد یا خیر ودر نادانی خود باقی بمانیم که شاید باید همینگونه باشد وخدا بزرگ است ودرست می شود خود نوعی جهالت است

انسان در قبال خود اول از همه مسئول می باشد کما اینکه شنیده ایم که میگویند:

چراغی که به خانه رواست بر مسجد حرام است

شما نمیتوانید برای دیگران انسانی نیکوکار باشید. زمانی که هنوز در کار زندگی خود باز مانده اید یا از رسیدن بخود دست کشیده اید .

انسانی که خود را دوست نداشته باشد به هیچ وجهی نمیتواند دیگران را دوست بدارد درنتیجه نخواهید دید که کسی نیکوکار باشد اما بخود و خانواده خود بد کند و اگرچنین باشد از آن دسته انسانهائی ست که جز چاپلوس و مغلطه کار مردم فریب وعام فریبی ، بیش نیست!

واما درچنین مرحله ای از زندکی ست که من ،تو ، ما می بایست چه بر اندوه خود چه دیگری یاوری باشیم و صدائی.

چه با قلم چه با حرف چه درعمل !

بهر شکل نشستن هرگز جهان وگیتی را به چرخه درست خود نخواهد انداخت بااینوصف که همه ی ما درچرخش این زندگی نقشی را دارا هستیم وهرگز احدی بی دلیل پا به عرصه جهان وگیتی نگذاشته است.

* صدایم در نمی آید …صدایت کو؟!*

صدایم در نمی آید،نه حتی کُنج تنهایی

نه در جمعی که دائم از حقیقـت قصه ،

می سازد !نه در آن باور دیروزی مطلق

که ترمیم درون زخمی من بود !

صدایم در نمی آید نه حتی در نوشتاری

که رنگ عاطفه در جوهری شبناک

وگه در تیرگی رنگ ِ شب اندوه

به جایم باز می نالد !

(حقیقت رااگرانکار می باید” حقیقت “نیست! )

صدایم در نمی آید،

نه آنجایی که می بایدبه خشم سینه فریاد

یز درد دائم این زندگانی زد !

صدایم در نمی آید ، صدایت کوُ ؟!

که در کُنجی خداونداصدای ناله واندوه می پیچدو اشک درد ،

فراوان میچکداز دیده مظلوم !

ولی تنها ، سکوتی نابسامان

کوچه گرد ِ روز وشبهایی ست

که من در بیصدایی ها !

که تو در بی خیالی ها !

که او گم کرده سیرت

غرق یک آیینه ی شفاف !

و آنها و همه مشغول لافی چند

به خود سرگرم و مشغولیم !

من اما شرم میدارم که در دستم

قلم شیون زنان تر می کند ،

چهرِ ورق ها را !

و من در آه خود گم می شومَ ،در ابر

!من آخر سخت گریانم !

ومی بارد نگاه آسمان مغموم و خون آلود !

و در خشمی ، به رعدی ….می شکافد , سینه خود را !

بگو حالا کدامین چهره گویا بود؟ً!

نگاه تو درون آینه با رنگهای مانده در صورت

نگاه لاف زنهای همیشه دائمامشغول حرافی !

نگاه دستهایی که هردم با قلم

تسخیر می گردد و روحی باز می میرد !

و یا آن آسمان با هر شکاف رعد بر سینه

ز درد و زجر وظلمی کهبه جای اشک او،‌

همواره و هر روز چو رودی

محوبه روی این زمین جاریست !

من اما بازهم خاموش ،صدایم درنمی آید !

تو هم آینه را بردار

و بر چهری که روزی پیر خواهد شد

به رنگ و روغنی دیگر ،بزن دستی !

توهم ای لاف زن هر روزه و هر روزبه گوش هرچه بیکار است

بخوان ؛یاسین؛ به گوش خود ! و در دل خنده کن بر جمع بیکاران !

به کُنجی دیدگانی باز می باردبه کنجی باز مظلومی ست

صدایش گم شده در این هیاهو ها

که در آن باز سبزی ، باز میوه

باز حرف ِ نفت وگاز وُ گالُن بنزین

و رنگ آخرین ُرژ ،بر لب مصنوعی خواننده ی غربی

تمام حرف هرروزجماعت هاست !

و اما ظلم را در کاغدی رنگیبه روبانی و تزئینی

به هرچه بی خرد تر ازخود و از خویش

چه آسان می فروشد ، در دم بازار !

صدایم در نمی آید . . . صدایت کو ؟!

که گر حتی فغان هم سر دهمچیزی به این قلبم نمی ماسد !

و آهم می رود تا ابر !

که تا در رعد جانسوز” سما “أ, من هم بگریم باز !

صدایم در نمی آید!صدایت در نمی آید !

تفاوت این میان در چیست ؟

خموشی تا ابد رنگ خموشی هاست !

___________________

صداهم تا ابد در واژه های درد حیران است

بدون حنجره در باد !

صدایم در نمیآید . . . صدایت کو !؟

من اما سخت گریانم …. من اما سخت گریانم !

فرزانه شیدا / یکشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۸۶

——

… و ما تا زمانی که درجنگ گیتی و ره آورد های او خود را باخته ایم
هیچ چیز تغییری نخواهد کرد نه برای من نه تو نه دیگری
در بازی جهان وگیتی !

—–

بی مایگی و بدکاری پاینده نخواهد بود ، گیتی رو به پویندگی و رشد است . با نگاهی به گذشته می آموزیم : اشتباهاتی همچون برده داری ، همسر سوزی و … را آدمیان رها نموده اند ، خردورزی ! آدمی را پاک خواهد کرد . ارد بزرگ

——

… وحال آنکه هستند انسانهای چاپلوس ومغلطه کار وعام فریبی که در فکر جذب افکار عمومی بسوی خود می باشند و تنها شهرت وخودنمائی را مد نظر دارند وچنین افرادی نیز بگونه ای دیگر نیازمند روانکاوی هستند تا کمبودهای درونی خود را برطرف نموده ودریابند .

که چه دنیا و چه مردم رانمیتواند تاابد بخود مشغول کرده وذهن آنان را معطوف به فریب وریای خود نماید. تا همیشه ی زندگی قادر نخواهد بود چنن نقشی را در صحنه ی گیتی بازی نماید!

وسرانجام آنچه درون مایه آنهاست درجائی نمایان خواهد رفت چون تجربه علمروانشناختی وانسان شناسی نیز ثابت نموده است که انسان قادرنیست همیشه وبطور کامل نقابی بر صورت نهاده و پنهان کاری کند

وسرانجام جائی تحمل خویش را زکف داده بی آنکه خود اگاه باشد درون خویش را آشکار می سازد خواه در جائی از شدت خشم
وخواه در صحنه ی پیش بینی نشده ای که دنیا وگیتی در مسیر راه او خواهد نهاد تا آنچه هست را بناگهان بر اثر از دست دادن کنترل خویش برملاسازد

وهمینجاست که میگویند: خورشید همیشه پشت ابر باقی نمی ماند !

*آنانیکه خویی جانور گونه دارند و تنها در پی زدودن گرفتاریهای خویشتن خویش هستند بزهکاران روزگارند. باید گفت نشانه آنها بر گیتی هم تراز ریگ کوچکی در کرانه دریای آدمیان نیز نخواهد بود . ارد بزرگ

——

در این جا نگاهی بر ده فرمان خواهیم داشت:
سروده ی : پیامبر اعظم شعری با استناد به ده فرمان که بر (محمد ص) نازل گردید

“ده فرمان “

_______________

در مناجاتی پاک, دستها سوی خداوند ,بلند

روح سرشا ر ز امواج دعا : یا محمد (ص)

تو مرا یاری کن

تا بگویم ز تو و نام خدا

من ز هر جمله که از سوی خداست

همچو شمعی بدرون آب شدم

غرقه در این همه آیات خدا

غرقه در این گوهر ناب شدم

من ز قرآن تو سرشار شدم

با هرآن سوره و هر آیه ی عشق

مست قرآن شده هشیار شدم

زینهمه جمله ی پرمایه ی عشق

کاش یارب که توان بود مرا

تا بدرگاه ِ تو راهی جویم

تا بگویم بتو از بنده گیم

راه تو همچو محمد (ص) پویم

لیک در راهِ تو این می بینم

که محمد(ص) فقط او بود وهم اوست

مظهر پاکی و ایمان به خدا

این همان اوست که اینگونه نکوست

من کجا هستم و او بوده کجا

این همان مرد خداوند من است

این همان گوهره ی پاک وجود

این همان یاور دلبند من است

روح پرواز دعا همچو صعود

این همان رهبر ایمان باشد

که به غفلت زده , پایانی داد

او که دل در ره ا و می کوشد

او که ایمان مرا جانی داد

او که قرآن ِ تو بر دنیا داد

او که در هرسخنش پندی بود

او که عشق تو به این دلها داد

او که چشمان مرا باز نمود

دل ِ” شیدای” مرا باز نگر!

زندگی با تو مرا آغاز است

روزگارم همه سرشار دعاست

روحم ازعشقِ ِ تو در پروازاست

دل شیدائی من در ره ِ عشق

با محمد (ص) نفسء گرم خداست

عشق تو عشق محمد (ص) بدورن

این سعادت به من شیدا بخش

تا بدرگا ه ِ تو باشم مجنون

گر حقیرم تو مرا باز ببخش

که مر ا در ره تو راه بسی است

یاورم در ره تو مرد خداست

آن محمد (ص) که مرا دادرسی ست

آن محمد (ص) که تو پندش دادی

تا به قرآن بنویسد بر ما*

پند هائی ز ره آزادی*

ده سفارش که تو براو کردی

و به هر مُسلم پاک و آزاد

و محمد (ص) به منو بر ما گفت

که خداوند مرا پندی داد

پیرو راه خدا گر هستی

بنده ی خالص آن یارب باش

که بهشت تو بدینگونه بجاست*

* ره اخلاص به خاطر بسپار,

آشکار است و یا پنهانی*

*دادگرباش به خشنودی و خشم* ,

گر که یک مُسلم با ایمانی*

*در میانه ره خود پیش ببر*

در نیازو به توانمندی خویش*

*بگُذر با دل خشنود و بِبخش*

گر کسی کرده دل زار تو ریش*

*دست یاری بده بر آنکه ترا*

کرده محروم به ظلم و ستمی*

* برو دیدار همان یاور و دوست*

که ترا ترک نموده به غمی*

*و فراموش مکن بنده ِی حق*

که نگاه تو بوّد عبرت و پند*

* یاد کن با سخن از یاد خدا*

یا لب ِخویش به “اندیشه ” ببند*!!

و چنین بود محمد (ص) به جهان

و هم او گفت به یاران خدا :

*ای مسلمان به هرآن وقت و زمان*

سخنی را تو به بیهوده مگو*

*باش آگاه تو از آن *حق زبان*

* که بهشتی ست* زبانی که نکوست*

*مکن آلوده زبان را تو به خشم

* مشو رنجی بدل دشمن و دوست

***

و چنین بود ره مرد خدا

او همان مظهر پیمان و وفاست

اوهمان مظهر پیوند خدا

او همان راه رسیدن بخداست

رستگاری تو بیآموز ز او

که محمد (ص) ره ِ الله رَود

با همان او* سخن از عشق بگو

تا دلت همره ِ الله شود.

“دل شیدائی” ما همره توست

یا محمد (ص) , تو مرا یاور باش

تو بگو راه منو عشق کجاست

تو مرا در ره او رهبر باش*

* فرزانه شیدا آبانماه ۱۳۸۵ *

بی پایبندی به نظم در گیتی ، ویژگی آدمهای گوشه گیر است که

عشق و احساس را سپر دیدگاههای نادرست خود می کنند.

ارد بزرگ

*****

انسانها در راه زندگی همواره سخن از عاطفه ها باز میگویند اما هستند عده ای که در کنج تنهائی خود از شدت اندوه به به چنین عواطفی رو کرده وبگونه ای که در مسیر درست باشد راه نپیموده و همواره طعم تلخ شکست را در خویش احساس می کنند ما هرگز نمیتوانیم همه را دوست بداریم اگرچه میتوانیم با عطوفت برهمه بنگریم اما دراین میان هستند انسانهائی که لایق محبت ما نباشند انسانهائی که هرچه بر آنان محبت کنی در نهایت جز پشیمانی برایت برجا نمیگذارند و سرانجام باعث اندوه دائمی شخص می شوند هستند کسانی که از عطوفت ومهربانی تو تنها در جهت پیشرفت خود استفاده می کنند و زمانی که نیاز خود را برطرف کردند به هیچ وجه بخاطر نمی آورند که چگونه وتوسط چه کسی به موقعیت فعلی خود نائل گشته اند وهستند کسانی که بانهادن پای خویش بر سر دیگران خود را در زندگی بالا کشیده وزمانی که به مقامی می رسند هرگز خود را از مردم عام وعادی نمی دانند. و همچنان در یک خودپرستی وخود بهتر بینی وخود ستائی * حقارت آمیزی* تنها به سود ونفع خود توجه میکنند بی انکه بدانند درنگاه عام وخاص در ظاهر شاید محترماما دراصل دردرون دیگران جز احساس حقارت چیز دیگری از احساس آدمی را بهره نبرده اند چنین افرادی حتی به تملق دیگران شاد شده وباور می کنند که کسی هستند وحتی اگر به زور قدرت وثروت خویش کسی هم شده باشند درقانون گیتی ودر قالب انسانی ذبون وحقیرند چرا که از مهمترین بخش انسان بودن بی نصیب مانده اند .

بنی آدم اعضای یکدیگرند …که در افرینش زیک گوهرند

چو عضوی بدرد اورد روزگار… دگر عضوها را نماند قرار

اما اینگونه افراد چنین شعر را خواهند خواند

بنی آدم اعضای یکدیگرند

سر یک قران روی هم می پرند

چرا که در نگاه اینان هیچ چیز ارزشی ندارد مگره جز همان پول وثروت !!.

اینگونه انسانها بی شک انسانهائی بوده اند که از محبت هرگز سهمی نبرده اند و چه در زندگی درجامعه کوچک خانواده چه در اجتماع بسیار شکست خورده بوده اند وامروز که خود را درمقامی می بینند بقول معروف به سایه خویش میگویند:

توکه هستی که بدنبال من راه افتاده ای , به دنبال من نیا !!!

——

نرمش و سازگاری با گیتی از هر کمین دلهره آوری ، رهایی مان خواهد بخشید . ارد بزرگ

——

پنجره

اینــهمه پنــجـره در کوچه و شهر

پشت هر پنــجره ای خاطره ای

قصه از عشــق و محبت بسیار

قصه ها از دل این اهل دیار

قصـه ها بســیارنـد

گاه هریک چو کتابـی ست قطور

گاه ویرانی مردی ز غرور

گاه از حرمـت یک قلـب صبــور

گاه اندیشـه یــک زن به خــیال

گاه از باور پرواز ، بدون پر و بال

قصـه ها بســیار است

پشت هر پنــجره ای

لیک چون پنـــجره ها

یک لبــــی باز نشــد

تا بگوید:غــم چیســت

یا بگوید که دگر غمـــگین نیست

یا بگویــد که اصول دل شادان در چیسـت

از چه باید خندید

ازچه با گریه اندوه گریسـت

معنی بودن انسان در چیست

قــصه ها بسیارند

و پر از خاطـره ها

پشـت هر پنــجره ای

دل انسان طپشی دارد بازد

که ز سرسبـزی بودن گویـد

گرچه در عمـق سکـوت

لیک همـواره به هر ثانیـه ای

می طپـد باز پر از

حــس نیــاز

در تـمـــنای وفــا

در تـب عشـق هــنوز

نبــض بودن به امــیــد

می زند در شــب و روز

و چه غــافل دل ماســت

که اگر بودن ســبزی باید

سبـزی روح طلــب مــیدارد

و دراین باغ پر از سبــزه دهــر

گل احساس و محبــت افسـوس

جایگاهــش خالــیست

و جز این حرفــی نیســت

قــصه ها بســـیارند

پشت هر پنــجـره ای

و اگر پنــجـره ای باز نـشــد

جای تـردیدی نیســت

که ز باغ دل او هــم امــروز

جای گلهای محبت خالیست

دل او شادان نیســـت

و اگـر باز کــند پنــجـره را

شایـد از لطــف نسیـم

روح او تازه شـــود

با نگاهی به مســیر پرواز

با یکـی رنگ تبســم بر لــب

بر همان آبــی دهــر

آسمــانــی که بر او هرچـه گذشت

عاقبــت رنــگ دلــش آبــی بود

و پر از خــاطـره های پــرواز

و پــر از خــاطــره های پرواز

فرزانه شیدا/ ۱۳۸۲

گیتی همواره در حال زایش است و پویشی آرام در همه گونه های آن در حال
پیدایش است .

ارد بزرگ

* باغ زندگی*

______________

به تماشای بهاری خوشرنگ
سفری سوی مکانی دیگر
با همه ذوق و شتاب در پی تازه بهاری دیگر
و رسیدن به خزان دیدن برگ به خون آلوده
رنگ زرد مردن
باغ پائیز زده افسرده
با سکوتی غمگین به نمایندگی یک فریاد
همه جا خاموشی
بهر عصیان و قیام و بیداد
آسمان ابری و تار بهر بارش حاضر
بغض از خواری باغ یاد گل در خاطر
ملتهب از اندوه , غمزده بس حیران

سینه را فرمان داد :
تو ببــار ای باران
ومن اینجا تنها زیر باران غمگین
پس چه شد آن گل سرخ ، آن بهار رنگین
به تماشای بهار آمد ه ام لیک او اینجا نیست
این خزان است خزان این خزانی خالیست
گوید اما از مرگ از همه بیرنگی
دل او بیرحم است جنس قلبش سنگی

ناگه از پشت سرم تک صدائی برخاست
گقت: دیر آمده ای از خزان هم پیداست
گل به حرف آمده بود گل پژمرده زار
اشک بر چهره زرد پیکرش خسته و زار
گفت : آن تازه بهار رفته از باغ جهان
زندگی یک رو نیست با بهار است خزان
گل شود مست غرور تا که رنگی دارد
او نداند افسوس وقت تنگی دارد
غنچه ای چون کودک بی خبر از دنیاست
آنچه او می بیند باغ نه ، یک رویاست
زندگانی هم نیز نیست کمتر ز بهار
هستی انسان هم نیست کمتر ز قمار
لحظه ای در اوجی لحظه ای در خواری
لحظه ای در خنده لحظه ای در زاری
باغ را ساده مبین در درونش هستی ست
آنچه اینجا پیداست غفلتی از مستی ست
از غرور منو تو مستی و نخوت ما
ما که غافل بودیم از خزان فردا
دیر برخاستنت شکلی از غفلت بود
آمدی آندم که باغ در ذلت بود
آدمی اینگونه ست دیر بر پا خیزد
میرود آندم که برگها میریزد
در قبال خود هم از بهاران غافل
او ندارد چون گل غیر مردن حاصل
خود همی میدانی* آدمی* آه و دم است
آه چون بیرون داد بینی از دنیار ست
باغ را الگو ساز هستی خود دریاب
آخر انسان تاکی غرق مستی در خواب
باغ خود را بنگر، گلشن دنیا را
تا که امروزت هست کو دگر تا فردا
تو کنون بر پا خیز رسم بودن آموز
توشهِ ی فردایت کار تو در امروز

فرزانه شیدا / ۱۳۶۲

بیائیم یاد بگیریم در هرلحظه ی زندگی ” زندگی ” کنیم

و به خاطر بسپاریم

که زیبائی زندگی در زیبا دیدن است

وفراموش نکنیم که:

مرگ روزی خود خواهد آمد پس تا زنده ایم , زندگی را زندگی کنیم.

——

پایان این بخش

به قلم: فــرزانه شـــیدا

———————————————————
—————————————————————–
———————————————————

* فرگرد سرپرست *

ریشه کارمند نابکار ، در نهاد سرپرست و مدیر ناتوان است .ارد بزرگ

——

انسان در زندگی همواره به طریقی نیازمند به دیگران است و بر اساس نیازهای روحی وعاطفی وجسمی خویش درسنین مختلف تکیه گاهی را نیازمندمی باشد و در زمان طفولیت این تکیه گاه در درجه اول مادر وسپس پدر می باشد درجه ی اولیه را برای مادر درنظر میگیرم زیرا که شیر مادر
نیاز اولیه بشری که قوّت وغذاست را مادردر شیر خود ویا شیری که به فرززند خویش میدهد وهمچنین سرپرستی ونگهداری کو دک درساعات متمادی وابسته بوجود وحضور شخصی بطور دائم است که این شخص مادر ، دایه و یا پدر درصورت نبودن این افراد، بعهده ی کسانی ست که سرپرستی طفل را بعهده دارند.
درنتیجه آنکه نیازهای اولیه کودک را برطرف مینماید حکم اجرا کننده ، جایگزین ،مدیر و سرپرست بالاتر رابرای کودک دارد وبر طبق بررسی های اخیر پژوهش گران اطفال طی مقالاتی که چاپ ونشر می شود یا در تلوزیون ودرسری برنامه های روانشناسی یا برنامه های پژوهشی مخصوصی بمانند:

(تلوزیون یا سایت های:*دیسکاوری * Discovery که بمعنای: پژوهش های جدید وکشف شده، می باشد),
سرا نجام پس از تحقیقات بسیار بروی اطفال ( *وهمچنین بزرگسالان که بآن نیز خواهیم پرداخت*) به این رسیده اند که کودکی که رها میشود ودر نهایت بی توجهی و در دوران نوزادی تنها باو غذا داده می شود و هیچ گونه “محبت لمسی”باو نمی رسد (بعنوان نوازش ورسیدگی با محبت * یا هرگونه توجه ) بیشتر از ده روز تا یکماه زنده نمی ماند وخواهد مُرد .!
البته استثناهائی نیز موجود است که چنانچه چنین نوزادی بدلایل مختلفی چون :

- تر ک شدن کامل ازسوی مادر وخانواده
- یا مرگ مادر ویا هرگونه دلیل دیگری که
مادر قادر به بودن در کنار فرزند نباشدوهمینطور، دلایلی چون:
- بی توجهی کامل مادری آز آن جهت که این فرزند را نمیخواست…
- یا گرفتاری های زندگی که مانع از رسیدگی درست به طفل در دوران کودکی گردیده ویاسپرده شد بدست اشخاص ناصالح و….همه وهمه…

و در نهایت ثابت شده است که :

نوزاد از ترس ِ دنیای ناشناخته ای که در آن وارد شده ومهر یا نوازشی یا حتی سخنی مهرآمیزرا در آن دریافت نمیکند.

( بمانند ناز دادن بچه که طفل بخوبی قادر بدرک حسی این محبتهای دستی وزبانی ست )
لذا طاقت نیاورده و از بین میرود وچنانچه باقی بماند وتنها باو شیر داده و بر حسب وظیفه کارهای اولیه ای چون نظافت وغیره ….را براو انجام دهند .

وهرگز کلامی با اوحرف نزده و یا نوازش نکرده وحتی به تلخی تنها بقول معروف بر سراو بخاطر کارهایش غّرزده وچهره ای نامهربان داشته باشند طفل قادر بهدرک تمامی اینها بوده واو نیز همینگونه بار خواهد آمد .

واز آنجا که الگوی توجه ومحبت را دریافت نکرده است قادر به این نیست که احساس وعواطف خود را بدیگران نیز منتقل نماید . همین مسئله بعد از سپری شدن دوران کودکی و نوزادی در خارج از خانه وخانواده در محیط مدرسه ،تکرار می شود. یعنی طفل ِدبستانی همچنان بواسطه معلم ومدیر که بالاتر ازاو قرار دارند.

روزی ۸ ساعت تربیت ذهنی وروحی میشود ومابقی را در خانه وچنانچه تعادلی دراین میان برقرار نباشد و درجائی محبت دیده و درجای دیگر نبیند ویا بطور کل درهردوجا فقط بداخلاقی وسرزنش وغیره…. را ببیند

آنگاه تبدیل به طفلی پرخاش گر، عصبانی* ناراضی یا بسیار گوشه گیر واز جمع گریزان و یا حتی شلوغ تر از حد عادی و ازیتگر وبقولی خرابکار

در هرجا وهرگوشه ای که هست , میشود !
واین نتیجه ایست که ازاعمال بزرگتر وسرپرست بما بر میگردد.

چرا که هرگز نمیشود گفت : طفلی ذاتا بد بدنیا آمده است
بلکه تماکی آنچه دراین موارد انجام میدهد ,دقیقا اکتسابی ست ویاد گرفته شده است
وهرگزچنین چیزی درنهاد یک نوزاد بااو زاده نمیشود.

بهرشکل چه نوزاد باشد چه نوجوان ، جوان ، سالمند وپیر همه وهمه نیازی ژرف وعمیق به دیدن توجه ومحبت دارند واین مسئله به هیچگونه با زیاد شدن سن کمتر نمیگردد.

خداوند انسان را آنگونه آفریده است که این نیاز , هرگز دردرون بشری تمامی نخواهد گرفت زیرا که آنگاه نخواهیم توانست شاهد دنیائی در صلح وآرامش باشیم , واگر انسانها به احساس وعاطفه ی خویش خاتمه دهند آنگاه بشریت رو به نابودی خواهد رفت وهمراه با جنگ وستیز های خانگی -اجتماعی- کشوری رو به نابودی خواهیم رفت .

لذا پدیده ی احساس یعنی عشق /عاطفه دوست داشتن ومهربانی ووو….

در اصل بر این اساس, درروح وجسم انسان از سوی خداوند قرار گرفته است , که بواسطه ِ آن نسل انسانی ادامه داشته باشد وزندگی
چرخه ی خویش را بدرستی طی نماید ودر این میان * این خود ما هستیم * که درنهایتِ دیدن سختیها ,خوبی و بدی های زندگی پیشوای اولین ما می بایست خداوندگار ما باشد وپیامبران وبزرگان اندیشه ای که الگوئی مناسب - آگاه ودانا می باشند

….در کجا باید , میخی کوبید…؟؟!!

از عمق دل گریان شدم ، بر بودن بی حاصلم
از آنهمه رنجی که دید ، از روی ناچاری دلم!
بر هر دری رو کرده ام ، آن در برویم بسته شد
گریان نگه ،جامانده ام ، درگوشه ای در منزلم!
آید چکار از دست من ، جز غصه خوردن درخفا
گردر جوانی جان دهم ، “غم ” بوده تنها قاتلم

——

اما جهانِ یاوه گو! با من ز عرفانت مگو!
زآندم که شد” غم” همدمم ، *”دیدم ز دنیا غافلم”!!
یا باید از این غصه ها ، دل را کشم دیگر بروُن
یا آنکه قربانی شوم در “غم “… که بوده مشکلم!
قلبم ولی در زندگی ، هرگز نشد تسلیم ” تو ”
یا تو, خودت یک جاهلی!…یا من زیادی جاهلم!!!

——

همراه رودی رفتن وُ همراه او جاری شدن؟!
“*فرقی میان آدمیست با گله ای روی چمن*”!!
” بُز” گر رَود ، راهی خطا، یک گله بی چون وچرا
دنبال او راهی شود!
این را تو میخواهی زمن ؟؟!!!!؟؟

——

اما جهان! من آدمم ! با عقل وهوش وفکر خود
هرگز نمی بینی زمن ،” تسلیم” من با جان وتن!

شاید خطا , شاید فنا … اما تو باور کن مرا!
باید گُـُل ِ شادی شدن در زندگی چون یاسمَن
من میروم شاید غمین! با زندگانی در کمین!
*” شـیدا ” ولی داند “کجا میخی زخود باید زدن”!!*

۱۳۶۴/۱/۲۷ سه شنبه فروردین ماه -
سروده ی فرزانه شیدا

——

در ادامه مطلب می بایست تنها اشاره برآن این داشت که : کسی بد و یا دزد نمی شود چون در* ژن /ارث خونی* او چنین چیزی موجود است بلکه *رفتارها*وآنچه ما انجام میدهیم

همیشه وهمیشه اکتسابی ست .

——

وهرچیزی را که از لحاظ احساسی وعملی بروز میدهیم،
اعمال میکنیم وانجام میدهیم
تماما چیزی ست که آنرا یاد گرفته ایم حتی: قهر کردن
مگراینکه جامعه ی خانه و
خانواده واجتماع ، اورا بدین سمت سوق داده باشد.
ودر سن بلوغ نیزاینگونه نابسامانی های روحی در نوجوان
تاثیری بسزا ، خواهد داشت

که آن نیز باعث پشیمانی والدین وافراد ی میشود که
سرپرستی اورا بعهده دارند
واین تازمان رسیدن به محدوده ی کار که رئیس ومدیر وکارفرما
سرپرست افراد کارمند وزیر دست هستند،
بتدریج شکلی بزرگتر بخود گرفته وباز دراین میان
نقش کارمند وکارگر وزیر دست همان نقش ” گیرنده ”
و ” باز پس دهنده ” گی ،را تکرار میکنند

بدین معنی که چنانچه در تمامی محیط زندگی و کار
فرد مهم (چون والدین ) فرد ِسرپرست ومدیر اولیه ،
انسانی باشد که خود شکل درستی ازخود وازخوبی ودرستی
وانسانیت ومهربانی وخوش خلقی و…
را به فرزند و، کارمند و زیر دست خود انتقال نمیدهد…

نتیجه آن خواهد شد که دریافتیِ او، ازاین شخص یا
از کارمند وکارگرنیز آنقدرها شایان توجه نخواهد بود.

*تجربه ها پژوهشگران
درتمامی دنیا ثابت کرده است که انسان هرگز بی دلیل دچار تنفر یا بی تفاوتی ها واحساسات منفی در قبال دنیا وزندگی وجامعه در زندگی نمیشود وعلتهای کم کاری درخانه ، مدرسه واجتماع به اشخاصی بر میگردد که نقش اولیه را در زندگی او بازی میکنند!

از زمان کودکی ببعد همه چیز را اکتسابی یادگرفته ایم واین بر احساس ما نقش سازنده شخصیت را بازی کرده است و من و شما هرچه امروز هستیم دقیقا بازگشتی دوباره دارد به آنچه بوده ایم ویا باعث شده که اینگونه شویم !

خواه خوب ،خواه بد ،خواه کینه توز ،خواه مهربان…. تماما ناشی از آچه است که در زندگی برما گذشته وزآن مثبت ومنفی بودن در زندگی را نیز آموخته ایم.

بدین معنی که شما تا زمانی که بیمار نشده باشید
معنای سلا متی را درنمی یابی
تا زمانی که تب نکرده ای معنای گرمای معمولی وحرارت
عادی بدن را نخواهی فهمید.

در شکلی دیگر از صدمات :روحی ،احساسی* جسمی
شخص هرگز معنای کتک خورده بودن را نمیداند تا
تا زمانی که دستی برویت بلند نشده باشد
طعم تنفر وانتقام از شخصی را هرگز در خود
احساس نخواهی کردمگر اینکه ازاو صدمه ای دیده باشی

نمیتوان با کسی بد بود، بدون اینکه :
*(بد بودن با دیگران را آموخته باشی)*!
و نمیشود با کسی بد بود بدون اینکه دلیلی بر آن وجود داشته باشد!
پس نتیجه میگیریم اکثر احساسات وعکس العمل های منفی
آموخته های ما واکتسابی ست!

ـــ*ــــــــــــــــــ پــروانه زندگی ـــــــــــــــــ*ــ
با زبان ساده میگویم

سخن زندگی, در چشم من پروانه ایست

از درون پــیله میآید برون

در پی گلهای رنگین سوی باغ

بال بالی میزند در باغها با سرود بلبل و , گه زاغها!

گاه دور افتد ز باغ زندگی

تا بیابد عطری ا ز باغ بهار!

گاه, در کنجی نشیند ,بیصداروز وشب در بازی تکرارها!…

چون بها ران عمر کوّته در گذر

جان دهد پروانه درکنُج خزان

در شبی همراه شمعی جانفروز

با تنی وامانده در حرمان وسوز

یا که می میرد زمان در زندگی !…

او ولی در بهت وراز زندگی

همچنان در بهت و رمز زندگی !

از چه آمد؟ از چه پر زد؟ او چه کرد ؟!

رنگ و بوی زندگی را چٌون چشید ؟!

لیک بی آنکه بداند قـصه را …

قصه ی “بودن ” به پایانش رسید !!

من چو آن پروانه بودم در جهان

باورم از ” زنـدگانی “سـاده بود

گاه بال و پر زدم درعطر باغ

گاه با باران ِغم پر پر زنان

در خیالم، قلب من آزاده بود

در خیالم این دلم آزاده بود!!

باز می پرسم زخود , در روز وشب

من چه کردم با خود ُو با زندگی

چٌوُن چشیدم ، لذتِ باغ بهار ؟؟

من ولی در پیچ وتاب زندگی

همچنان در قصه ها , پروازها …

در میان ره ، نمیدانم چرا!

خسته ام ! از اینهمه تکرارها!

روز بارانی من نوری نداشت

قصه بودن دگر شوری نداشت

چون بهاران عمر من آسان گذشت

عمر من در حیرت دوران گذشت!

آسمان من ولی آبی نبود

عمر من در تاری باران گذشت !

عمر من در تاری باران گذشت !

همچنان در نیمه راهم بی خبر…

قصه ی من خط پایانش کجاست ؟

باغ من خورشید ومهتابش کجاست ؟

آسمان آبی نمیگردد چرا ؟

پرتو از, نوری نمی گیرد چرا؟!

وای از این روزانه ها ,تکرارها!!….

….

در بهاران اشک باران کمتر است

بارش ابر بهاری کوّته است

آسمان من ولی ابری وتار

آسمان من ولی ابری وتار

از چه شبها , نور ومهتابی نشد

یا که قلب ِ اسمان آبی نشد!

آنچنان هم زندگانی ساده نیست!

عمر ما کافی براین “پیمانه ” نیس

پر شود پیمانه ی عمری به درد

میرسد آخر خزان , ابری وسرد

در چنین باغی فقط پر پر زد یم

روزو شب بر رنج ودردی سر زدیم

” زندگانی” میرود آسان ز دست !

اینچنیـن , پـروانه بودن مشکل است !

اینچنین, پــروانه بودن مشکل است !

فـرزانه شــیدا * آذر ۱۳۸۲

*******
با آنچه ذکر شد، در می یابیم که ما درواقع :
ما آینه ی افرادی هستیم که تربیت ما را برعهده داشته اند
ویا بگونه ای با رفتار واعمال خود بر ما تاثیر گذار بوده اند.

نمیشود گفت : من هرگز تحت تاثیر کسی قرار نمیگیرم
چرا که ما از اولین لحظات زندگی تحت تاثیر دیگران هستیم
وهرچه می آموزیم بر همین واقعیت تکیه دارد.

اما اینکه پس از دوران بلوغ فردیت وشخصیت ما
دیگر شکل گرفته است واعتقادات وافکار ما متعلق

به خود ما میشود شکی نیست.

با آگاهی بر اینکه انسان با دارا بودن عقل
همواره پذیرای ایده های جدیدیست که منطقی وعملی بنظر میرسد.

از سوی دیگر *ارد بزگ* میفرماید:

بکار گیری آشنایان در یک گردونه کاری برآیندی جز
سرنگونی زود هنگام سرپرست آن گردونه
را به دنبال نخواهد داشت . ارد بزرگ

****

دررابطه با سخنان ایشان واین متن باید دید

چرا ما در زندگی
خود نمیتوانیم در زمینه های کاری تکیه بر آشنایان نزدیک داشته باشیم
قبل از بررسی این موضوع جا دارد یاد آوری گردد

که انسان همواره نیاز دائمی بر آشنایان ونزدیکان ودوستان دارد اما
این جنبه های عاطفی را بیشتر در بر می گیرد تا جنبه های دیگر زندگی
ودر رابطه با کار معمولا زمانی که انسان
با فردی نزدیک یه آشنای خانوادگی یک دوست نزدیک و…

در زمینه ی کاری ، شروع به انجام پروژه یا کاری را شروع کرده و
حتی با هماهنگی ها قبلی وبرنامه ریزی های بسیار
آنچه در نظر داریم شروع میکنیم

همیشه باید این را بخاطر داشته باشیم
که اعتماد مطلق حتی به نزدیکترین شخص نمی بایست در حد ۱۰۰٪ باشد
چارکه همیشه احتمال وقوع اتفاقات وحادثه هائی نیز هست که
رویاروئی ومواجه شدن با آن برای آن فرد هم ممکن است ناممکن باشد

** البته لازم به توضیحاتی ست در زمینه هائی که , قصد سخن از آن را دارم :

زمانی که( * دی-اِن -آی * = نشانه ها وعلامتهای خونی هر انسان)
که مانند اثر انگشت تنها متعلق به یکنفر خواهد بود ودونفر نمیتوانند
دی-اِن -آی مشترک داشته باشند
(البته” دوقلوها” در این زمینه آنقدر تفاوتهائی ناچیزی دارند
که کمتر میتوان اینگونه علامتها را درخون آنان کشف نمود
بسیار کوچک ونادیدنی ست*)
اما در زمانی که تفاوتهای آدمی تا اینحد کشف
وشناخته شده است
باید این را هم دریافت که انسانها هرچقدر هم
در یک محیط وبا یک شرایط مشترک رشد کنند
همواره خصایصی را دارا هستند که متعلق بخود ان فرد است
مثلا :خواهر برادران در یک خانواده هرچقدر به یک شکل
وبدون تفاوت نهادن میان آنان از طریق یک مادر وپدر
بزرگ شوند باز خواهیم دید که هرکدام دارای
خصوصیات مربوط بخود میباشند

شاید بپرسید: که چطور وقتی سخن از این میگوئیم که
آموخته ها هرچه باشد ما اینه همان هستیم، پس دراینجا چگونه
این حرف را عنوان میکنید که شرایط خانواده
میتواند افراد متفاوتی را پرورش دهد؟!

همانگونه که :* دی-اِن -آی * متفاوت است
اما درعین حال متعلق بیک پدر مادر است وبوسیله ی آن
میشود پدر ومادر وخواهران وبرادران شخص را شناخت .
وبسیاری از علایق واستعدادهای ما از طریق
*ژن * و * دی-اِن -آی * به ما به ارث میرسد .

اما رفتارها وعادتها همانگونه که گفتیم بیشتر اکتسابی ست
واگرچه ممکن است نوه ای اخلاقی درست
همانند مادربزرگ یا دائی داشته باشد اما بستگی دارد که این
چگونه رفتاری ست! ودر کدام طبقه رفتاری
در انسان شناسی وروانشناسی قرار دارد.

حال
هرچقدر در خانواده وفامیل شما همانند وهمگونه باشید باز در
انجام کارهای زندگی خود بی شک متفاوتید
دختری درخانواده بسیار تمیز یا حتی وسواسی میشود
دختر دیگر همان خانواده ، اصلا علاقه ای به انجام کارهای خانه ندارد!

ازهمین نمونه هاتی کوچک باید دریافت چرا ما نمیتوانیم
در کارهای مهم زندگی خود بطور مطلق اعتماد کامل
به شخص دیگری داشته باشیم ،چه خانواده باشد چه آشنا
واگر مجبور هستیم که مکاری را به انان واگذار نمائیم می بایست همواره
نظارت کافی بر آن را نیز بعهده بگیریم
اما زمانی که با کسی از آشنایان شریک میشویم
دیگر قادر نیستیم بعنوان سرپرست کار اینگونه رفتار کنیم
که مدام بگوئیم چه را انجام بدهید چه چیز را نه!

درعین حال یک غریبه براحتی قادر به قبول این خواهد بود که مدیری
باودستور کار بدهد اما خواهر وبرادر یکاشنای خانوادگی
براحتی ازاین موضوع دلگیر شده و تصور مینماید
که چون شما نیاز اورا بخود دریافته اید
ازاو سواستفاده میکنید وبیش از اندازه باو” بکن، نکن” میگوئید

ودرعین حال که تولید اختلاف خواهد شد
از طرفی دیگر اگر باو بگوئید بتو اعتماد میکنم اینکارا
بدین شکل وآن شکل لطفا انجام بده
بازهم او به طریقه ی خود اینکار را انجام خواهد داد

ودرصورتی که اشتباهی حتی بدون قصد قبلی انجام دهد شما
نمیتوانید بااو چون غریبه رفتار کرده اورا توبیخ یا تنبیه کنید یا برای
آنکه بیادش بماند اورا جریمه نقدی وحقوقی کنید
که انجام اینکار خود غوغائی را تولید خواهد کرد
که شاید به قطع رابطه نیر بی انجامد!

همانگونه که مشاهده میکنید سخنان ارد بزرگ تنها
سخنی ازروی ایده های قلبی وفکری نیست بلکه از لحاظ علمی نیز
تمامی سخنان او قابل بررسی ست
براحتی میتوان با تطابق افکار او با موضعات علمی - روانشناسی و
اجتماعی - فرهنگی و دینی… هماهنگی پیدا نموده و
دلیل این سخنان را که براساس تجربه نیز هست , پیدا نمود.

****

شباهنگام برای خانواده و نزدیکانت نامه بنویس
و در روز برای اربابان و سرپرستان . * ارد بزرگ

****
اکنون باید دید چرا انسان می بایست شباهنگام

گویای اندوه خویش به خویشاوندان باشیم؟
میدانید که عوطفت ومهربانی خانواده همواره بیشتر از
محیط بیرون واجتماع است
چ اکه در محیط خانه وخانواده افراد از لحاظ روحی وعاطفی
به یکدیگر نزدیکترند

اینجا ودراین جمله معنا تنها این نیست که نامه ای نوشته ،
وبه آنها بدهی
منظور این است که شبها که در محیط خانه وخانواده هستید
با اند یشه به آنچه بر روح و روان تو ، اثر میگذارد
یا خا طره ی آنچه را که از آنها دیده یا بدل داری را
در ذهن خویش مرور کن

در علم روانشناسی ، از علم گفتار درمانی ونوشتار درمانی
سخن ها به میان آمده است ومن درکتاب واژه های خود نیز
بر ان اشاره داشته ام
اینجا تنها باین بسنده میکنم
که بگویم در بحث نوشتار درمانی
پزشکان معنقدند زمانی که تو غم اندوه وناراحتی خود را بازگو کرده
یا بر برگی مینویسی…

انجام اینکار خود باعث تخلیه روحی واحساسی درون تو میشود
در عین حال که انسان در زمان گویائی موضوع یا نوشتار آن
در باب این جریانات ، فکر میکند و
ودردرون نیز همزمان به تحلیل آنچه گذشت نیز می پردازد
و شاید با اینکارحتی
به نتایجی احساسی ویا حتی عملی برسد که اورا
از این اندوه ویا گرفتاری نجات بخشد .

واگر چنین هم نشود لااقل با گفتن ونوشتن آن احساس آسودگی میکند
چراکه آنچه بقولی بر دل او مانده است بیرون ریخته است
درکنار این علمای این علم معتقدند که
نگاهداریِ افکار ِاندوهناک یا خشم آور وتمامی احساساتی
که بنوعی تاثیر نامطلوب بر روح وروان وجسم دارد خوشایند
نبوده وباعث این خواهد شد که آثار بدی
بر روح وروان وجسم برجای بگذارد

ازاین نظر معتقدند در علم نوشتار درمانی بهتر است که فرد آنچه در درونش میگذرد به کاغذی منتقل کرده پس از نوشتن همه آنچه بر دل او سنگینی میکند خواه خشم آلوده باشد خواه از سر تاثر آنرا در جعبه ای قرار داده وبیرون از خانه در سطل زباله بگذارد

با این تفکر که من چه از درون خانه ی دل چه از درون خانه خود این خشم واندوه را بیرون ریخته ام عده دیگر ی از این علمامعتقدند این نوشته داخل جعبه را نگهدار اما به آن فکر نکن اما زمانی که مشکل تو رفع شد به سراغ ان رفته با شادی آنرا پاره کن وبدور بریز تمامی این اعمال تنها برای دادن روحیه ای جدید به شخص آزرده است.

چراکه بدینوسیله فرد بطور کامل اندوه وخشم و… را از خود ودرون خویش به بیرون می ریزد واگر روزی بیاد آن بیافتد با شادمانی از ان یاد خواهد کرد .

بااین اندیشه که :
امروز این مشکل نیز حل شده واز بین رفت! وحال چرا برای مدیر و بالا دست خود در روز اینکار را انجام دهیم از سوی دیگر , روانکاوان جهان معتقدند که آنچه بر دلت سنگینی میکند جائی در دل تو نباید داشته باشد بلکه به سرعت وهرچه زودتر باید از درون تو تخلیه گردد

تو باید به روراستی .با ثصداقت درون آنچه بر تو میگذرد آنچه در دل داری را با انکس که باعث آن است درمیان بگذاری اگر میتوانی بصورت مستقیم وچانچه به هر علت مانند اینکه شرم می کند یا سریعا خشم اگین میشود ونمیتواند به گفتار خویش ادامه دهد درنامه ای نوشته وبطور شخصی بدست آن شخص بدهد ونه حتی از طریق “رابط (*شخصی دیگر)”چرا که ممکن است ” رابط” تحویل نامه را انجام ندهد یا بهر دلیلی در تصور تو این باشد که شخص مورد نظر نامه را دریافت کرده است

وچنانچه ببینی (با دادن نامه بطور غیر مستقیم بدون اگاهی ازاینکه خوانده شده ای)!
در رفتار کارفرما ومدیر و…
تغییری حاصل نگردیده بیشتر دچار اندوه وخشم خواهی شد مسلم است اگر شما چنین نامه ای را نوشته بطور مستقیم یا غیر مستقیم آنرا تحویل داده و هیچگونه تغییر وبهتر شدنی را مشاهده نکنید بهتر آن است که بفکر تغییر شغل خود باشید

چرا که کارفمائی که اکنون میداند اعمال او چگونه بر روح وروان ورفتار تو اثر نامساعد می گذارد

اما تغییری در روش اعمال نکند در درجه اول کارفرمای قابلی نیست در درجه دوم خود این کارفرما نیز آنقدرها در زرندگی نمیتواند موفق باشد و احتمال ورشکستگی او نیز میرود ودر نهایت اگر درنهایت ترا بازهم به هیچ گرفت باید بدانی ماندن تو دراین محدوده شغلی جز بیماری تو برای خود وخانواده وزندگیت سودی نخواهد داشت و زمانی که میتوانی سالها در محیط جامعه کار وخدمت کنی بااین روش بیش از نهایت ۵ سال دوام نخواهی آورد وسرانجام یا به فاجعه ای خواهد رسید یا به بیماری دائمی ومزمن شما!

واینکه تصور کنی سرانجام کارفرما خودش درخواهد یافت که چقدر برای او کارمند ویا کارگر و… خوبی بوده ای و چقدر او برتو ناحقی کرده است ، اشتباه خواهد بود .
این تنها تصوری بیش نیست که عملی شدن آ ن بیشتر به افسانه می ماند تا اینکه روزی به حقیقت پیوسته وتو شاهد آن باشی!

پس بخاطر داشته باشید پنهان کردن درون وناگفته نهادن اندوه وخشم وهمه احساسات تو…. در درجه اول آسیب آن ” بخود تو” باز خواهد گشت.

*ـــــــــــ ساحل تنهائی ـــــــــــــــــ*

” امروز ” را در حسرت “دیروز” سر کردم
بی آنکه بدانم ” فردایم” که همین
“امروز بود که
“دیروز ” انتظارش را می کشیدم!
آه …این نیز بگذرد
اما چشم براهی هایم را بهانه ای نیست
چشم براه بوده ام
بی آنکه در باورم بگنجد که رفته ای
وغمی را بر دلم
به ارمغان محبت خویش، برجای نهاده ای!
چشم براهت میمانم
چشم براهت میمانم حتی کنون که بازگشته ای!
نمیدانم چرا …نمیدانم
ولی همیشه دلتنگم!
دلتنگی هایم را ، بهانه ی دیداری
” درخیال هم ” آرامم نمی بخشد!
وساحل تنهائیم
پر میشود از گامهای خیس
نه تنها در موج که در اشکهای من نیز!
دلم پر میزند
دلم پر میزند برای طپشهائی
که دیدار را شوق می بخشذ
ورسیدن را شادی،
درگامهائی بسوی عشق ومحبت!
ساحل تنهائیم را پر کن
” ای همیشه بیدار” !فرزانه شیدا
چهارشنبه اسفند ماه ۱۳۸۶

پایان فرگرد
به قلم: فــرزانه شـــیدا

———————————————————
—————————————————————–
———————————————————

- بعد دیگر فرگرد پیشوا

این بار در( فرگرد پیشوا) به بررسی سخنان* ارد بزرگ در این زمینه خواهیم پرداخت.

——

برای شناخت آدمیان ، بجای کنکاش در اندیشه تک تک آنها ، بدنبال شناخت پیشوای انگاره و خرد آنها باشید . ارد بزرگ

——

در فرگرد های پیشین بارها بازگو گردید ه است که انسانها با یکد یگر تفاوتهای بسیاری دارند و هماهنگی کامل و همگونه بودن صد در صد در اندیشه وافکار دوشخص بطوری که با یکدیگر در همه وجوه زندگی واندیشه یکسان وهمانند باشد امکان پذیر نیست.

….

لذا بااین آگاهی مشخص است که برای شناخت انسانها نیاز به شناخت فردی آنها داریم البته منظور این نیست که نمامی افراد دنیا را یک بیک به زیر سوال برده و به شناخت انان بپردازیم چراکه در کل جامعه با تمامی تفاوتهای آدمی باز انسانهای کل دنیا به گروه های کوچکتری تقسیم می گردند که از طریق آن یک انسان شناسی وجامعه شناسی کلی صورت گرفته ومیگیرد .

و تمایز های آدمیان را بدینگونه دسته بندی می کنند که برای مثال بگویند:

۱/ انسانهای صبور و شکیبا وخونسرد ۲/انسانهای زود جوش ویا همیشه خشمگین وخونگرم و…

بر شکل ما برای شناخت آنان که نیاز به شناسائی آنها داریم می بایست راه و روش درستی را نیز داشته باشیم که در شناخت فرد دچار اشتباه نشویم صرفنظر از احساسهای درونی و روحی بمانند احساساتی که شما با دیدن شخصی” بدون شناخت قبلی ” درخود احساس میکنید ، نظیر اینکه بدون هیچ پشتوانه ی شناختی به فرد مذکوراعتماد میکنید، یا از صدای گرم وآرام او احساس خوب آرامش به شما منتقل گردیده در کنار وحضور او احساس خوبی به شما دست داده وحس میکنید که این فرد بطور مثال مظهری انسانی صلح طلب ومهربان باید باشد

….

که صد البته انسانی با چنین خصوصیاتی از این دسته نیز به شمار می رود ، و یا برخلاف آن ،شما بدون هیچ شناختی بناگاه احساس تنفر از فرد ی می کنید بی آنکه حتی صدمه ای از او دیده باشید که البته بجاست یادآور شویم برخورد اولیه وچگونگی رفتار ما با دیگری یا فرد مقابل ، معمولا در شناخت شخص ، انقدرها هم بی اثر نیست کمااینکه شخصی که بییش از حد رفتاری را در برخورد اولیه نشان میدهد که مجاز نیست ، خود گویای همین مطلب خواهد بود که او چگونه آدمی ست .

….

برای مثال :
بیش از اندازه تعارف کردن این شخص به شما که مثلا ناهار را درخدمت باشیم ، بااینکه شما او را تازه دیده اید و شما درمانده برجا میمانید که منکه بحد کافی باایشان اشنائی ندارم به چه دلیلی می بایست تا این اندازه بمن تعارف کند که مرا درشرایطی قرار دهد ، که مجبور به قبول پیشنهاد او باشم….که البته بااینکه فرد ممکن است فردی مهمان نواز ومهربان باشد اما هیچوقت در هیچ منطقه ای از زندگی ،اصرار بدیگران به هر دلیلی موجه نیست ، حتی اگر آشنائی نزدیک باشد چون بجز آنکه فرد متقابل خود را دچار یکنوع احساس ناراحتی درونی کنید واورا بدون میل قلبی مجبور به انجام کاری کنید به نتیجه ی دیگری نخواهید رسید.

واین در رابطه شما با فرد مورد نظر نیز تا همیشه اثری منفی خواهد گذاشت و چرا که ما هرگز مایل نیستیم ازسوی کسی حتی به مهربانی ولطف ، تحت فشار باشیم! و مسلم بدانید که این چه انشا باشد چه غریبه در دیدار بعدی شما آنقدرها خود را راحت احساس نمی کنید چرا که دیگرمیدانید براحتی نمیتوانید این دیدار را بیک خداحاظی معمولی ختم کنید !

….

معمولا اینگونه احساساتی نسبت فرد ی آشنا و ناشناس نیز چندان هم خالی از منطق نیست من بشخصه اینگونه احساسات را یاور خوبی در زندگی خود دیده ام ، تا در انتخاب اطرافیان ودوستانم کمتر اشتباه کنم اگرچه هیچ چیز همیشه نمیتواند بر اساس پیش بینی ما پیش رفته وبطور حتم گفت من اشتباه نمیکنم چون چنین چیزی نیز غیر ممکن است.

واما ،صرفنظر ازاینکه بعضی از انسانها با جلب اعتماد فرد متقابل قصد یا غرضی را دنبال میکنند وشاید اندیشه ای را در درون خود می پرورانند که چندا ن هم به سود شما نیست ودقیقا درهمین زمینه هاست

….

که انسان میبایست در شناخت آنان که در پیرامون او هستند بسیار دقیق باشد چراکه گاه صدمه های جبران ناپذیری (مادی ومعنوی )بر انسان وارد میگردد ، که اگر از جنبه ی مادی آن بگذریم تا سالهای سال میتواند باعث دلسردی وناامیدی وبدبینی انسان از دیگر انسانها گردد .

….

و بقولی گاهی:
بدست آوردن تجربه ها ئی در زندگی
چه از لحاظ مادی چه معنوی بسیار برایمان گران تمام میشود .
وجبران آن در روح آدمی گاه برای همیشه غیر ممکن میگردد.
وگاها هیچیک از عواطف عمیق آدمی نسبت به فردی
باعث این نمی گردد ،
که از صدمه ورسیدن به تجربه ای تلخ ودردناک در امان بمانیم.
….

چراکه متاسفانه هستند انسانهائی که
می بایست همیشه در مجاورت آنان محتاط بود
وهیچگونه مهر وعاطفه ای نیز قادر به تغییر این افراد نیست
وچنین افرادی معمولا فاقد داشتن الگوئی مناسب در زندگی خود
بوده و هستند .

واز آنجا که به هیچ چیز درستی اعتقاد ندارند
همیشه در کتمان همه ی آنچه هستند که وجود دارد
گاه حتی کتمان وجود خدا، بدون اینکه بتوانند
جایگزین منطقی وقابل درکی را برای شما مثال بیاورند
وعمری از شاخه ای به شاخه ی دیگر پریده وهرگز
قادر نیستند در افکار خود ثباتی منطقی ایجاد کنند.
چراکه اینگونه افراد قبل از هرچیز از شناخت خود
غافل مانده ونمیدانند که از دنیا وزندگی خود،
واطرافیان خود چه میخواهند
وچه چیزی را در زندگی طلب دارند تا باعث شادی آنان گردد.

وسرانجام نیز هم خود را به منجلاب اندوه
وشکست میکشند هم دیگران را.

برای فردی که از اینگونه افراد
ستم ورنجی را می بیند ،اندوهی باز خواهد ماند که گاه
درد جامانده در نهاد وروح او تا همیشه
تداوم خواهد داشت و گاها آنقدر اندوهناک میگردد ،
که آدمی جز به درگاه پروردگار

قادر نیست به هیچ کجا
وهیچ کس دیگری رو آورده واعتمادو اطمینان کند

وچاره راه خود را , تنها در پناه برد ن به خداوند خویش می بیند.

….

زیرا که از “انسان ” دیگری این مخلوق پروردگار
قادر گردیده است تا براو که, اونیز ,بنده ای از بندگان خداست
صدمه ای وارد سازد که روح ودرون اورا درهم شکسته است
و باعث دلشکستگی او, شاید حتی برای تمام عمرشده است.

حاجت
ـــــــــــــــ*ـــــــــــــ
ای خدا ! درد دلم را با که گویم ؟!

بار دیگر بسته شد , درها برویم

بازهم سر کوفتن , بر درب بسته

بازهم راهی به پشت در نجویم

بازهم زاری و گریه , از ته دل ،

برهمان , ویرانه های آروزیم!

بازهم با اشک تلخ دیدگانم

چهره ی غمدیده را , باید بشویم ,

بازهم باید , به صحرای جدائی

یکّه وتنها ، ره دنیا بپـُویم ,

تیره گی های دلم ‌، پایان ندارد

در پی نوری خدایا ،

بی سبب در جستجویم

رنگ شادی را ندیدم ،

جز غمی بر دل ندارم

غم فقط چون یار جانی ,

میدود هر دم بسویم

ای خدا با سوز گریه ،

پشت درگاهت نشینم

تا که حاجـت را نگیرم ،

دست ازاین درگه نشویم

دست ازاین درگه نشویم!!!
سروده ی فــرزانه شیــدا

——

حتی * حافظ* شاعر ایران زمین * نیز از چنین صدمه واندوهی درمیان انسانها , در امان نمانده و وبسیار در اشعار نغز ویکتای او می خوانیم که از انسان وآدمی بسیار شکستها و دلشکستگی ها دیده است

——

کمااینکه در این سروده ی خود میگوید:
ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم!….

وفرزانه شیدا نیز میگوید:

چشم یاری

ما زیاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم

بر قّلّوب هر که بوده آشنا

دانه ی مهر و محبت کاشتیم

لیکن از این مزرع سبز فلک

حاصل از” خار جفا ” برداشتیم!!

آری اندر باغ ما خاری دمید

وه که خارستان زآن افراشتیم

سکه ی نامردمی را در فریب

سکه ی مهر و وفا انگاشتیم!!!

کودک دل را دراین کهنه خراب

بر سر بازار غم ، بگماشتیم !!!

سروده ی : فـرزانه شـیدا

دوشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۸۷

——

وحال آنکه افراد بی پشتوانه و بی مسلک وخود باخته معمولا به هیچ صراتی نیز مستقیم نبوده و در زندگی هرگز پیشوای خاصی را هم دنبال نمی کنند. که به توسط آنان لااقل ، الگوی درستی را در زندگی داشته و راه بهتری را در زندگی درپیش بگیرند، که برخود ودیگری صدمه ای وارد نسازند

دریای محبت

من بدریای محبت ، در عشق
موج در موج ، همه فریادم
ساحل روح ِمرا قسمت بود
که تو چون شن بدهی بر بادم !
مانده ام با دل ِ دریائی خویش
موج بی ساحل ِ افتاده به باد
آه ای عشق ، چه گویم زغمش
از غم وهجر ونبودش، فـریاد
با چه امید ، به هرجوشش اشک
موج اشکم برود بی ساحل
در کجا سینه بگیرد آرام
در کجا ر وح بگیرد منزل؟!
بعد از این قلب منو دربدری
بعد ازاین موج سرشکم شب وروز
آه …ای عشق دگر باره ببین
دل من باغم خود مانده به سوز!
او که بی هر سخنی راهی شد
همچو یک قایق گم کرده مسیر
دل دریائی من را طی کرد
تا که شد از منو از عشقم سیر !
شاید او با گذر از بحّر دلم
خود گم کرده ی خود پیدا کرد
لیک دریای دلِ ِ من گم شد
اوبه عشقی دل من “شیدا” کرد!
آه شـیدا ! … توکه در سوزدلی
دیگر از درد د رون باز مگو
باش خاموش و به خلوت بنشین
دیگر آرامش خود ، باز بجو
باد هم گر گذری کرد بدل
اشک غم را بدلت ٫ سیل مکن
تو که “فرزانه “ی عاقل بودی!
سوی” شیدا” ئی خود میل مکن !

۱۱ تیرماه ۱۳۸۷ - فرزانه شیدا

——

کشوری که دارای پیشوایی بی باک است همه مردمش قهرمان و دلیر می شوند . ارد بزرگ

——

این مسلم است که انسانها در راه زندگی خود همواره بدنبال پیشرفت خود هستند لذا در جامعه های پیشرفته این امر ثابت گردیده است که برای موفقیت می بایست یک اگلوی موفق را انتخاب کرده وتوسط آن در زندگی به ساختن ومحکم پایه های زندگی خود پرداخت نمونه هائی از این قبل افرادی هستند مانند پیامبران واندیشمندان در کنار آنان استادان خوبی که خود در زندگی از کنار چراغ دودی شروع به تحصیل کرده تا پیشگاه بلند استادی رسیده واکنون خود یاور انسانهای دیگر هستند و گاه نیز یک انسان معمولی چون فردی بنام
** آنتونی رابینز=(نویسنده ی سری کتابهای بسوی کامیابی*)
که یک انسان معمولی بوده است و توانسته زندگی خویش را بطور کامل دگرگون نماید وانسانی موفق باشد که بسیاری اورا الگوی زندگی خویش قرار دهند. او انسانی بود که ز هیچ خود را به مقامی رسانده که تمامی بزرگان سیاست وجامعه اروپا وامریکا مایل بدیدار او هستند وطرفداران اواز سراسر دنیا برای دیدار او به امریکا می روند .

——

در نهایت باید این را ذکر نمود که تمامی بزرگان واندیشمندان جهان نیز برای زندگی خود الگوهای رفتاری مناسبی داشته اند, که جا پای آنان نهاده در بهتر شدن خود وزندگی خویش تلاش کرده اند

——

وهمواره علمای دنیا وجهان معتقدند که انسانی که قصد پیشرفت واقعی خود را دارد همیشه الگوئی را بر میگزیند که بالاتر از او والگوئی موفق است چرا که پا نهادن در جای پای کسی که در زندگی خود موفق نبوده است هرگز باعث ترقی ورشد آدمی نمی گردد وکافیست در زندگی بزرگان واندیشمندان دنیا مطالعه ای داشته باشید تا ببینید همگان در زندگی خود از دیگر بزرگان جهان نقل ونظراتی را عنوان میدارند وسخنان آنان را نیز پذیرفته وقبول دارند پس بیآموزیم الگوی خوب، تنها وسیله ی پیشرفت انسانی ما در تلاش ما برای بهتر بودن وبهتر زیستن است .

پایان فــرگرد پیــشوا

به قلم: فــرزانه شـــیدا

———————————————————
—————————————————————–
———————————————————

- بعد دیگر فرگردکودکی

*خانم گرته نورد هلله -* روانشناس و وکیل( در نروژ*)

*Grethe Nordhelle

psykolog & advokat *

این مطلب را با یادآوری فرگردهای پیشین شروع می کنیم که  بارها در رابطه باانسان ,اشاره ای به کودک (از زمان نوزادی تا پیری ) شد ه است و این بار بر اساس سخنان * ارد بزرگ و*پژوهشی توسط خانم گرته نورد هلله* روانشناس ووکیل کودکان به بررسی آن می پردازیم در شروع سخن لازم می بینم نگاهی اجمالی ، به (خود ِکودک )داشته باشیم. من خود, نگاهی داشتم بر سایت کودک ووالدین در نروژ و متنی را انتخاب کردم در رابطه با کودک وخانواده که همانطور که گفته شد بر اساس پژوهشی ست از خانم *گرته نورد هلله - روانشناس و وکیل نروژی .* و برگرفته از سایت والدین وکودک در( گوگل . دات نو )

http://www.google.no
http://www.klikk.no/produkthjemmesider/foreldreogbarn
http://www.klikk.no/foreldre/foreldrerollen/article۴۸۳۳۳۵.ece

(* نو=* نروژ *)
واین متن را انتخاب کردم تا در رابطه با کودک وخانواده مطالبی را که اظهار میدارم و بر اساس آن به بررسی فرگرد کودک خواهیم پرداخت: ( ترجمه از نروژی به فارسی)بر اساس پژوهش : خانم گرته نورد هلله :روانشناس و وکیل

(*Grethe Nordhelle *)

——

psykolog & advokat
ایشان داستانی را از یک خانواده ویک کودک بر اساس پژوهش خود

تعریف مینماید :

“استراترژی ” یا برنامه ریزی اول:(۱)
*Manipulerende strategier

کلمه ی اصلی این جمله را بطور دقیق در فارسی بخاطر ندارم اما به معنای “استراترژی “= سر در گم کردن واثر گذاشتن بروی عواطف واحساسات واندیشه کسی به این طریق که آنچه راکه در نظر داریم به همانگونه که میخواهیم به کسی قبولانده ودرباور او این شکل ازاندیشه را بپرورانیم.

** لازم به تذکر است که اینگونه بازیهای احساسی وفکری با کودک در خانواده تنها به خانواده هائی طلاق وکسانی که که جدا شده اند, مربوط نمی گردد بلکه در اجتماع کوچک هر خانواده ای میتواند اینگونه سردرگم کردن و(به زبان فارسی پیچاندن فکری کودک را) دید و فرزندی را بطور کامل در زندگی به تباهی دائمی کشید.
(و در این داستان “مادری” است که با فرزند پسر خود چنین میکند):

I historien om Oskar opptrer moren som en manipulator

این داستان ماجرای مادری طلاق گرفته است که پسری بنام ” * اُسکار *” دارد ، و مادرتصمیم می گیرد که بااستفاده از احساسات عواطف و افکارکودک خود اورا مجاب نماید که بجای پدر اورا انتخاب کرده و بااوزندگی کند.

(در اروپا و *اسکاندیناوی* فرزند بالای ده سال * میتواند درصورت صلاحیت پدر ویا مادر، خودبه شخصه , انتخاب کند که باکدامیک از ایندو ,در صورت جدائی والدین زندگی نماید*)

å tenke, føle og uttrykke seg på
en måte som tjener hennes interesse , og som rammer faren
Hun bruker tre ulike strategier for å få Oskar til

واو برای اینکار( ۳ سه )راه را برای انجام نقشه ی خود با کودک انتخاب میکند :

- فکر کردن
-احساس کردن
-عکس العمل نشان دادن در مقابل این احساسات

——

واین به شکلی صورت میگیرد که توجه پسرک را جلب نموده وبرای او جالب توجه باشد . و این روش اثر آن پدررا نیزدربر گرفته واورا از چشم فرزند

ابصورتی خواهد انداخت که در نگاه پسرک پدر محکوم بنظر برسد . و این همان بازی همیشگی ست که در ایران متاسفانه بیشتر شاهد آن هستیم که یکی از والدین ِ طلاق ، بااثر گذاشتن برروی بچه ، یکی را در نگاه دیگری خراب می کنند . حال چه برای داشتن کودک در کنار خود، چه برای جلب اعتماد کودک بسوی خود ویا بخاطر تلافی کردن یکی از طرفین از دیگری.!
(اما کسی که بیش از همه دراین میان قربانی میشود خود * اُسکار* فرزند پسر آنها اُسکار است *!)

Men det største offeret er O skar selv, ),

som blir følelsesmessig forledet inn

i et falskt bilde av virkeligheten

وباین ترتیب مادربا استفاده از احساس اوموفق می شود تصویری تقلبی وغیر واقعی راازخود وهمسرش درنگاه *اُسکار * (کودک) بوجود آورد.
*ـــــــــــــــ( ۲)ـــــــــــــــــ*

« Supermamma» یا« مادر فوق العاد ه»

Morens første strategi er å fremstå som en «supermamma»

اولین گامی که مادر برمیدارد این است که ازخود شکلی از یک سوپر ماما و یا مادری فوق العاده را در نگاه کودک بیآفریند
Hun imponerer Oskar gjennom å gi ham

bortimot alt han ønsker seg
در اولین استراتژی و ره کار و برنامه ریزی خود، این مادر شروع باین میکند که تمامی آنچه را که پسر او تقاضا کرده وخواسته است ،در اختیار او قرار دهد،!

و در دومین برنامه ریزی واستراتژی خود باین میپردازد که تمام مدت با حالت مبالغه آمیز سرشار از دلسوزی با * پسر* برخورد کند..
واحساسات فرزند را نیز بدینگونه تحریک کند ککه بر مادر نیز احساس ترحم داشته باشد ودرعین حال(به شکلی رفتار کند که طفل تصور کند درنگاه مادر بیشتر عزیز است تا درنگاه پدر.!)
Den andre strategien, er å gi inntrykk av at det er synd på henne

Hun har ingen andre enn Oskar, hُun er så mye syk og så videre.

مادر جز اسکار ندارد، هیچکس دیگری را در زندگی خود ندارد و به سختی از لحاظ روحی /روانی مریض شده است ودر واقع به حالت بیمارگونه ای با تصمیمی راسخ همچنان به این کار خود ادامه میدهد، چرا که میخواهد به نتیجه ی دلخواه خود برسد

nemlig å spille på Oskars samvittighet og ansvarsfølelse. blir det likevel overdrevet og brukt i en bestemt hensikt,

وتاجائی پیش میرود که اینکار ِاو،به شکل مبالغه آمیزی نوعی زیادروی می شود ولی او همچنان به شکل حساب شده ای با احساسات ووجدان فرزند خود ،بازی می نماید.

و حتی بااینکه حقیقتی در کار نیست وهمه چیز ساختگی می باشد. ولی او همچنان ادامه میدهد تا به نتیجه نهائی خود برسد ودر Selv om dette for så vidt er sant,

مرحله ی سوم(۳) واستراتژی آخر:

* Provoserer یا تحریک کردن* او می پردازد: Den tredje strategien består i å gi Oskar et negativt bilde av faren.
یعنی درسومین مرحله ،

کار اواین است که به* اسکار * یک چهره ی منفی وغیرواقعی از پدر نشان دهد ،لذا در حضور اسکار به پدر زنگ زده وبا نقشه قبلی طوری رفتار میکند که بدعوا وجروبحت ختم شود و آنقدر به ادامه آن می پردازد ، که پدراسکار عصبانی شده واز کوره بدر رود…

Bevisst provoserer hun ham slik at han
blir rasende i telefonen mens Oskar hører på.
Dermed forsterkes inntrykket av at «pappa er så sint»
For eksempel bruker hun å ringe faren når sønnen er hos ham.

وآنگاه صحنه ی ظاهری وساخته شده خود را بدتر از آنچه بود برای پسر خود تعریف وبازگو میکند

(یا به زبان فارسی به موضوع را چرب تر کرده و برای اسکار این برخورد تلفنی را به شکل بدتری تعریف میکند).
– Manipulatoren finner en svakhet hos den andre og skaper en
situasjon hvor hun eller han kan spille på følelser.
وبه این طریق فرزند رادر احساس خود سردرگم وگیج کرده و بقولی با گول زدن وتحریک احساس *اسُکار*نسبت به پدر با احساسات کودک بشدت بازی می نماید.

**(با توجه به اینکه باید درنظر داشت که مادر وپدر هردو درنگاه فرزند عزیز هستند وآنان را دوست دارد درنتیجه دیدن غم وناراحتی هریک برای کودک درد آور،سخت، مشکل ورنج آور است)**

خانم نوردهلله معتقد است که :

sier:* Grethe Nordhelle. Barn er veldig lette ofre for å bli manipulert,

در این میان بیش از هرکسی در چنین بازیها ئی فرزنداست که قربانی ماجرا میگردد . در بخش بعدی خود این مادر شروع میکند که با شکل بیشتری با احساسات فرزند خود بازی نماید:

Spiller på følelser - بخش سوم (۳)

بازی با احساسات

——

Samlivsbrudd er etter hennes erfaring den vanligste arenaen
hvor foreldre driver alvorlig manipulering av egne barn.
از نمونه دیگری که میشود فرزندی را گول زده وگیج نمود باین شکل است که والدیناز هم جدا میگردند وکودک دچار تردید وسردرگمی شدیدی می شود زیررا که نمیداندد وضع رابطه مادر با پدر وبرعکس در اصل , چگونه است وحال با چنین شرایطی روابط صمیمانه ی قبلی پدر ومادر چگونه گشته یا خواهد شد

blant annet fordi de har behov for å kontrollere dem. Men foreldre kan også manipulere barn i andre sammenhenger,

اما همچنین در کنار این راه، روش های دیگری نیز موجود است که می شود با آن فرزند وکودک خودرا سرگردان کرده گول زده وگیج نمائیم که این راه دوم سخت تراست بخصوص که والدین نیازمند این هستند  که بروی فرزند ان خود در حمایت او در زندگی،کنترل وتسلطی مثبت داشته باشند

Å hjelpe barn som er fanget i foreldrenes manipulerende spill,
وکمک کردن به فرزندی که توسط پدر ومادری سردرگم وگیج می شود کار ساده ای برای ،روانکاوان ومتخصصان کودک نیست

er vanskelig og krever forsiktighet.

و انجام چنین کاری برای یک روانشناس د ر برابر چنین کودکی،کاری بسیار سخت خواهد بود که می بایست با احتیاط کامل انجام گیرد تا موفق باین شود که تصویر ساخته شده در ذهن کودک را تغییر دهد.
– Barn har behov for å kjenne tilknytning og tillit til egne foreldre.

کودک نیازمند این است که احساسی از شناخت کامل والدین و اعتماد به خانواده ا ش را درخود داشته باشد واین چیزی ست که می بایست برای کودک فراهم شود تا سالهای طولانی با این احساس واین تفکر دراو امنیت وآرامش خاطر فراهم شود.Man skal være varsom med
å ødelegge barnas
illusjoner ved å kritisere foreldrene åpent, sier * Nordhelle
شخص می بایست بسیار با احتیاط وآهسته عمل کند تا بتواند بتدریج کودکی را از لحاظ روحی واحساسی وفکری نابود نماید و با چنین پیش آمدهائی برای کودک بسیار روشن است که زمانی که تصویر واقعی یک پدر ومادر خوب در نگاه فرزندی شکسته میگردد آنگاه فرزند به این خواهد پرداخت که تمام مدت ،به انتقاد از رفتارهای پدر یا مادرخود بر میخیزد و مداوم نیز با آنان مخالفت خواهد کرد.

Den daglige virkeligheten*= حقیقت روزمره زندگی

——

Når det gjelder Oskar og foreldrene hans, kan det faktisk være en
mulighet å la Oskar flytte til mor, slik hun ønsker.
– Da vil kanskje Oskar erfare at den daglige virkeligheten ikke er
slik moren har fremstilt den
خانم گرته نورد هلله ( روانشناس و وکیل) همچنان تعریف میکند که:

* حقیقت روزمره ی زندگی* این است که: وقتی به زندگی این والدین او توجه میکنیم این امکان را آشکارا می بینیم که سرانجام *اسکار * تصمیم بگیرد، از پدری جدا شده وبا مادر خود زندگی نماید درست همانگونه که مادر برنامه ریزی کرده بود! تفاوت دراین است که زمانی که چنین چیزی صورت بگیرد مادر نمیتواند بطور مداوم همان (سوپر ماما ومادر فوق ا لعاده) ای باقی بماند که تصویرش را در ذهن ِ*اسکار برای رسیدن به منافع خود ساخته بود

hver dag i lengden. Det manipulerte bildet vil sprekke,
og Oskar vil etter hvert også få et sannere og
Det blir ikke lenger tivoli og pølser

mer positivt bilde av faren sin,
forklarer Grethe Nordhelle
وبتدریج آن تصویر درنگاه اسکار خواهد شکست وحقیقت خود را نشان خواهد دادومجدد اشکار باین پیخواهد برد که پدر چگونه فردی بود وشکل مثبتی را که از پدر درذهن خودداشت مجدد باو بازخواهد گشت .

کاشکی

کاشکی با ترانه ی غم ، دلی همصدا نمی شد

یا که با غم جدائی ، دلی اشنا نمی شد

کاشکی که دلای عاشق، غم ِ دوری رو نمی دید

از کسی که عاشقش بود، اینجوری جدا نمی شد

توی بازیهای تقدیر، دل به نومیدی نمی داد

توی دنیا تک وتنها، اینجوری رها نمی شد

کاشکی مرحمی می ساختن واسه قلبای شکسته،

تا دیگهبه قلب عاشق، اینجوری فنا نمی شد!

اگه قلبی توی دنیا طاقت جدا شدن داشت

که دیگه دلای عاشق اینجوری دریا نمی شد

اگه عاشقی، دلی رو اینطوری فنا نمیکرد

” دل عاشق رو شکستن”رسم “این دنیا نمی شد!!

اگه دنیا هم، به قلبم ، غم دوری رو، نمیداد

واسه دل” قصه ی بودن” پوچ وبی معنا نمی شد!

کاشکی میشد که دوباره ، دلی برگرده به دیروز

تا امید باتو بودن واسه من “رویا” نمی شد!

۲۳ دی ۱۳۸۲ ـ فرزانه شیدا

—–

در فرگرد های قبلی نیز گفته شده که یک شخص نمیتواند برای همیشه نقش بازی نمایدوسرانجام ماهیت اصلی او آشکار خواهد گردید ودست او با تمامی بازیهایش رو خواهد شد.

—–

حال با در نظر گرقتن داستانی که این خانم روانشناس عنوان کردند ، نگاهی به گفته های ارد بزرگ می اندازیم:

پوزش خواستن از پس اشتباه ، زیباست حتی اگر از یک کودک باشد. ارد بزرگ

ازاین داستان بد نیست اینگونه استفاده کرده وبگوئیم: چه میشد اگر چنین مادری که بعلت تنهائی ونداشتن شخص دیگری در زندگی محتاج بودن فرزند خویش در کنار خود بود در جای آنکه به گول زدن وبازی گرفتن احساس فرزند بپردازد، نقش صادقانه ی یک مادر را بازی میکرد ولااقل زمانی که تا این حد با احساسات او به بازی پرداخته بود ازاو عذر می طلبید وبجای سردرگم کردن طفل وببازی گرفتن عواطف او، حقیقت رابه همان حالت صداقت گونه وواقعی خویش با فرزند درمیان میگذاشت ومسلم است زیباتر بود که فرزند اینرا میدانست که مادر بیش ازآنکه قصد آزار وسواستفاده ازاحساس او را داشته باشد نیازمند بودن اوکه فرزند عزیز اوست، درکنار خود بوده است ومسلما با عشقی که کودک درهرشرایطی به خانواده خوددارد نهم بعنوان تنها کسانی که در زندگی خود میشناسد وآنان راحامیان خود میداند والدین نیز به همین حد ساده وصادقانه با فرزند خود رفتار میکردند وهمه چیز های گفتنی را همانگونه که هست با اودرمیان میگذاشتند وبا همان صداقت کودکانه ی او با او رفتار شده واورا نیز درجای خود بیش ازاینکه اول به این فکر کنند که: ما افراد عاقل وبالغی هستیم با نگاهی خیلی کوتاه باین پی برده میشد که صداقت کودکانه ی فرزند بهترین الگوی والدین باید باشد تا آنچه را که باو وسرنوشت این کودک مربوط میگردد به همان شکلی برایش فراهم کنند که زائیده ی درون یک طفل یک ودک وفرزند ماست بدین شکل راحت تر او را نیز درک میکردند ونیازی باینهمه صحنه سازی وبازی نبود تا اورا قانع کند که مادر بهتر از پدر است واز آن گذشته هریک از والدین نقش خود را در نگاه کودک دارد و هرگز یک طفل نمیتواند بدون آن دیگری سر کند ووجود هردو لااقل تا زمانی که طبیعت ایندورا بخشیده است لازمه ی زندگی کودک می باشد کمااینکه در اروپا هرگز پدر یا مادری که بخاطر نداشتن تفاهم وهر دلیلی زهم جدا میشوند بطور کامل فرزند را ترک نمیکنند وقانون براساس این مطلب که نیاز فرزند می بایست دردرجه ی اول اقدامات هر خانواده ای قرار گیرد هردو موظفند حتی اگر درشهر دیگری قصد ادامه زندگی دارند یا تجدید فراش کرده می خواهند با فرد دیگری ازدواج کنند حکم ووظیفه ی پدری یا مادری خود را تمام وکمال درمقابل فرزند خود اجرا نمایند وفرزند را که گناهی دراین میانه ندارد بطور کامل ترک یا طرد نکنداین خود شکلی از احترام وتوجه والدین به کودک است که در قانون کشوری این دوتها جز وطایف نیز برشمرده می گردد مگر اینکه یکی از طرفین صلاحیت این را نداشته باشد که برای مثال شنبه یکشنبه های اخر هفته فرزند را نزد خود برده و از او نگهداری کرده یا اورا دورروز درکنار خود داشته باشد تا احتیاج عاطفی کودک ووالدین برطرف گردد وهردو به یک نسبت در زندگی هم نقش داشته باشند متاسفانه چنین افکاری درایران آنقدرها رسمیت ندارد خانواده ای که ازهم می پاشد برای همیشه به ترک یکدیگر میرسد یعنی هریک که فرزند را هم داشته یا نداشته باشد برای همیشه هم همسر را ترک میکند هم فرزند را وخواهان دوباره دیدن او نیستند بی آنکه توجه نماید که این طفل دردرجه ی اول (نه مالکیت او) بلکه هدیه ای ست از سوی خداوند واماتنی که خدا براو سپرده است وهمانگونه که بسیاری با هزار احترام ومراقبت جانماز خود را درجائی امن تمیز وخوب نگهداری میکنند فرزند نیز همانقدر درنگاه خداوند محترم است که بنده ی خمویش را موظف باین کند که تا حد امکان فردی خویش از آنچه باو سپرده است نگهداری خوب وشایسته ای به عمل بیآورد اما ما شاید گلدان خانه ی خود را هزار بار برای سلامتی  وزنده ماندن وازدست ندادن گل وگلبرگها وبرگهایش از آفتاب ومهتاب وسرما وگرما محفوط نگاه داشته بارها جایش را با توجه ومراقبت عوض میکنیم یا حتی مرغ وخروس خانوادگی مانده در حیاط رابه هزار شکل رسیدگی میکنیم اما فرزند خودرا که نیمه ای ازوجود ماست تااین حد به نیاز های او افکار او احساس وعواطف او پژمرده شدن های روحی او عصبانیتهای بی دلیل او ،اشکهای بی بهانه ی اومورد توجه قرار نمیدهیم که حتی ازخود بپرسیم چه چیز عامل این شده که طفل وفرزند ما گوشه گیر و افسرده یا پرخاشگر شده ومدام با ما در میافتد ودنبال بهانه ای میگردد تا یا بگرید یا ازیت کند!!

——

باغبون

باغبون نچین گلا رو، تو خودت اونها رو کاشتی

شب و روز پاشون نشستی ،غم دیگه ای نداشتی

بوسه دادی هر گلی رو ، با یه قلب پر محبت

توی گلبرگای هر گل ، قصه ی عشق و نوشتی

حالا که گلا در او مد ، چرا چیدی این گلا رو

گل که باورش نمیشه ، چیدن این شاخه ها رو

گلدونای آب نمی خواد ، با گلای باغچه پر شه

آخه گل یادش نمیره ، اونهمه وفا و مهر رو

میشه پژمرده توُ گلدون، اگه شاخه شو بچینی

ا گه هر روز مثه دیروز، تو نیای، اونو ببینی

اون برای تو شکفته، چونکه عاشقش تو بودی

همه امیدش ، تو بودی، که بیای پیشش بشینی

حالا توُ گلدون آبی ، روی میزی , تنها مونده

هی داره، پژمرده میشه ، بسکه اسم ترو خونده

اگه تابحال نمرده، واسه ، چشم براهی هاشه

اما این غم جدائی ، دیگه قلبشو سوزونده

داره گلبرگاش میریزه ، دونه دونه در کنارش

اما اون چیزی ندیده ، جز همون چهره ی یارش

یاد وخاطرات یاری ، که نوازش بوده کارش

اما گل هم توی گلدون ، عمرشو کرده نثارش

باغبون! نبر تواز یاد ، اونهمه مهری که داشتی

کاش توی باغ بزرگت ، گل عشقو رو نمی کاشتی

تو که می خواستی یه روزی بشکنی ساقه ی عشقوُ

زدی قلبشم شکستی ، تا چیدی شاخه ی عشقوُ

ـــــــ فرزانه شیدا/۱۹ خرداد ۱۳۸۳ ــــــــ

مادروپدر یاد شده در داستان نیزاگر صادقانه ودوستانه

وبا مهر وتوجه یک مادر یک پدر با بچه خود روبر میشدند

وحقیقت را بااو همانگونه عنوان میکردند که درحد درک او نیز باشد

خود هم راه درستی را در زندگی وهم حل مشکلات

را باین شکل به فرزند آموخته بودند چراکه فرزندان ما

درحقیقت گلهای باغ زندگی ما وثمره ای ازدانه های محبت وعشق وجود

ما هستند که بمانند باغبانی می بایست باعشق به

هر گلبرگ احساسی وذهنی او توجه داشته باشیم

تا خوب رشد کرده رنگ وروئی گرفته وباغ زندگی ما وخود را

آرایشی درست وزیبا دهند .

والدین یاد شده در حکایت باانجام کاردرست

نه تنها شکل مثبت خودرا در نگاه وتصور بچه افزایش میدادند

بلکه باین شکل آموزشی خوب ومثبت از صداقت را نیز به فرزند

خود داده بودند وبجائی آنکه امروز فرزند از انها خرده بگیرد

ومدام از رفتار وافکار آنان انتقاد کند

رابطه ای صمیمانه بین فرزند ووالدین ایجاد میشدکه ثمره ی آن

در تمام زندگی این طفل اثری خوش آیند میگذاشت

انها اگر خودرا بجای کودک گذاشته بودند بطور حتم رفتاری

جز این را پیش میگرفتند

کمااینکه در دومتن ارد بزرگ نیز میگوید:

*رسیدن به راستی و درستی چندان سخت و پیچیده نیست

کافیست کمی به خوی کودکی برگردیم . ارد بزرگ
ودرعین حال اینکه ما از کودک بخواهیم در انتخاب ما چه راه زندگی

خود براهی بروند که میل وتمایل وخواسته درونی ماست

بهتر است به این مطلب همیشه توجه داشته باشیم

که ما برای ابد درکنار او نخواهیم بود و

زمانی که او نیاز پیدا میکند که به تنهائی زندگی خویش را پیش ببرد

نیازمند این است که توان تکیه بخود را داشته باشد ودرعین

درکار وحرفه وشغلی نیز ادامه زندگی داده باشد که تمایل درونی

وواقعی اوست نه آرزویما که برای شخص خود داشتیم واکنون

از فرزند خود انتظار داریم

آن شود که ما نشدیم به هزار دلیلی که برای او

می آوریم از جمله اینکه من نادان بودم بچگی کردم حرف پدرمادر

را که گفتند ادامه تحصیل بده گوش نکردم ویا فلان شانس ها را درزندگی

براثر بی تجربگی استفاده نکردم دراین باب من به تفضیل درکتاب واژه های

خود نیز نوشته وسخن گفته ام وارد بزرگ نیز معتقد است:

* هرگز به کودکانتان نگویید پیشه آینده اش چه باشد

همواره به او ادب و ستایش به دیگران را آموزش دهید

چون با داشتن این ویژگیها همیشه او نگار مردم و شما

در نیکبختی خواهید بود و اگر اینگونه نباشد

هیچ پیشه ای نمی تواند به او و شما بزرگواری بخشد . ارد بزرگ
واین مسلم است که زمان در دنیا وجامعه رعایت ادب

را به فرزند خود بیاموزیم نیز

همواره در زندگی خود فردی خوشبخت خواهد بود

چراکه زمانی ما در جامعه فرید مودب وبا شخصیت باشیم

دیگران خواه ناخواه مجبور به احترام گذاشتند به ما میشوند

چرا که دلیلی ندیده وبهانه ای پیدا نمی کنند که بتوانند شما

را بابی احترامی خودکوچک یا خوار کنند

البته استثنا همیشه موجود است وگاه انسانی چنان درکودکی

تربیت شده که هرگونه نیز با او برخورد کنی به تندی وپرخاشگری وبی ادبی

باتوروبرو خواهد شد ومسلم بدانید هرگز انسانی چنین نمیشود

مگر پدر یا مادر او نمونه والگوی اصلی او باشند.

*کسی که همسر و کودک خویش را رها می کند ، در پی خفت ابدیست . ارد بزرگ

حال به این نکته میپردازیم گه چرا کسی برای ابد خوار وخفیف

خواهد شد اگرهمسر وفرزند خویش را رها کند .

این واضح است که زمانی فردی یک زندگی را هرچند سا ل

هم بوده باشد رها کند تا به نقطه آرامش وبه روال عادی زندگی

خود بازگردد وتنها بودن مجدد را بیآموزد سالیانی

شاید همپای همین سالهای تاهل بطول انجامد

وکاملا واضح است که انسان نمیتواند از یکموقعیت ووضعیت

براحتی انتقالی به موقعیت دیگر وجدیدتری داشته باشم آهم با توجه باینکه

جدائی حتی اگر میل باطنی اوبوده باشد باز شکستی در زندگی او

محسوب میگردد.

در نتیجه و بااین وصف فرد دراین سالها نمیتواند براستی انسانی

شادمان وخوشحال باشد واگر نیز در نزد دیگران بازگو نماید

که بطور مثال : خدارا شکر راحت شدم آن زندگی فاجعه ای برایم شده بود

هرچقدر هم در آن زندگی باشد ناشاد وافسرده وعصبی بوده باشد

باز نمیتوان گفت این شکست برایش شکست حساب نمیشده است ..

چراکه ,ما انسانها تلاش میکنیم زندگی را بگونه ای بسازیم که باب دل ما

وزمانی که با فرد متقابل خود هرچه میکنیم به نتیجه نمیرسیم

دردرون نیز احساس شکست میکنیم

لحظه ای فکر کنید باینکه زمانی منو شما بافردی حتی دریک مهمانی

روبرو میشویم اگر درایجاد رابطه با آن شخص موفق نباشیم

در درون خودباین نیز اندیشه خواهیم کرد که اشکال از کدام ما بوده است

که برقراری این رابطه به نتیجه دلخواه من نرسید حال زندگی وازدواج

چیزی بیشتر وبالاتر ازاین را برای ما بارمغان میاورد

که جدائی وشکست در آن

عمری باعث این درد واین اندوه درونی میشود که چرا من یااو

نتوانستیم باهم به تفاهم برسیم

وبمانند دیگر خانواده ها خوشبخت ویا عمری درکنارهم در آسودگی

زندگی کنیم واین وسط مقصر چه کسی بوده است

باور کنید این سوالی ست که ما در رابطه با ساده ترین افراد

زندگی خود در خانه محل کار اجتماع از خود می پرسیم پس درنتیجه هیچ فردی

بطور صدردصد نمیتواند اظهار کند که این جدائی برایش گذشته

از یک تجربه تلخ واز دست دادن سالیانی از زندگی

هرچقدر هم زندگی تازه ونوین وخوبی را شروع کرده باشد شکست زندگی

اومحسوب نمیشود بخصوص اگر دراین میان فرزندی

نیز وجود داشته باشد که هرگز

این رابطه بطور کامل قطع وتمام نمیگردد.

*کودکی که گناه خویش را بدون پرسش ما به گردن می گیرد در حال گذراندن

نخستین گام های قهرمانی است . ارد بزرگ

وسرانجام آخرین جمله اُرد بزرگ در فرگرد کودکی

بررسی زندگی در کشورهای مختلف , آنقدرهاکه تصور میشود

متفاوت با یکدیگر نیست , فرزند همان کودکی ست که

در هرکجای عالم بدنیا بیاید کودکی بیش نیست وباتمامی عواطف کودکانه…

وبارها گفتیم شخصیت او و ما

اکتسابی ست درنتیجه زمانی که ببینیم فرزند ما در زندگی اشتباهی

را که خود یا حتی ما مرتکب شده ایم به گردن میگیرد ,

باید خاطر جمع واسوده خاطر باشیم

که کودکی را بزرگ کرده ایم که در زندگی راه درست را خواهد رفت

وموفق نیز خواهد بود چراکه شجاعت همه چیز را زین پس در زندگی خواهد داشت

که این در پیشرفت او موثر خواهد بود.

در زندگی هستند انسانها ئی که گاه در سنین بالاتر حتی درکهولت نیز

حاضر به قبول اشتباه خود نیستند , که هیچ!

هرگز قادر به قبول این نیستند که شاید با برگردن گرفتن اشتباه

وخطای خود ودیگری ،چیزی بر شخصیت وبزرگی خود افزوده اند!

انسانی که در زندگی چنین کاری را نکرده است ،

هرگزنیز,احساس خوبی را که دراو تولید خواهد شد,

تجربه نخواهند کرد

درنتیجه فرزندی که تااین حد از خودگذشته وعاقل بار آمده باشد

شک نکنید که او تنها باعث مباهات ما

و همچنین خوشبختی خود ورسیدن به درجات بالای زندگی خواهد شد.

باامید آنکه همگی ما در زندگی امروز وفردای خود

انسانهائی باشیم که نسل بعدی خود را

از بهترین ها ساخته وفرزندان خودراچون

گلهای باغ معرفت وعشق ودوستی ها بار بیآوریم
با این امید

**_*_** __________**_*_**

فرگرد کودکی را به پایان می بریم.

به قلم: فــرزانه شـــیدا

———————————————————
—————————————————————–
———————————————————

- بعد دیگر فرگرد سیاست

همواره برای تعریف درست کلمه ی” سیاست “  هزار ابهام پیش رو داشته ایم و هرگزجواب جامع وکامل نمی توان برای” سیاست ” ارائه داد چرا که سیاست در هزار شکل می تواند باشد تعاریف سیاست بگونه های مختلفی میتواند صورت گیرد برای مثال: وقتی پای ” فلسفه “در میان باشد سیاست معنای خود را دارد .

زمانی که پای “منطق ” بوسط بیاید , معنا تغییر میکند وقتی به “علوم سیاسی” نگاه میکنیم تعاریف دیگری را بخود اختصاص میدهد چون از دیدگاه ” دین یا عرفان” بنگریم نیز معنای خود را دارد…
و بواسطه نام ” سیاست ” میتوان هرچه میخواهی انجام داده ودر برابر سوالِ چرا تنها با یک کلام آنرا ختم دهی که: خوب ! سیاست اینگونه ایجاب میکند!!ویا صلاح دراین بود! حال این سیاست چیست وعامل آن چه است ؟ و صلاح چه بود؟ واین صلاح چگونه است ؟ در کل و درنهایت وبه زبانی ساده: کاری که انجام شد از کجا آب میخورد ؟… پرسش هائی ست که همواره اذهان عمومی دنیا را بخود مشغول کرده است.

….

میگویند سیاستمدارن ، عاقل ترین افراد جامعه هستند! دراین امر شک ندارم چون کسی که به نام سیاستمدار شناخته می شود حتی اگردیگران عام وخاص حرف اورا درک نکند نیز، از “به به وچه چه “گفتن خود نمی کاهند
چراکه اعتراف باینکه زبان اورا نمی فهمند
وگفتن این جمله که:
(من حرف ترا نمیفهمم)!

معمولا برای دیگران ساده نیست !

وزمانی هم که کسی این شجاعت را در خود می بیندتا

بگوید که من درک نمیکنم …

درزمانی که پاسخ دوم را دریافت کند،

کمتر باین اعتراف خواهد کرد

که شاید اینراهم نفهمیده است! مبادا که متهم به نادانی گردد.!

واینکه در کل ما چه جوابی از یک ” سیاستمدار” دریافت میکنیم

درهمه جا ی این دنیا بیک گونه است:

(او به آنچه جواب میدهد که” سیاست کاری او ” حکم میکند که جواب دهد .)!

وبگونه ای میگوید که شما کمتر جائی برای مخالفت پیدا خواهی نمود.

——

* اهل سیاست پاسخگو هستند ! البته تنها به پرسشهایی که دوست دارند ! . ارد بزرگ

——

کافیست نام سیاستمدار بر کسی باشد یابه گونه ای شهرتی داشته باشد

تا هرچه اذعان میکند در هر محفلی

همگان برایش سرتکان داده بگویند : واقعا عمیق بود!

حال چه عمیق بود!!… بماند!

که این خود قصه ای ست که سر دراز دارد! ….
بزرگمردی در تاریخ گذشتگان بود که درست بخاطر ندارم ” ابراهام لینکن ” بود و یا…اما میگفت:  بسیاری از آنان که به جائی میرسند دیگر زحمت آموختن بیشتر را بخود نمیدهند , چراکه از آن پس هرچه بگویند  اعم از دانا ونادان به دیده ی جان گفته های اورا می پذیرد.
بگذارید اشاره ساده تری بکنیم ومثال ساده تری را عنوان کنم:
بسیار ساده…

وقتی خواننده ای با صدا وترانه ای به شهرت می رسد پس از آن هرچه بخواند بدلیل علاقه ای که علاقمندان باو دارند “کاست یا سی دی” اوفروش خواهد رفت حتی اگر تا دیروز اصیل می خواند ویکدفعه سبک بندری بخواند وبندری برقصد! و آنگاه میگویند: ایشان بسیار تنوع طلب هستند و به همه ی سبکها علاقمند ! شاعری چون به شهرت رسید حتی اگر بگوید : آه …من ماست را سیاه می بینم! نمیگویند خانوم ویا آقای مومن* ماست که سفید است!! * چون براحتی میگوید : دیده ی شاعرانه ی من, درغم آنرا سیاه میدید, که اینگونه سرودم!  و کسی هم سخنی نمیتواند بگوید مگر اینکه بالاخره درجائی آشکار گردد که این شخص آنقدرها که ادعایش می شود  عمقی ندارد که توان دیدنش، برمنو شما نباشد! و در همین میان سیاستمدار نیز در سیاست خود هرگونه تفسیری را انجام دهد , بر اساس آنکه اورا ” عقل سیاسی ” میدانند برای او, هم خود وهم حتی دیگران نیز , دلایل موجه پیدا خواهند نمود! وشاید گاه خود اونیز درد دل خود هم ،درک نکرده باشدکه این که گفته ای که این بار یا زمانی گفت , چرا وبه چه دلیلی بوده است, که گفت! اما همینقدر که دیگران به تائید ش برخیزند کافیست تا هزاران تفسیری بر این گفته “نغز وعمیق” پیدا کرده وهزاران تفسیری نوشته وگفته شود.

….

سخن براین نیست که سیاستمدار یعنی کودن!

خیر سیاستمدار آنقدر سیاست دارد که توانسته سیاستمدار بشود

وآنقدر هشیار هست که بتواند با سخنان خود جمعی را برای

ساعتها درفکر فروبرده تا دیگران

” فقط دریابند چه میخواست بگوید”!

وتاسف دراین است که بسیار نیستند , کسانی که شهامت اقرا ر این را داشته باشند

که بگویند: من نفهمیدم! یا دلیلش چیست؟

… ویا ” این وآن سخن “از اساس ممکن است غلط باشد.!

….

ما در درجامعه خود اگر بنگریم , نگه داشتن حرمت بزرگتر

یکی از قوانین وفرهنگها وسنن ماست .

بر اساس همین کافیست بدانیم که وقتی بزرگی سخن میگوید

زبان بدهن گرفته درست وغلط ، پذیرای آن باشیم ،مبادا حرمتی شکسته گردد:

….

*دراین باب درکتاب واژه های خود نیز بسیار نوشته ام

و اما :*هدف بی حرمتی به مقام بزرگتر نیست*

وتوضیحات بیشتر را نیز در کتاب واژه هایم داده ام.

….

وحال اینکه “سیاست تنها به دولت وکشور” نیست که

در زندگی هم” نوع ِ سیاستی” که انسان بکار میبرد ,

میتواند خود وخانواده وجامعه ای

رابه عرش سعادت برده یا به قعرنابودی ببرد.

اما چه در سیاست یک خانه چه درسیاست یک کشور

باید دید که این سیاست بر چه اساسی استوار است

و مبنای این سیاست بر چه پایه ای استوار گشته است,

وآ یا آ نکه در این راستا,مسئول و حکم ِ گرداننده ی

- خانه - خانواده -محل کار و..را دارد

براستی در مقامی هست که توانائی انجام اینکار را داشته باشد یا خیر.

ودراین سیاست تا چه حد افکار دیگر اعضای این جمع بکار گرفته میشود.

….

زمانی که سیاست درخانه وزندگی تنها بر اساس این باشد

که شخص آنچه را صلاح میداند انجام دهد ودراین میان

همفکری ویا نظر دیگران شرطی موثر باشد میتوان گفت که :

سیاست بگونه ای عادلانه در حال اجراست:

——

* مهم ترین رازهای نهان سیاست بازان ،چیزی جز پیگیری اندیشه مردم کوچه و بازار نیست . ارد بزرگ

——

او اینگونه نبود!

او اینگونه نبود…نه …!

قصه گوی هزارباره ی

تسلیم های بی نصیب …

تسلیم، ختم رفتن !

و در بیراهه ها ..در پی هیچ گشتنی …

در آینه , خود نگریستن

درخود باختن ِخویش

در لحظه های سرگردان

در گویائیه :باشد !همین است که هست !

نه… او این نبود …

که میدانست اینگونه نباید بود!

او میدانست …در بیراهه های رفتن نیز

باز میشد , به راهی رسید!

اگر به چنگال مسخ کننده نا امیدی …تن نمی بخشید

و او اینگونه نبود…نه… او اینگونه نبود!

تسلیم … در چشمانِ همیشه در جستجوی او

مفهوم گنگ گم شدن بود… در جنگل مخوف تاریکی.

اما او اینگونه نبود!

خصم غمباره زندگی … گاه به بیراهه اش میکشید

او اما تسلیم نمیشناخت

تا باور کند :همین را که هست!

او نمیخواست: همین … همین باشد!

نه از آنرو که از لج زندگی

در پی جوابی باشد! نه!

او در غرور همیشگیه: (من باید ها)..

تسلیم را به خنده وامیداشت .

وباید های درون او…فرصتش نمی بخشید…

تا آرا م گیرد در پناه سایه های راحتی…

او اینگونه نبود

حتی در فصل ،گاه بگاه نشستن ها

نیز…قلم را برقص اندیشه هائی وامیداشت!

که نمیخواستند آرام بگیرند …

در میانه روحی …که تسلیم را برابر مرگ

برادر خود باختگی میدانست!

ومیرفت حتی در نشسته بودن ها…

وجستجو داشت حتی در بیقراری پاهائی که… گاه می بایست آرام میگرفت

یا در نگاهی که میبایست

چندی نیز به خواب تن میداد!

واو اینگونه نبود!

آرامش وخواب … نه آنکه حق او نباشد

در وقت او نمی گنجید!

آخر حتی در شب نیز بسیار بود..

آنچه می بایست جستجو میکرد!

و او… نه یک ستاره ی ثابت در آسمان

نه ماه ..و نهخورشید نه حتی…

خورشیدِ او بود
که یا برجای بماند یا دور خویش و دیگری بگردد!

او خیلی کوچکتر از اینها…

او تنها… یک پرنده مهاجر بود

حتی فصل کوچ نمیشناخت !

برای او رفتن معنائی.. جز رفتن نداشت

وماندن کلامی جزایستادن وثابت شدن نمیگفت!

او بیهوده گی نشستن بر نیمکت پارک راهم …

آنگونه رنگ میبخشید

که پیرامونش پر میشد …

از سخنوران ناآشناوخود آشنایش میشد …

هر آنکه را در نگاه گریزان(چه کنم ها )میدید!

او نمیتوانست بی تفاوت باشد

و سرد یا مغرور وخود بین!!!

آخر او اینگونه نبوداینگونه نبود!!

پنجشنبه ۲۲/۹/۱۳۸۶ فرزانه شیدا - ف .شیدا*

——

… و سیاستمد اری که براستی خواهان جلب مردم , بگونه ای مثبت باشد مسلما افکار عمومی واندیشه های جمعی را ملاک اعمال خود قرار میدهد وبااینکه گاه سیاستی ایجاب میکند که نمیتوان تمامی خواسته ها را جوابگو شد.اما آنگاه اساس کار بر رای بیشترین اعضا , صادر میگردد ,که چه در جامعه کوچک خانواده چه اجتماع زمانی که شکل انجام وظیفه باین طریق باشد آن خانه وآن کشور از یک سیاست “سوسیال دموکرات” است بمعنای برابری یکسان مردم (عام وخاص) چه در جامعه چه با سیاستمدار و همچنین بکار گیری اندیشه مردمی ، که ما آن را ” دموکراسی ” مینامیم.

——

*آدمهای پلیدی هستند که با زمان سنجی مناسب ، از نگرانی های همگانی بهره می برند و خود را یک شبه رهایی بخش مردم می خوانند . ارد بزرگ

——

● نمیدانم ..تا..هر..چه…پیش آید!!!…؟

خزان بر باغ قلبم سایه افکنده

به صد خواری

نمیدانم چه پیش آید؟

نمی خواهد ببارد آسمان یک قطره

رویای بهاری!

گو چه پیش آید؟!

نگارم رفت ودل افتاده آخر،

درغم وزاری

بگوآخرچه پیش آید؟

بهارم سر شد اندر، ناله برگ دلم،

دربیقراری

تا چه پیش آید؟!

بدنبال رهی آواره ام .. درکوچه ی

شب زنده داری

هر چه پیش آید!!

شکستم هر دمی در خلوت شبهای تاریکم

به تاری

تا چه پیش آید؟!

شدم خاکسترعشقی،

نشسته در دَم وُ دود و غباری

گو چه پیش آید؟!

در این غمها شد ,این دل هم زخود …

حتی فراری

تا چه پیش آید؟!! ….

ولی بس باشد این دیگر، ببینم سینه را،

در سوگواری

هر چه پیش آید!!

رهانم سینه را … زین پس دگر

زین بیقراری
تا چه پیش آید!

رهم این د یده را از سوزش ِ

چشم انتظاری

هر چه پیش آید!! ….

دهم زین پس به امیدی، به قلبم

باز دلداری

چه پیش آید!!؟

به اشکم میدهم … امید دل را،

آبیاری

هر چه پیش آید!!

گلی می رویم…. اندر گلشن ِ

امیدواری‌

تا چه پیش آید!!

هرآن آید مرا

در حسرت ِهر لحظه اینسان،

جانسپاری

وه چه خوش آید !

نگه دارم دلم را از برایش

* یادگاری *

تا چه پیش آید!!!

۱۶-اسفند ۱۳۶۶* ویرایش ۱۳۸۷ *فرزانه شیدا - ف .شیدا
*

* کوشش های سیاسی برای جوانان ، مردابی مرگبار است . * ارد بزرگ

* تمــدن …تقدیر….عشق…زندگی…!!! *

از این واژه ی بی معنای بودن,

سخت دلگیرم!!

و آن اندیشه های تلخ مغزم را

به سان یک کبوتر بر فراز عالم هستی

چه غمگین میدهم پــــرواز

و می بینم که انسان این همان

پـس مانـده ی تـاریخ ,

به اسم پـو چ و خــالـی تـمدن , سخـــت مـی بـالـد !!

و چون آن عنـکـبوت پـیر

به تار چـسب آگـین تمدن ..وه چـه می چسـبـد و مـغـرور اســت!!!

ولـی غـافل ز اینکه …

بـاز هـم در دام افـسونی گرفتـار اسـت… و پـای رفـتنش درگیـر

زنـجـیر اســت !!

و درچنگال خون آلـود… قـرنی ظـالم و وحشـی

چـه زخـمی و بـه خـون خـفتـه

پـریـشان مـی شـود روحـــش ! و آن تـک واژه ی شیـریـن ..

ولـی خـالی تـر از خالـی

چـو آن زالـو ی خـون آلـود

بـه نـام بـا ابهـت تــمدن

خـون انـسان را

چـه بیرون مـی کـشد از جــان!

و زنجـیر نگـون بـختـی

بپـای خسـته ی انســان

همـی بنـدد !!!

و قلـب خـستــه ی انــسان … کـه دارد در هـر آن گــوشــه

هــزاران آرزو پــنـهان !

بناگـه درهـمان چـنگال خون آلوده ی تقدیـر

و یــا قـسمت !!

و یـاغـرق ِ هـمان واژه ی شـیرین تـمـدن نیـز!

چــه آســان زنــدگـی بـازد!!

و انــسان بـا دلی افســرده و غـمگــین

و غـافـل از هـمه…

بـازی رنـگارنـگ این دنــیا ,

درون سـینـه آن ویــران ســـرای دل

چـه آسـان مـقـدم هـر آرزوئـــی را

عـزیـز و مــحتـرم دارد!!!

ولـی در یکـدم خــالـی … دم غــفـلـت

همه امـید و عــشق و هــستی انـسـان

چـو یـک دیــوار پـوســیده

فـروریـزد مـیان دیـدگان خـسته و حـیران

ودیــگر بـار ویــرانـی ســـت !…

بـدانـگونـه

کـه گـوئی هــیچ امــیدی..
درون سینـه ی افـسرده ی مـا…
جا نـشد هـرگـز !
و لــبهـای خـمـوش مــا
از آن پــس شــعرِ تـلـخ نامرادی را…
درون خــود فـروریـزد!

وآن انــبار عــشق و آرزو ، آن دل

بیـکباره شــود انـبار نـاکـامـی‌!!

چــه آســان میــشود خــامـوش

لـهیـب شــعلـه هـای آتـش عشــقی

و سـر خـورده غـروری در غــم و تـشویـش !!

چــه آسـان مــیشـود نــابـود
بـه لبها خـنده ی پـر شــور هــر شــادی
بـه داغ قــطره هــای اشــک نـاکـامــی!
ز سـوز انـدرون ِ یـک نـگاه ِ خـسته از بودن،

چــه آسـان مـی خـراشـد , سـینه را،خـاموش !!

….

و آن انــسان ِ دل مــرده …
بـه اوج یـک تـمدن لیـک پـوشـالـی
ز عشــقـی مــرده در دنـیای رنـگارنـگ
کـــه آنــرا ،، زنــدگــی ،، نــامــند

چــه آســان جـان دهـد در اوج نـاکامـی
بـنام هــستـی و عــشق و تـــمدن نیز!!

وآه… افــسوس…

چــه آســان مــیشود خــامــوش
دلــی در ( قــرن تـنهائــی)!
و صد افــسوس که سـر سـخـتانـه انـسان

فخـر هـا دارد …بـدنیائـی که در آن
بـا نـقاب ِخیـر خـواهی های پـر تزویر

(صلــیب ســرخ)!!…

و یـا بـا نـام آزادیِ ِ انسانـی
حـقوقِ هـر بـشر
(این آدم از یـاد رفـته در کف دوران)!!!

تـمدن را چـو زنـجیـری
بـپای هـر کـه راهی شـد بـراه حــق…
دوبـاره ســخت مـی بندد!

و نـادان قلــب ما… اینگـونـه پنـدارد,

کــه ایــن زنــجـیر
بـنام زنــدگـانـی ، سـمبـل پـیونـد ویــاری هاست!!…

میـان او ودیگـر راهیان جـستجو گر

در پــی یـک صــلـح جــاویــدان..

بیـاری تــمام مـردم دنیــا
کــه در آرامــش و صلــحی
هــمیشــه جـاودان بـاشیم!!!..

…..

نمیـدانـم چـرا هـمواره جنــگ است
و ز آرامــش,

نمـی یـابـم نشانـی در جـهان صــلح ؟!!

ولیکن در درون در یک سـکـوت تلـخ
لیـک وحــشتنـا ک!
گـهی در سینــه گــه در ذهــن
کــلامــی میشــود تـکـرار :

هـمه ایـنها فقـط تــزویـر زیبا ئیـست

کـه هــرگـز جـاودانـی نیــسـت!!!

کـــه هــرگــز جــاودانـی نیــسـت !!!

از این واژه ی بــی مــعنـای بـودن

؛؛؛ســخت ؛؛؛ دلــگیــرم !!!

۱۳۶۳-۱-۲۲دوشنبه - فرزانه شیدا

پایان این فرگرد

به قلم: فــرزانه شـــیدا

———————————————————
—————————————————————–
———————————————————

- بعد دیگر فرگردمردان و زنان کهن

چرا کلمه ی کهن براین فرگرد نهاده شده است ؟ این واژه به معنای کهنه بودن یا پیر بودن نیامده است که معنائی ژرف تر دارد و پایه ی آن براساس انسانها ومردان وزنانی ست که تجربه های کافی از زندگی را دارا بوده وبا دیدگاه عمیق ونگاه بصیرت خود می توانند زندگی وآینده را نیزپیش بینی نمایند .. ودرعین حال نیز میتواند اشاره اى باشد بر آنان که پیش از ما بسیار ضرب المثل ها وتجارب زندگى را براى نسل بعدى وهمچنین ما به ارمغان نهادند و لازم به تذکر است که ما از:

* جادوگرا ن یا افرادی که ازدنیای ماورای طبیعه*

آمده باشند صحبت نمیکنیم بلکه از انسانهای واقعی حرف میزنیم! انسانهائی که عمق درک ونگاه آنان براثر تجارب بیشمار زندگی انقدر است که که میتوانند پیش ازعمل ، نتیجه عمل را پیشاپیش به شما بگویند. شاید بپرسید چگونه ؟ آیا این ضرب المثل را شنیده اید که میگوید :

” پیشـگیری بهـتر ازمـداواسـت “

بگذارید این جمله را ازنگاه چنین زنان ومردانی برای شما ، (البته آنگونه که خود این مطلب را درک میکنم و به آن اعتقاد دارم ، تفسیر کنم) .
همیشه میگویند انسانهای محتاط هرگز کاری را نمیکنند که خالی از احتیاط باشد.

حال… درتصور خود این رانظر بگیرید که دریک حیاط دومادر ودوکودک باشند وخانمها مشغول صحبت وکودکان درحال بازی .. در داخل این حیاط ودر وسط آن یک حوض با چند ماهی وجود دارد، در گوشه ای دیگر پله های زیرزمین ودر بخش دیگر باغچه ای کوچک (شاعرانه اش کنیم)

” پراز گلهای رنگارنگ محمدی”که من بسیار دوست دارم!

و حال …” شکل نگاه ” این دومادر باین حیاط میتواند بدو گونه باشد

- برای مادراولی همینقدر که کودک سرش به کودک دیگر

گرم است واو زمان فراغتی برای صحبت یافته است

کافیست تا تمامیفکر وذکر خود را به حرفهای خانم مقابل

گذاشته ودیگرکاملا خاطر جمع باشد

که درحیاط دربسته ای

که آنان هستند هیچ چیز نمیتواند آرامش محیط را برهم زند

وخطر ی هم نیز متوجه بچه نیست.

- درنگاه خانوم دوم اما، تنها چهره ی زن نشسته درمقابل او نیست!
اودرعین حال که به سخنان این خانم گوش فرا داده و جواب نیز
میدهد تمامی مدت نگاهی هم بر فرزند خود دارد

چرا که: احتیاط شرط عقل است ولااقل او میتواند بااین ” مراقبتِ چشمی” اگر درجائی خطری را متوجه فرزند خود دید باو نهیب زده و او را متوجه کند . مثلا بگوید: زیاد داخل حوض خم نشو، ماهی ها همانجا هستند وجای دیگری نمیروند اما تو ممکن است بداخل حوض بیافتی! یا زیاد درحال دویدن به پله های زیر زمین نزدیک نشو یا مواظب باغچه باش گلهای رز خار دارد وممکن است بروی آن بیافتی!
البته این موضوع حمل براین مسئله نشود که مادر زیادی از حد آزادی بچه را درحیاط محدود میکند ومانع از تفریح فرزند خود میشود …درجواب باید گفت گاه جلوی بعضی اتفاقات را نمیشود گرفت ودرتمام زندگی نیز قادر نیستیم همیشه بدنبال عزیزان خود باشیم وارا از سقوط یا هر واقعه دیگری آنان را بدور نگه داریم اما این در” ید قدرت ماست ” که باو

- “احتیاط ” را بیآموزیم
- توجه کردن به اطراف ومحیط بازی را بیآموزیم :

واین خود در زندگی او نقش مهمی را بازی خواهد کرد چراکه فرزند نیز، خواهد آموخت که درمحیطی که هست همه آنچه در انجا وجود دارد ، را دیده ومراقب رفتار واعمال خود باشد واز زیان ها وآسیبهای احتمالی درامان باشد .

همین مطلب در کل زندگی ما انسانها درهمه ی سنین نیز” نقش عمده ای ” را بازی میکند

اما * انسانهای کهن* با تجربیات وهمچنین دقت در برابر عوامل خارجی ، همواره نوعی توجه ، نگاهی تیز بین ، اندیشه ای آماد وبه شکلی موشکافانه، احتمالات را درحد بالائی قادر بدیدن هستندهمانگونه که شاعر میگوید:

توُمو میبینی ومن پیچش مو
تو ابرو من اشارتهای ابرو!

در نتیجه اینگونه افراد ، قادر هستند که هم خود وهم دیگران را ازپیامده ها وپیشآمدها وحتی خطرات احتمالی آگاه کرده و به دیگران هشیار های بموقع وپیش بینی شده ای را بدهند.

ودرعین حال اینگونه افراد هرگز در زندگی
به اینکه درجائی ایستاده و فقط ناظر آنچه میشود یا خواهد شد
باشند ، نخواهند بود چراکه همیشه بقولی به روز هستند
وهمواره دریک” هشیاری دائمی ” زندگی میکنند

* نگاه مردان کهن ایستا نیست آنها دورانهای آینده را نیز به خوبی می بینند . ارد بزرگ

●*●* ●* ●*●*

بیــدار

بدل آرامشی در خواب می جستم که آنهم در پریشانی، مرا بیدار می سازد و می بینم که خواب دیگران ، مانند ” ظلمت ” سخت سنگین است ! و در آرامشی خفتن ،خیالم را تمسخر میکند، با نیشخند تلخ تاریکی !

شب آرام است و من ،با واژه هایم مانده ام تنها خیالم میرود همراه اندیشه ، بدنبال شب رویائی شاعر کمی تاریک میگردد

به ابری نور مهتابم ، وابر آرام
بیک بوسه، جدا میگردداز،آغوش ماه شب
ستاره در نگاهم میزند چشمک ، و بیدارم !

سکوتی سخت و سنگین است !

کسی شاید بغیر از دیدگانم ، باز بیدار است…
کسی شاید به شب با روح بیداری
درون خلسه ای نجوا به شب دارد

کسی شاید میان انتظار و لحظه دیدار
زمان خواب را رویا کند،در شوق بیداری

که فردا را ببیند در نگاه او
میان وعده گاهی ،روشن از آن دیده آرام
که بر او همچو آغوش است

دلی عاشق بیک رویا ، باوجی همچو پرواز است…

واوج عاشقی زیبا !
محبت در نگاهش رویش یک عشق
و عاشق زندگی کردن، چو یک رویاست
و جز او قلب غمگین هم ندارد خواب
و آن بیــدارِ روح ِغرقه در افکار
که میجوید جواب از ” هستی و بودن “

….

….و چشم شاعری، می بیند این شب زنده داری را…
که بیداری دلیلش هر چه هم باشد
میان زندگی … با عشق و شور وُغم
” به عرفان میرسد احساس یک بیدار “!
و شب آرام به راز این سکوت خود

به دل گوید :

به آرامش دلت را آشنا گردان ، به آرامش
: تو معنایِ ِ” سکوت زندگی” دریاب
: و دل را هم” رها کن از اسارتها “!
مگیر از او نوای عاشقی ها را
مگیر از او طپش های محبت را

“خـدای عـشق “بـیدار است… و مـی بیـــند دل ما را !

۱۳۸۵/۲/۱۶ شنبه - فرزانه شیدا

——

برای روشن کردن اینکه چگونه چنین انسانهائی قادر بدیدن آینده هستند
مثالهای بسیاری میتوان زد که من بسادگی با ( حیاط ، مادر وفرزند)
آنرا توضیح دادم و حال در جنبه دیگرآنرا در باب زندگی در طبیعت ، دنیا واجتماع مثال خواهم زد:
چرا گفتم که مردان وزنان کهن همه به این دید به زندگی نگاه میکنند که :

” پیشـگیری بهـتر ازمـداواسـت “

انسانهای عاقل ودانا همگی میدانند که بسیاری از آنچه در زندگی برما میگذرد
نتیجه اعمالیست که دیروز خود ما، “استارت شروع” آنرا زده ایم!

برای مثال : من شروع بکاری جدید میکنم فرض بگیریم: نوشتن همین بعُد سوم آرمان نامه خوب من می توانم بدون اینکه به هیچ یک از مطالب ارد بزرگ در فرگردها نگاه کرده باشم، ودر مورد آن فکر کرده باشم ، هرچه دلم می خواهد بنویسم وآسمان وزمین را هم بهم ببافم وشما نیز نتیجه بگیرید که :خوب دیدگاه فرزانه شیدا درست یا غلط به ” فرگردها ” اینگونه است! که البته هرچه هم باشد شما بعداز یکی دو فرگرد این را درخواهید یافت که نویسنده آیا فقط خوشش میآید بنویسد یا براستی در باب هر فرگرد بدنبال مطالبی رفته است که لااقل در اثبات حرف خود بعنوان دلیل ومدرک آنرا ارائه داده وبدین شکل ثابت نماید که نوشته هایش نه فقط افکار وتفسیر شخصی اوست

بلکه در پی بهتر نوشتن ودرست نوشتن وگفتن سخنی که براساس علم ومدرکی باشد بسیار به جستجو پرداخته و اینترنت را هم زیر ورو میکند تا قادر باشد آنچه را که میگوید با اطمینان خاطر بگوید ودرصورتی که کسی سوالی را پرسید بتواند شاهد ومدرک خود را نیز ارائه دهد.

حال چه بادادن ادرس یک سایت چه بااشاره به کتاب فلان نویسنده ومحقق و…

یا برای مثال ارائه همان ترجمه که به یاری گرفته شد

تا سخن را علمی تر وبراساس گفتار یک فرد آگاه ار ائه شده باشد.

حال این عمل من میتواند به نسبت اینکه چگونه این کار را انجام

میدهم پیامدهای خودرا داشته باشد

برای مثال: اگر از دار و دیوار بگویم سرانجام کسی پیدا خواهد شد که بگوید: این مطالب به فرگردهای اُرد بزرگ چه ربطی داشت؟! و من نیز باید توانائی آنرا داشته باشم که جواب قانع کننده ای بدهم. همین مطلب درباب زندگی نیز نتیجه ی خود را نشان خواهد داد ومنو شما هرقدمی کهرگامی را که در زندگی برداریم می بایست جوابگوی آن در آینده نیز باشیم من وشما نمیتوانیم هیچ عملی را بدون اینکه پیگرد یا نتیجه ای در زندگی ما داشته باشد انجام دهیم دقیقا “هیچ عملی”! زیرا در فردا و دیگرفرداها اثر آنرا خواهیم دید من وشما اگر بجای نوشتن وخواندن همین متن، جلوی تلوزیون نشسته بودیم یا دراینترنت چرخی میزدیم هم ، باز کاری انجام داده بودیم،و حتی اگر از سر تفنن بوده باشد هم باز ” کاری انجام شده ” ! خواه منو شماچیزی زآن آموخته باشیم، خواه اینکه فقط برحسب سرگرمی اینکار را انجام داده باشیم اما زمانی را که دراین میان صرف کرده ایم بخشی از ” لحظات زندگی” بود!

لحظات زندگی ما که یا به تفریح سر کردیم یا بگوشه ای نشستن یا دیدن تلوزیون خواه دیدن یک سریال طنز بوده باشد یا اخبار به هر شکل ….

منو شمااین لحظات را زندگی کرده ایم و زمانی که به رختخواب میرویم، همینکه این روز را چگونه سر کردیم ؟ چه انجام دادیم وبه کجا رسیدیم ؟، یکی ازمهمترین بخش زندگی ما خواهد بود وروزی خواهد رسید که برای مثال: من یا شما بگوئیم اگر کمی بیشتر در زندگی به آنچه انجام دادم توجه کرده بودم اگر بجای گذران وقت آنرا به کاری صرف میکردم… شایدامروز بسیار بهتر ازاین زندگی میکردم! وچنانچه از امروز خود راضی باشید، براحتی سر بربالش نهاده باخود میگوئید:اگر هیچ نکردم ،لااقل آنچه را که دوست داشتم انجام بدهم وتمام کنم، تا بآخر انجام دادم وباتمام رساندم .
آنتونی رابینز : من بیش ازهر چیز ، اعتقاد دارم که آنچه سرنوشت ما را تعیین می کند ، شرایط زندگیمان نیست ، بلکه تصمیمهای ماست انسانهای کهن دقیقا همینگونه فکر میکنند آنان میدانند درکجا چه موقع وچگونه کاری را انجام دهند واز آنچه در نهایت اعمال خود بآن میرسند نیز اگاهی دارند چراکه هرگز تن بکاری نمیدهند که دردی (مادی ومعنوی) را فراهم سازد که درفردا، نیاز به مداوای درد آن داشته باشند! بلکه چنانچه گامی را بردارند پیشاپیش تمامی مراحل اولیه ونیازهای آن ودانش آنرا نیز دنبال کرده ، آموخته وسپس گام خود برمیدارند وبا درنظر داشتن مراحل اولیه ی

” پیشگیری قبل از معالجه ومداوا”

را نیز مد نظر داشت هوگامهای خود را بدرستی وبااحتیاط وبا درنظر داشتن پیشآمد هایاحتمالی برداشته اند و اگرچه خدا نیستند که تمامیوقایع را بتوانند پیش بینی کرده یا آز ان اگاه باشند ،اما همانقدر که میدانند نتیجه اعمال انجام داده شده توسط خودودیگران چه اثر میتواند داشته باشد کافیست تا: * گامهای خود را پیش از برداشتن، اول محکم کرده، *سپس قدم بردارند!* وبقول عامه ی مردم :

جائی نخوابند که آب زیرشان برود

بلکه مطمئن باشند که آنجائی که هستند وکاری که در آن رابطه انجام میدهند ،نتیجه درستی را بدنبال خود خواهد داشت و این” برخواسته ازتجارب زندگیست “!

ازاینروست که میگویند همیشه به تجارب دیگران نیز توجه داشته باش ودرچیزی که درست بر ان آگاهی نداری از دیگران سوال کن یا بدنبال دانش آن برو تا در راه مجبور به ایستادن ویا حتی برگشتن و درنهایت شکستی نباشد. من پیش تر نیز از ” آنتونی رابینر”سخن به میان آورده ام نویسنده ی ۵جلد کتاب موفق” بسوی کامیابی” که بارها وبارها درایران به چاپ رسید. آنتونی رابینز : من و شما نیز می توانیم زندگانی خود را به صورت یکی ازاین افسانه ها در آوریم ، به شرط اینکه شهامت داشته باشیم و بدانیم که قادریم اختیار اتفاقاتی را که در زندگیمان می افتد به دستگیریم.

——

دراینجا لازم میبینم توضیحی کوتاه درباره ی او بدهم : او جوانی بیکار، شکست خورده، فقیر ومآیوس بود که در یک اتاق اجاره ای کثیف زندگی میکرد امروز همان او فردی با طرفداران زیاد ، موفق وشناخته شده است از سخنان او نمونه ای میاورم که به فرگرد ما نیز ربط عمده ای دارد: او درکتاب خود میگفت: زمانی که در فقر وفلاکت زندگی میکردم وبالاجبار ظرفهای خانه ام را در وان کثیف وبدبوی تنها اتاقم می شستم، همیشه باخود میگفتم باید راهی برای بهتر شدن زندگی خویش، بیابم ودراین زمانها بهترین راهی که دراین زمان بفکرم رسید این بود که نگاه کنم و ببینم افراد موفق جامعه چگونه افرادی هستند بخصوص آنان که بی هیچ سرمایه ای خود را به جائی رسانده اند

*اگر نتوانیم به تبار خویش سامانی درست دهیم ، مانند این است که در خانه ایی بی دیوار زندگی می کنیم. ارد بزرگ

…..

و…. ” آنتونی رابینر” ادامه میدهد که …آنگاه من باید دقیقا پا برجای پای آنان بگذارم که شاید بتوانم موفق شوم وهمین فکر امروز مرا دراین مکان که ایستاده ام قرار داده است……

* مردان و زنان کهن در راه رسیدن به هدف ، یک آن هم نمی ایستند . ارد بزرگ
…..

بله به همین سادگی

: ” آنتونی رابینر” مردی که دنیا اورا میشناسد

ومردم برای دیداراو حاضرند، ازهرکجای عالم که شده

راهی شوند تا فقط ،حتی شده لحظاتی کوتاه اورا ببینند.

چراکه او قادر به قبول ا ین نبود که بپذیرد:

هرآنچه قسمت وتقدیر براو

صلاح میدانست تا مردی ، فقیر و ناامید وبی سرنوشت

باشد، براوروانیست ومی بایست خود برای خود کاری انجام دهد:

قسمتم یعنی : خود من :

هـر چه بـودم …هـرچـه دیدم
هــرچه را ، د ر ره کــشـیدم
از هــر آن جــائی گـذشتـــم
بـا هــر آن فــردی نشــستـم

گــررهـی، بر مــن نبــوده
یـا کـه شـد ، راهی گشوده
گـرکـه رفـتم، راهِ غــ م را
گـه به جمعی ، گـاه تنـها!!!

از” خـود‌ه ِ مـن” بـوده برمن
از” من ِ من” بـوده برمن!!!
….
زنـــدگی جــرمـی نــدارد
تـا به د ل رنـجی گـذارد!!!
دل به هــرراهـی کـه رفـته
شـوق ِآن،از”مـن ” گـرفته!!!
….
هـرچـه بـوده ،بـوده ازمـن
هــرچـه بـوده ، بـوده ازمـن

گــر به غـــمها رهــسپارم
شــکوه ای از کـس، نـدارم
آخرایـن ” انـدیشه ی مــن”
بوده چون ” آیئـنه ی مـن”!!!

(قـسمـتم )، یعنـی خـود ِمــن!!!
(قـسمـتم )، یعنـی خـودِ مـن!!!

ــــــــــ ف. شــیدا / ۱۶ شهریور ۱۳۸۶ـــــــــــ

…. وبرمیگردیم به جمله ای که گفتم:
آنتونی رابینز:
پیش از برداشتن گامهایش در زندگی ، جای پای خود را محکم کرده بود،
اودقیقا براهی رفت که ا ز الگوی خود
که فرد موفقی بود ،برداشت کرده بود
وبه همین سبب پیشتراز انجام ، نتیجه را نیز میدانست!
این شخص یعنی” آنتونی رابینر” درواقع راهی را رفت
که دیگری شکستهایش را خورده بود
ورنجش را بجای او به تنهائی کشیده بود
درنتیجه برای آنتونی دیگر نیازی نبود که این شکستهارا مجددا
تجربه کند بلکه گامهای خود را بگونه ای برداشت که همان شخص
اولیه رفته بود،” اما باحذر کردن از گامهائی که
گاه باعث شکست مرد موفق ِاو” شده بود.

درواقع او

“از تجربه های ،یکبار تجربه شده ، به بهترین شکل استفاه کرده است “!

وخود را به مقامی رسانیده ،

که امروزه جز افراد شهیرو سرشناس جامعه آمریکا باشد.

….

اینگونه است که میگویند: تجارب دیگران را مورد توجه

قرار دهیم وآنچه آموختنی ست زآ نان بیآموزیم.

وهمینگونه است که جوانی چون ” آنتونی رابینر”

خود میشود یکی از:

مردان کهن که ارد بزرگ ازاو سخن میگوید:

چو گرمای تن مردان و زنان کهن به آسمان پر کشید با یاد خویش

اندیشه هواخواهان خود را گرما دهند .

ارد بزرگ

********

دودمان بی نیا و مرد کهن ، به هزار آیین اهریمنی گردانده می شود. ارد بزرگ

**_*_____________*__**

*دل به تنگ آمده است :

مانده ام سرگردان …ونمیدانم من
به چه اندیشه دلم خوش دارم
دیگر از هرچه دروغ است به جان آمده ام
دیگر از دیدن این چهره مردم به نقاب
اینهمه ضدیت حرف و عمل
اینهمه پشت هم از شاخ دروغ
برسرشاخه تزویر پریدن …تا کی؟
من به جان آمده ام
دلم از هرچه دروغ است به تنگ آمده ..
فریادش نیست !!
بغض در راهروی سینه
چه آشوب زده حیران است
دیده ام اما خشک
ونگاهم خیره ، بر همه رفتن این روز وشب است
آه ای مردم دنیا چه شده ؟؟!!
از چه اینگونه به تزویر وریا پیوستید
از چه اینگونه دروغ
برلب وبر همه لبها جاریست
وخدایا تو بگو
چه شده با دل این مردم تو؟
دوستت دارم ها
جز هوس نیست بروی لب این مردم دهر
ومحبت ها نیز
همه الوده به تزویر وریاست
ودلم میسوزد
بر دل گنجشکی
مرغ عشقی به قفس
یا کبوتر هائی
که ز دست منو تو
دانه بر میچیند
و خیالش خوش بود
که کسی دانه او خواهد داد
وای برما که برخود هم نیز
دانهء درد وغمیم
چهره در پشت نقاب
خالی از هر احساس
بر دلی میتازیم
که محبتها را بی هرآن سود ونیاز
رایگان می بخشد
خسته ام از همه این بازیها
وز آن مردم بی تدبیری
که درون خود ودر فطرت خویش
همه را مردم نادان خواندند
و بصد بازی وصد ها تزویر
بر دل ساده او چنگ زدند
وگهی زندگیش را آسان
تا به سر منزل غوغا بردند
تا بدرگاه شکست!!!
وبه خلوتگه خویش
بردلش خندیدند
مانده ام شیطان کیست
اگر اینگونه کسی شیطان نیست
…آه .
آه بس خسته بسی دلگیرم
ودگر قدرت این نیست مرا
که بیک قطره اشک
دل زاندوه رهانم به دمی
قلب من پُر شده از بغض وسرشک
دیده اما خشک است
ولبم
بسکه گزیدم هر دم
همچو دل میسوزد!!!
دلم از هرچه زمین است دگر نومید است
آسمان باز بآغوشم گیر
ودگر باره تو بگذار که سر بردل ابر
لحظه ای زار زنم
دل به جان آمده است
دل به تنگ آمده است!

۹ بهمن ۱۳۸۵ دوشنبه : فرزانه شیدا

پایان: ** فرگردمردان و زنان کهن **

به قلم: فــرزانه شـــیدا

———————————————————
—————————————————————–
———————————————————

- بعد دیگر فرگر د برآزندگان

(( زندگی چیست نمی دانم من من فقط میدانم زندگی سهم من از بودنم است ))

(* شاعر: مهدی مقدسی *)

دراین بخش از فرگرد های ارد بزرگ در فرگرد برازندگان اولین سوالی که دراولین قدم , فکر را مشغول میکند , این خواهد بود که “برآزندگان ” چه کسانی , ممکن است باشند. از دیدگاه من برآزندگان افرادی هستند که در صحنه ی زندگی سازنده ومهیا کننده ی زندگی بهتر برای مردم می باشند .

میهن پرستی هنر برآزندگان نیست که آرمان آنان است . ارد بزرگ

این گروه شامل : بزرگان : اندیشمندان ، کاشفان ومخترعین ، و استادان وعُلمای هرگونه دانش علم وپیشه وصنعت ….. می باشند و اینگونه افراد نیز چون فرگرد “مردان وزنان کهن” انسان هائی از میان خود ما هستند تفاوت” برآزندگان ” این است که اینان در زندگی خود چه به فقر باشد چه به ثروت , هرگز هیچ چیز را مانع یادگیری خود نمی دانند و بسیار نیز کنجکاوند این گروه همواره دانشی بیشتر از یک یا دودانش را در زندگی خود دنبال می کنند علاقمندی های متنوعی دارند ، بموقع وبی موقع از هر گونه تفریحاتی که در آن شور و انرژی وجودداشته باشد یا بگونه ای کنجکاوی وهیجانات درونی آنان را ارضا کند ، بهره مند میگردند و با وجود آن که ، درحین کار بسیارانسانهائی جدی وبا پشتکار هستند ،اکثرا انسانهای شوخ طبعی با “ظرافتهای دیدی وچشمی” درنگاه هستند و عمق مسائل را بگونه ای نگریسته و دنبال میکنند که ” خود ” به آن علاقمندند . شکل دیدگاه آنان معمولا با مردم عادی متفاوت است

برای مثال:

از آنجا که ” زاویه ی دید ” اینگونه افراد بدرون وبه علاقمندی های آنان باز میگردد ، لذا ممکن است همزمان با یک فرد عادی به یک منظره از طبیعت نگریسته ، اما درزمانی که فرد عادی ، آب و رودخانه وآسمان وزمین را نظاره می کند و از آن لذت میبرد، نگاه فرد برآزنده در کنار دیدن تمامی اینها ” بیشتر متوجه ی جزئیاتی ست که مورد علاقه ی اوست”!

——

* کجاست سینه کش کوهستان سرد و بلندی که گامهای برآزندگان را بر تن خویش به یادگار نداشته باشد ؟ . ارد بزرگ

——

وممکن است دراین میان بطور مثال: درهرنگاه بر زمینِ کنار رودخانه به سنگهای متفاوتی که برای مثال در آن ذرات شیشه برق میزند یا رنگهایش در هر گوشه متفاوت است نیز دقت کرده حتی به جمع آوری وبازی با آن بپردازد ، یا به امواج دریا خیره شده اما در ذهن خود به “شدت بادی که در حال وزش است ” تفکر کرده و باخودبیاندیشد که چقدر میزان شدت باد می بایست قوی باشد تا این امواج با سرعت بیشتری ، به ساحل برسد و همواره دردرون ذهن واندیشه واحساس وافکارخود درحال تحقیق وبررسی همه چیزهستند:

——

* برآزنده نمی گوید کیست ! او می گوید چیستی ؟ و از چیستت تو را به آسمانها می کشاند . * ارد بزرگ

——

ایشان گوئی در تمامی مدت زندگی خود، خود را در اسارت سوالات خویش می بینند ونیازمند آن هستند که برای خودوافکار خود جوابی پیدا کرده علل ودلایل همه ی آنچه مورد علاقه آنهاست را جستجو کرده وتا حدامکان در مدت حیاط خود بدنبال این هستند که هرچیز را تغییر داده واز آن چه خود وچه دیگران به بهترین شکل ممکن استفاده کنند :

هرگز دل من زعلم محروم نشد

کم ماند ز اسرار که معلوم نشد

هفتاد ودوسال فکر کردم شب وروز

(”"معلومم نشد ” که هیچ معلوم نشد!!*)

** خیام**

ودرکنار این خصایص اخلاقی نیزدرحرفه وکار و سرگرمی ها ،

چنانچه حرفه ی اولیه آنان ” رشته وعلومی خاص و مشخص شده “

باشد ، تفکر آنا ن بمانند اندیشمندی چون ” شوپنهاور “که خود یکی از

این افراد است اینگونه است که ” خود او” میگوید:

اگر ما چیزی را می خواهیم, برای آن نیست که دلیلی بر آن پیدا کرده ایم

بلکه چون آن را می خواهیم, برایش دلیل پیدا می کنیم.* شوپنهاور

اما همواره ” دیگر رشته های زندگی “را نیز پیگیری کرده وهمیشه با

علاقمندی کامل آنچه را که در جستجوی آن هستند و پیدا کرده وهرروزه

بر علم خویش میآفزایند ،

ودرعین حال هیچ چیزی را مانع از فعالیت خود نمیدانند خواه روانی وروحی باشد

خواه کمبودها جسمی و یا حتی آلام ودردها ومشکلات جسمی دیگر….

درواقع هریک ازاینها مزید برعلت شده تا بیشتر درپی رفع آن باشند

وچاره راهی بیابند

درهر دشتی که لاله زاری بوده ست

از سرخی خون شهریاری بوده ست

هرشاخ بنفشه کز زمین میروید

خالی ست که بر رخ نگاری بوده ست

(خیام*)

برآزندگان ( زمانی هم که ، مخالفت اطرافیان و ناسازگاری وحتی تمسخرهم کیشان

وهم مسلکان وحتی نزدیکان خود* را نسبت به علاقمندی ها یا اموری که درحال

انجام آن هستند، ببینند ، بی هیچ واکنشی در دنیای خود، بکار خویش میپردازند

وهیچ یک ازاین عوامل،قادر نیست” توجه وعلاقه ” وحتی “مشغولیت ذهنی وفکری “

آنان را از آنچه بدان مشغولند ،وا داشته یا آنرا کمتر کرده و ازبین ببرد.)

● اسارت

” اسارت ” قصه ی زندان شدن نیست
گهی ، در اوج ِ آزادی اسیری
نه دیواری ، ز سنگ است و نه شیشه
ولی در” اندرون” ، پابند و گیری
” رهائی” ، هـمچو برگی در خزانی
ولی ” سرگشته” د ر راه ُو مـسیری
ترا بادی برد هر سـو که خـواهد
نمی بینی ، کسـی دستش بگـیری
“اسارت قصه ی زندان شدن نیست”
اسـیری گر غــم ِ دنیا ، پذیری
دل و روحـت ، رهـا باید ز غــم کرد
نمی خـو اهی ا ـگر، از غـم ، بمیری
دلِ ِ آزاده ، آزاد ِ جـــهان اسـت
تو خود، از رنج این ” غـمخانه” ، سیری
بـکوش امروز وُ بـگذ ر از گذشـته
که ” شـادان دل” شـوی در روز پیری
و گرنه ، با غــم وُ رنــج ِ گذشـته
به هـر ، راهـی روی ، سـودی نگـیری

فرزانه شیدا - f sheida

****

اینان هرگزدر زندگی قادر نیستند در گوشه ای نشسته
وناظر گذرزندگی خود یا زندگی دیگران باشند
وحتی درحالت نشسته وآرام نیز
دردرون با ” افکار پرهیجان یا سازنده یا جستجوگر خویش” مشغولند .

ــــــــ● ــــــ* میخواهم آرام بگیرم*ـــــــ● ـــــــــ

دراعماق کهکشان …دراعماق دریا
در اعماق زمین نگریسته ام
امشب مرا “عمق دل” آشفته کرده است!
می بینم که در عمیق ترین لایه های قلبم
در سرخ ترین طپشهای دل
در شریان رود درون رگهایم
جنبش دیگری ست..با بیقراری وبی صبری!
بخود میگویم:آرام قلب من!
” دویدن” هرگز،
چه در عمق دل چه برروی زمین
جز طپیدنهای بیهوده نبوده است!
میخواهم پس اراین آرام وقدم زنان
راهی شوم!
از دویدنهای بیهوده وعاصی به جان آمده ام
ضربانهای تند قلبم مرا کلافه میکند
مرا کلافه کرده است!
کافی ست مرا…کافی
میخواهم آرامی بگیرم!
میخواهم ” عصر دویدن”
را برای “دوندگان ” دنیا ، وا گذارم
نمیخواهم ” دونده ای ” باشم
باشماره ای برسینه…در آرزوی ” خط پایان “!
…وبردن ” جام ” که بی هیچ نگاه
به پیرامون خویش
تنها میدوید …میدوید…میدوید!
و” حرمت جاده ” را نیز نگاه نمیداشت!
من پایان نمی خواهم!
من در خط شروع ایستاده ام
هرکس میخواهد بدود…بگذار بدود!
من تنها زمانی خواهم رفت…که بدانم ….
بیهوده نیست!
“بُردن با تعجیل” لطفی ندارد مرا!
میخواهم ارام ، ازخط کشی ها عبور کنم
میخواهم در پارکینگ های زندگی
هرجا ” جائی بود” پارک کنم!
میخوام”عبور” معنائی داشته باشد
“سفر” لطفی..،..”گذر” ارزشی!
میخواهم “بدون جام طلائی ” برنده بودن
درعبوری آرام….پس از پارک اندیشه هایم
قدمی داشته باشم …درطبیعت خداوند … در راه ها !
دیگر ازچکش “طپش”برروی قلبم
به جان آمده ام!
میخواهم طپش قلبم
نوازشی بر روحم باشد
از شدت ارامش!
میخواهم ارام بگیرم…میخواهم
“بی تعجیل” زنده باشم
بدون دلهره زندگی کنم
ارام درگذر باشم…ارام در گذر!
میخواهم…آنگاه که مرا می بینی
تو نیز آرام بگیری!
ایدل…زین پس زندگی را
” آرام ” زندگی کن …دویدن کافی ست!
آرام بگیر ایدل آرام!

۲۳ تیرماه ۱۳۸۲/۲۰۰۳
فرزانه شیدا - f sheida

ازاینروست که برای برازندگان همیشه” خلوت وتنهائی ولحظات باخود بودن
(” بهترین وامن ترین مکان برای” افکار و اجرای خلاقیت های ” ) آنان است

● میگویند

میگویند…آری… بدون تردید میگویند
دو با دو میشود چهار!
دل ِمن” حساب وکتاب ” نمیخواهد
” آمار” برایش مگیر
” سرشماری” نمیخواهم!
” محاسبه ی انسانها ” ، درهرکجای دنیا که باشند
همیشه ، کسل کننده بوده است
نه فقط برای من …برای مردم نیز!
بگذارید بجای ” سرشمردن ها”
دلها را بشماریم
تعداد جمعیت کشور ” ایکس /X ”
میشود: یک ملیون ” دل”
عاشقان را باید
به تولید دلهای کوچک، تشویق کنیم
تا تعداد عاشقان، با کمبود نسل مواجه نشود!
زیرا که نسل عاشقان ،رو به انقراض است!
….
آری…دنیا چنین زیباست
اگر شمارش دلها و عاشقان را شماره کنیم
دنیا آخر…. نیازمند عاشقان است
آری…دنیا اینچنین زیباست!

۲۴تیرماه ۱۳۸۲ فرزانه شیدا / f sheida
Farzaneh Sheida

و همچنین ” قوه ای محرکه ای” که دروجود ایشان، آنان را وادار میکند,

که هرگز قادر نباشند لحظاتی را در بیهود گی سرکرده وبه اتلاف وقت بپردازند
وحتی سرگرمیهای آنان نیز بگونه ای هدفمند است وبطور مداوم به کاری وچیزی

مشغولند ،چه با افکار خود چه با سرگرمی ها چه باانجام اموری که برای آنها مهم وضروری

بشمار میرود

درواقع برای این افراد همیشه همه چیز مهم یا جدی ستوحتی درحین شوخی ومزاح ،هم ” هدف وفکر وریشه ای ” در اعمال وسخنان آنان

موجود است، چراکه دردرون , همیشه درحال فکرکردن هستند
_____________________

* برآزندگان دستی و دامنی برای کاشتن دارند ! تا کدام فرزند برداشت کند ؟ ارد بزرگ

از دیگر*” اشارات ونشانه های موجود در روحیه این افراد” :

* دیدگاهی ست طنز گونه به امور جاری زندگی وهمچنین دیدی انتقادگرانه
که ظرافتهای خاص خود را داراست ودرواقع اگر چنین ” نگاه و طرزفکری “را دراختیار نداشتند با دیگر مردم هیچگونه تفاوتی نمیکردند وتمایز آنان دقیقا
درهمین مرحله آشکار میشود که : برای آنان

“هیچ چیز (همانگونه که هست*) ،نیست “!

یعنی آنان بدنبال دلایل همه چیز هستند و سوالات آنان در” چراها وبرای چه” خلاصه میگردد

* برآزندگان دستی و دامنی برای کاشتن دارند ! تا کدام فرزند برداشت کند ؟… ارد بزرگ

ذهنیت وتفکر ونوع نگاه اینان همراه با ” هوش سرشار این گروه ”
هرگز در” خویش درونی آنان ” ودر وجود درونی وروح وفکر
واندیشه های این افراد،آرام نمیگیرد

ودرخواست ومیل درونی وباطنی آنان چون “محرکه ای که همیشه درجریان”باشد وبمانند برقی که همواره ” کلید روشن شدن ” آنان زده شده باشد

یا متصل باشد و بمانند اینکه همیشه
دوشاخه ی متصل به برق بوده باشند همواره ،
درجریان زندگی ِ”زنده و مانا “، فعال هستند

* برآزندگان گرما بخشند ، سخن و گفتار آنان راه روشن آیندگان است . ارد بزرگ

● شب وعشقپریشان بود…
چون بادهای آشفته ی بیقرار
عصیان داشت…
چون تلاطم موج های دریای طوفانی….
بیقرار بود
چون سرگشته موجی بی ساحل
…. و نگاهش ،جوشش چشمه های درد را
از عمق خموش سینه ی خویش…
به فریاد آگهی میداد!
آفتاب وجودش …در جنگلهای دوردست
و درختان درهم پیچشده…. گم میشد
و غروب خاطرش
در پشت کوهساران بلندوُ…
قهوده ای وخاکی ، رنگ می باخت
اما شبهایش …آه شبهایش
شب های او … دریای آرام وعمیقی بود
که بیصدا موجهای افکارش را
به ساحل اندیشه های شبانه میکشید
اینجا در عمق تاریک وپنهان ِشب
گوئی در عمق یک دریا … سکوت ….
دور از هیاهوی روز…خود را باز میافت
خودِ درونش را!
و افکار او ، علفهای روئیده سبز زیر آب بودند
که دریک سبزی ملایم ولطیف
درموج اندیشه های آبگونه ی روح
او را… آرام میبخشید!
او عشق را … در عمیق ترین
عمق زندگی جستجو میکرد!
نه در دل خاک
در دل کهکشان …یا عمق دریای آبی!
گوئی , تن به آب سپرده
دست در دست قطره های آب
به دوردستهای اندیشه آدمی … ره یافته بود.
شب ِ او… شب دریائی افکاری بود
که در انتهای خویش،به محبتی آرام دهنده
وعشقی عمیق میرسید
دریای خاطر او، حتی در طوفان نیز
میتوانست ، عشق را ازاو باز پس گیرد
درعاشقانه های درون او…
عشق او دریائی بود!
چون مرواریدی در صدف
درعمق دریاها…
بسی پنهان …ودور از هر نگاه.
عشق او…از آن او بود و بس .
تنها از آن او!

۱۷ فروردین ۱۳۶۸
ف . شیدا

… اینان هموراه لحظات را در هر ثانیه اش با افکار وهیجانات
وقوه ی محرکه ی درونی خویش ، زندگی میکنند
بگونه ای که حتی گاه اگر ناچار به آرام گرفتن در جائی ومکانی باشند
بسیار کسل و در درون آشفته خواهند شد وبدنبال راه گریزی از
چنین مکانهائی میگردند
برای این گروه هرگز معنای استراحت معنی واقعی خود را ندارد
واستراحت نیز برای اینان بگونه ای بهره برداری از زمان برای یادگیری
ویا انجام کاری تفننی “اما ثمر دهنده است “! درواقع

“همیشه باید کاری انجام شود “

* کمر راه هم در برابر آرمان خواهی برآزندگان خواهد شکست .* ارد بزرگ

واستثنا دراینگونه مسائل، کمتر ازآنان دیده میشود درواقع حتی بدرستی
یادنگرفته اند که بدانند :

“چگونه میشود استراحت کرد ” ومعنای استراحت چیست!

واین گروه همان انسانهای بزرگی هستند که حتی درخیال وتفکر خود
از میوه ای عادی چون

” سیب در حمام خانه ی خویش
” جاذبه زمین ” را کشف میکنند !!!

وهمان گروهی که بقولی” دود چراغ خورده اند”!
وچه فقرچه ساعت خواب , وزمان روز و شب ونیمه شب نیز برایشان بگونه ی
بقیه ی مردم عادی

” زمان ووقت آرمیدن ” نیست

وانگار همیشه کمبود وقت دارند یا زمان
برایشان کوتاه تر از ۲۴ ساعت است وچیزی بیش از ۲۴ ساعت را
در دایره ی ساعت زندگی خود طلب میکنند.

* ویرانه کاخ های برآزندگان هم ، هزاران گهواره امید بر بستر خویش دارد .

ارد بزرگ

*ــــــــــــــــــــــ* طغیان لحظه ها *ــــــــــــــــــــــ*

در طغیان لحظه های درد …

که فریاد سر نداده ی ،

عشق را فرو میخورد

و سکوت بر صدا چنگ می کشید!..

و گامهای ِ شتابنده ی ؛اشک ؛

راهروی ِ ؛صبر خویش را؛ می دوید …

در ؛بی صبری ِهمیشه خاموش بودن؛! …

در شکایت ِ ‌؛‌ِهمیشه؛ بیصدا ؛ گریستن ؛ !

…..

شبها را، تا صبح بدرقه کرده ام،

… بسیار!…آری بسیار!

کنون نشسته بر ایوان صبح ،

در بدرود با ستارگان شب …

…آنچه باقی ست ،

دلی ست که هنوز , عـشق را جستجو میکند !

و بی آنکه بداند ، میدانست راه ِرفتن ،

اگرچه طولانی نمی بایست ،

تسلیم لحظه های نومیدی بود …

اگر که میخواست از پای نیافتد !

اگر که میخواست بیهوده نباشد!

چـراکـه … زندگی معنایش هرگز باختن نبود

زندگی هرگز معنایش باختن نبود .

*ـــــــــــ ۱۳۸۳ فرزانه شید ا ـــــــــ*

اینان گوئی از آ سمانها اجیر وموظف شده باشند

“که تا زمانی که هستند” از پانشسته از کمترین

وکوچکترین لحظات زندگی خود، ” بهره ای مناسب ببرند

” تا درنبود خود نیز مانا باشند ویا لااقل آنچه لازمه ی زندگیست
ازخویشتن بجا گذاشته باشند.

* برآزندگان و ترس از نیستی؟! آرمان آنها نیستی برای هستی میهن است. * ارد بزرگ

… وگوئی بمانند پدر ومادری هستند که همیشه در فکر کودکان خود بوده

و درتلاشی شبانه روزی هستند , تا حداکثر آرامش ورفاه اجتماعی
در زندگی خود و منو شما را فراهم آورند.

ما , منو شما , شاید دود چراغ را بخاطر قطع برق خورده باشیم ،

اما آنان که از روزگاریپیشین واز دوران پیش ازما ودرزمانهای گذشته بوده اند

شاید از سر نیاز وبرای ادامه کار خویش وتحصیل وخواندن کتاب وبرگه ای

دود چراغ را خورده باشند

اما این دسته از برآزندگان که امروز نیز وجود دارند نیز گاهی

به شمع وچراغی پناه برده اند

تا درخلوت خود وبدون آزار دیگران، توان آن را
داشته باشند تا بگونه ای در آرامش روحی ، فکری وذهنی به
مشغولیات خویش که همانا سازندگی وکشف و پدید آوردن وخلاقیت و
پدیده های نو و نوآ وریست را در خلوت خود، جان ببخشند .

* دارایی برآزندگان ، دلی سرشار از امید است
به پهنه و گستره آسمانها . *ارد بزرگ

” ذوق وعلاقمندی ” این افراد ” تا رسیدن به مرحله نهائی ونتیجه “آنگونه است که درصبوری کامل همه وهمه ی کشفیات ،اختراعات ،
سازندگی ها ونوآوری های خود را در درون خود
ریخته و نگاه داشته وبااینکه” شوق رسیدن به” مرحله نهائی” را دارند

اما همه را برای خود حفظ میکنند .!

* برآزندگان مست شرآب هزاران ساله تاریخ کشورخویشند سخن آنان
جز آهنگ خیزش و رشد نیست . ارد بزرگ

وبا شکیبائی تحمل میکنند تادرزمانی که “کار وهدف”سرانجام گرفت آنگاه،

” آنرا باتمامی اشتیاق خود با دیگران سهیم گردند “

و تارسیدن به هدف لحظه ای از کار بازنمانده و در
هرفرصتی به ادامه کار،تحقیق، تمرین ، یادگیری و آزمایش ادامه داده
و هزاره وهزاباره” تکرار” را نیز به جان میخرند و چیزی

بنام ” ناامیدی” در وجود آنان , هرگز معنا ومفهوم قابل درکی ندارند

* برآزندگان شادی را از بوته آتشدان پر اشک ، بیرون خواهند کشید . *ارد بزرگ

ودرعین حال هرچقدر هم دیگران بر آنان خرده گرفته و یا آنان را به هرشکلی
منع از ادامه کار کنند چه با تمسخر چه با مخالفت ویاهرگونه رفتار منفی
وسردی دهنده ای , بخوبی قادر به مقاومت هستند

* برآزندگان سپاه یاران خویش را تنها در
آمدگان و زندگان نمی بینند . *ارد بزرگ

….و:

* برآزندگان چشم در دست پر از بذر خویش دارند و آسمانی که مهربان است
صدای غرش باد هرزه گرد آنها را از راه خویش برنمی گرداند . ارد بزرگ
چراکه در درون چیزی بنام

” باید ” و “من میتوانم ” و”من باید بتوانم “

باعث میگردد تا انرژی لازم بر ادامه کار در وجودشان حفظ شده
وهرگز کسی قادر نیست ایشان را از راه رفته باز گرداند وحتی اگربا
شکستهای پی درپی نیز روبرو گردد
باز اینرا نه هرگز شکست بلکه تجربه نامیده

وبا اعتقاد به اینکه آنچه

میخواهد ” باید بشود “

وبرای ایشان

هیچ چیز

هیچ وقت

غیر ممکن نیست

وکلمه ی

” هرگز نگو هرگز” و “غیر ممکن هم غیر ممکن نیست”

” شعارهای همیشگی ” اینگونه افراد نابغه و خلاق دنیاست

که تا آخرین نفس پیش رفته وحتی اگر در ظاهر امر با مخالفان خود با سازگاری رفتار کرده

واینگونه وانمود کنند که به حرفهای آنان اهمیت میدهند و یا حتی عنوان واعتراف کنند که :

” آری چندین بار شکست خورده ام”!

اما باز” معنای شکست خوردن” بر این افراد هرگز معنای

” تمام شد” وباید ” فراموش کرد”

یا بقولی :” از خیر آن گذشتن وزحمت بر خویش کم کردن” را ندارد.

و این تفاوت عمده برآزندگان با افراد عادی جامعه است .

* برآزندگان بدنبال دگرگونی و رستاخیزند ، رشد در کمینگاه
راه های نارفته است .*

ارد بزرگ

و به همین دلیل ، برای خود من این قشر از جامعه
هیجان انگیز ترین ، جالبترین وجذابترین افراد جامعه هستند که
خواندن زندگینامه آنان چه از گذشتگان چه معاصرین، همواره ودرهمیشگی
زندگیم بسیار هیجان آور بوده وهست وبطور مداوم زندگی این برآزندگان را
اگر جزمعاصرین باشند با علاقمندی هرچه بیشتر
دنبال میکنم وسرنوشت آنان برای من از هر چیز دیگریدر دنیا “مهمتر وجالبتر وخواندنی تر ودیدنی تر” است .

وبهترین استادان و آموزنده ما در راه زندگی.

اینگونه انسانهای خلاق ونابغه گروه تشکیل دهنده ی علما واندیشمندان،
استادان ، شاعران و نویسندگان جامعه هستند که همواره
درحال سازندگی وخلاقیتند .

… وجا دارد که همه گونه امکانات رفاهی را برایشان فراهم گردد
تا در انجام آنچه می بایست انجام دهند دستی باز وموقعیتی فراهم شده
داشته باشند .

چراکه همگان مدیون این افراد هستند که با انجام کاراهای خود بنوعی به
بشریت خدمت میکنند چه این خدمت در جنبه های
کمک فیزیکی به انسان باشد چه عملی چه معنوی وروحی.
واما یک نمونه بارز ومشخصه ازنوابغ تاریخ میتوان از:
* موسیقدان آلمانی بتهون *را نام برد
که با وجود کر بودن موسیقدان بزرگی بودو بهترین سمفونی زندگی خود را
که “سمفونی نهم” نام دارددرزمانی نوشته واجرا کرد که بطور کامل شنوائی
خویش را ازدست داده بود وزندگینامه او بعنوان یکی ازنوابغ دنیا
بسیار خواندنیست و حتما جالب است بدانید بتهون آدمی
بسیار بدخلق وشلخته بود:
لینک زندگینامه بتهون:http://www.harmonytalk.com/archives/۰۰۰۳۱۴.html
و همچنین لینک زندگینامه بتهون نوشته شده توسط یک پزشک:http://۱pezeshk.com/archives/۲۰۰۷/۰۳/post_۴۵۰.html

کنجکا وئی ” برآزندگان ” سرچشمه از قدرت استعداد ونبوغ وخلاقیتی ست

که این گروه از مردان وزنان جامعه در وجود اندوخته اند

وهرگز سیراب از آموزش بیشتردر همه

علوم وهنرهای دیگر نمیشوند

وتا آخرین لحظات زندگی از هرامکانی

برای یادگیری بیشتر استفاده میکنند

* برآزندگان خواهند ساخت سرآیندگان از پس آن خواهند سرود و زمین آیندگان
را بارور می سازند . ارد بزرگ

از نمونه های بارز ” ابوعلی سینا ” را میتوان نام بردکه در دانش وعلم از بیشترین دانش
زمان خویش بهره مند بود ودر طب و انواع گوناگون علوم تبحر داشت

نمونه های دیگری که برازندگان میتوان نام برد :

آلبرت اینشتین (به آلمانی: Albert Einstein ) است
اودر(۱۴ مارس ۱۸۷۹ - ۱۸ آوریل۱۹۵۵) فیزیک‌دان نظری زادهٔ آلمان بود.
او بیشتر به خاطر نظریه نسبیت و بویژه برای هم‌ارزی جرم
و انرژی (E=mc۲) شهرت دارد.
علاوه بر این، او در بسط تئوری کوانتوم و مکانیک آماری سهم عمده‌ای داشت.
اینشتین جایزه نوبل فیزیک را در سال ۱۹۲۱ برای خدماتش به فیزیک نظری
و به خصوص به خاطر کشف قانون اثر فوتوالکتریک دریافت کرد.
او به دلیل تأثیرات چشمگیرش، به عنوان یکی از بزرگ‌ترین فیزیکدانانی
شناخته می‌شود
که به این جهان پا گذاشته‌اند. در فرهنگ عامه، نام «اینشتین» مترادف
هوش زیاد و نابغه شده‌است

* چه فریست زندگی را آنگاه که : برآزندگان را نشناسی ؟ و در خود بپیچی ؟ارد بزرگ

نمونه ی دیگر ” لئوناردو داوینچی” نقاش ایتالیائی ست که هم در علوم
و علم آناتومی نیز شهرت داشت وهمچنین در نقاشی شهره زمان دیروز
وامروز هستند:
سایت (آناتومی و داوینچی *همراه با زندگینامه ی او ):http://forum.iranproud.com/l-onardo-daoynchy-t۲۷۲۶۱۱.html

(بدن وعضلات بدن ورگها و تاروپود بدن انسانی ،اندام
و تمامی آنچه سازنده ی بدن انسانی ست = علم آناتومی *)آناتومی بدن انسان = سایت علمی (آناتومی*):
بخشی از زندگینامه ی او از سایت ذکر شده:http://forum.iranproud.com/l-onardo-daoynchy-t۲۷۲۶۱۱.html

*”جورجیو وازاری*” در کتاب زندگی هنرمندان”چنین روایت می کند که وقتی * وروکیو*
ظرافت، زیبایی و روحانیت کار نوآموزش را دید گفت:
دیگر هرگز دست به رنگ نخواهم زد.

پس از شش سال کار با وروکیو، در سال ۱۴۷۲ *لئوناردودر انجمن سنت لوک پذیرفته شد. این انجمن متعلق به صنف داروگران،
پزشکان و مقر هنرمندان بود و در بیمارستان سانتا ماریانووا قرار داشت.
این طور به نظر می رسد که لئوناردو از موقعیت مناسبی که به سبب استقرار
صنف پزشکان در انجمن پدید آمده بود، استفاده کرد
و مطالعاتش را در زمینه آناتومی عمیق تر ساخت.

منابع آگاه اظهار می کنند که

شاهکارهای برجسته آناتومی لئوناردو مانند
” سنت ژرم (هیرونوموس قدیس) ” در گالری *واتیکان و تابلوی
” آنونسیاسیون عید تبشیر ” که در اوفیتزی
قرار دارد،مربوط به همین دوران است.
به دلیل شهرت لئوناردو
به جذابیت و استعدادش در داستان سرایی،
بذله گویی، تردستی و موسیقی
احتمال می رود که او بسیاری از سالهای نوجوانی اش را
در خوشگذرانی به سر برده باشد.
ازنقاشی های او:
متانت مسیح، *پرسپکتیو و نظم بی همتای * لئوناردو با احساس آشفتگی
و شوریدگی حواریون در تضاد است.

به گفته ی تاریخ نویس گامبریج، شام آخر داوینچی،یکی از بزرگترین معجزات نبوغ انسان است.

جدا از نقاشی، لئوناردو به مطالعه ی آناتومی، نجوم، گیاه شناسی،
زمین شناسی، پرواز، جغرافی و نقشه های اختراعات و ابداعات نظامی
نیز سرگرم بود.

او ابداع کننده ی طرح هایی برای هلیکوپتر، چتر نجات،
دوچرخه، موتور سه دنده و نردبان کشویی بلند است که هم اکنون
به وسیله ی آتش نشان ها مورد استفاده قرار می گیرد
وبسیارند مثالهای آشنائی که منو شما هزاران باره از آنان شنیده ایم
ویا آثار واختراعات آنان را دیده ویا از آن در زندگی روزانه
استفاده برده ومی بریم.

●●●

اما چه چیز این افراد را ز دیگر مردم برتر کرده و متمایز میکند
جای سوال دارد…

* برآزندگان به گفتار سخیف و کم ارزش زندگی خویش
را تباه نمی سازند .* ارد بزرگ

●●●

حال…آیا شنیده اید که
بکارگیری دست راست وچپ ویا هردوباهم
در فعال بودن بخشی از مغز
(دست راست، سمت چپ مغز*) و(دست چپ ، سمت راست*)
ودرصورت استفاده از هردودست
(هردو بخش راست وچپ مغز)
انسان فعال گشته و سلولهای تازه تری میسازد وحجم مغز نیز
بالاتر میرود
واگرچه بطور طبیعی سلولهای بدن همواره درحال بازسازی است اما در
اثر فعالیتهای مغزی وهمچنین جسمی(ورزشهای وبدن سازی*)سلولهای وعضلات بدن افزایش یافته ، در” بدن ” سلولهای قدیمی دفع گردیده

وهمواره باز سازی میشود .
زین سبب میگویند
انسانهائی ازاین دست

بسیار نیز خلاق میباشند ونبوغ آنان معمولا
شگفت انگیز است

وبه همین سبب” قدرت حافظه وخلاقیت “در افرادی که با هردودست کار میکنند بسیار بالاستواز هوش سرشاری برخوردارند ولی باید پرسید :
چرا عده ای اینگونه هستندوعام مردم نیستند

*●●*

این را مسلم بدانید که

هیچک ازعلوم ودانش
ومهارتها در زندگی بخودی خود نیست

صرفنظر از استعداد ذاتیاینرا نیز باید بدانیم که ماانسانها تنها با تمرین و تلاش وتکرار وادامه در آن میتوانیم
از بهترین ها باشیم

ودر هرچه که

* اراده کنیم*

به آن دست یافته وآن فن وعلم ویا کار را برای
خود آسان کرده وراحت از پس انجام هرچه میخواهیم بر بیائیم

یک ضرب المثل نروژی میگوید:trening gjøre deg en master

به معنای آنکه تمرین در هرچیزی ترا استاد میکند

در نهایت سخن اینکه تمامی ما انسانها درصورت آنکه خود خواستار این باشیم
که در حرفه وعلم وهنری پیشرفته کرده وخود را به
جائی بر سانیم تنها کافیست در آن کار به تمرین ویادگیری مهارت های
آن بپردازیم واستعداد های درونی خود را شکوفا کنیم

مغز پذیرای تمامی آن چیزی ست که ما باو میآموزیمودر صورت آنکه میدانیم کدامین استعداددرما شکوفا تر است
میتوانیم در رشد آن تلاش کنیم

بااین تذکر که بسیارند انسانهائی که
با وجود نداشتن استعداد درکار ورشته ای قادر به یادگیری
وانجام آن بصورتی همراه با مهارت نیز بوده اند .

واین خود نشانگر این است که :

(خواستن توانستن است*)!

اگر بگونه ای درست آنچه را که میخواهیم ، بیاموزیم، یاد بگیریم وانجام دهیم
را با اشتیاق دنبال کرده ودانش آنرا بیاموزیم وبه تمرین وتمرین بپردازیم
لذا من وشما نیز میتوانیم چون بخواهیم یکی از برازندگان تاریخ خود باشیم

باامید موفقیت همگان در سراسر دنیا وگیتی

پرهای خون آلود برآزندگان نقش زیبای آزادی آیندگان است. ارد بزرگ

ضرب المثل نروژی را فراموش نکن:

trening gjøre deg en master

معنا : ” تمرین در هرچیزی ترا استاد میکند!

پایان: ** فرگرد برآزندگان **

به قلم: فــرزانه شـــیدا

———————————————————
—————————————————————–
———————————————————

- بعد دیگر فرگر د اسطوره

اکنون در فرگر د اسطوره از خود می پرسیم :اسطوره کیست؟آیا با در نظر گرفتن فرگرده های مردان وزنان کهن و همچنین آگاهی ار اینکه برآزندگان چه کسانی هستند با خود به اندیشه فرو نخواهیم رفت که چه کسی اسطوره است و لزوما چه کسی نیز می بایست اسطوره باشد؟!

همانگونه که میدانید اسطوره های” افراد الگو” در جامعه اشخاص مشخصه ای هستند که جامعه افکار وعقاید آنان را می پذیرد
واز آنجا که دیدگاههای آدمیان متفاوت است لذا هر کسی اسطوره و الگوی خود را دنبال می کند و درعین حال اینکه چنین کسی چگونه افکاری را دنبال می ند بستگی به آن دارد که هدف ما از دنباله روی از یک اسطوره چه باشد بطور مثال آنکه در زمینه های دینی و مذهبی بدنبال الگوی مناسب است الگوی دینی خود را برمی گزیند و به همین شکل انتخاب ما با درنظر گرفتن ایده ها اسطوره ها والگو ها صورت میگیرد…

چرا که آدمی همواره در پی خویش میگردد در ” خود واقعی درون خود” را تا دریابد چه را از زندگی طلب می کند و خواهان چیست وکدامین اندیشه و عملی رادر زندگی می پسندد می پدیزد، دوست دارد ویا قبول میکندتا بواسطه ی ان توشه ای برای راه رفتن خویش بردار د وتوان ادامه راه را داشته باشد.

در پی خویش

کوهساری سنگی …در غروبی غمناک
منم اینجا تنها
ملتهب از فریاد!
آمدم تا که در این خلوت سرد
بر سکوت دل خود چیره شوم
آمدم تا که به فریاد بلند
بانک تکرار ( مرا) داد زنم !
من در این پیچ و خم سنگی کوه
رو به هرسوی غریب
ناشکیبا از درد
در پی خویش فراوان گشتم
و به نومیدی و یاس
چشمه را آینه خود کردم
لیک آخر ز چه رو
در پی اینهمه فریاد وفغان
گشتنی دور خود اندر دل کوه
گر یه ای ملتهب از جوشش درد
همچنان غمگینم
همچنان آشفته
و ز بودن خالی
اثری از من من نیست چرا
در پی چیست که میگردم من
کوله بارم خالیست
از امیدی که مرا راه برد !
و من اما مغموم بی هدف سرگردان
همچنان در راهم…و به شب نزدیکم.
لیک این خاکی کوه
اینهمه سردی و دل سنگی او
رنگ خاکستری چهره یاو
سبزی بودن را
از دل پر طپشم می دزدد
و سکوتش گوئی بر فغان دل من میخندد
از من من اثری نیست ولی
در من اما طپشی بیهوده ست

در تلاشی مغموم
(رفتن و جستن خویش )!
لیک آخر ز چه رو
همچنان در راهم
با کدامین شوقی
راه شب می پویم
کوله بارم خالیست
از امیدی که مرا راه برد!

ف.شیدا ۱۳۷۴
برای کسی که بدنبال الگوی خاص خود میگردد ازجمله اسطوره های دینی , مسلما بزرگان جامعه ی مذهبی را چون رهبر در دین مسلمانان و چون پاپ در دین مسیحیان , اسطوره خود قرار می دهد.

زمانی که به جنبه های سیاسی آن فکر می کند رئیس جمهوری وقت و همچنین روسای جمهوری و پادشاهان گذشته تاریخ خود را بررسی کرده کسی را بعنوان الگو انتخاب میکند.

زمانی که بدنبال اندیشه های بزرگ است نیز باز با دیدگاه درونی خود
درپی بهترین افراد سر شناس کشور وجهان

بدنبال اسطوره یااسطوره های مناسب میگردد.

اما چرا انسان نیازمند اسطوره است؟

مسلم است که همانگونه که ما در زندگی اول والدین

سپس معلم ودبیر واستاد را بعنوان راهنمای خود میشناسیم

در بعُد بزرگتر زندگی و زندگی کردن

نیز نیازمند کسی هستیم تا به کمک او وافکار او
شخصیت درونی خود را بنا سازیم

واز آنجا که انسان خواهان این است که

در زندگی خود انسانی موفق باشد

در نتیجه انتخاب یک اسطوره ی مناسب بعنوان الگوئی که انسان ازاو تبعیت کند
امریست بسیار جدی ومهم .

حال درنظر بگیرید که برای مثال وقتی کسی بدنبال سخنان بزرگ میرود
هدف او چه میتواند باشد مسلما تنها از سر تفریح وتفتنن نیست
وهدفی که شخص را بدنبال انسانها ی بزرگ واسطوره ها
می کشاند چیزی جز این نخواهد بود که فرد

بدنبال جوابهائی برای خود در زندگیست
و هرکسی بدنبال اینگونه اندیشه ها نیست
وشاید درتمام طول زندگی خود
تنها به آنچه در ضرب المثلها وتجربه های دیگران از زبان
دیگران نیز میشنوند اکتفا کرده به همین حدود نیز در زندگی خود
راضی باشد.*سرزمینی که اسطوره های خویش را فراموش کند به اسطورهای کشورهای دیگر
دلخوش می کند فرزندان چنین دودمانی بی پناه و آسیب پذیرند . ارد بزرگ

اما هستند کسانی که بیش ازاینخواهان آن باشند که اگر درطول زندگی خود ازاین
گذرگاه یکباره زندگی ودر طی مسافت آن که

« عمر» نامید میشوداین راه را بگونه ای طی کنند که, درست آنرا پیموده باشند

ودر طول بودن خویش خواهان یادگیری بیشترو ترقی
وپیشرفت خود باشند

تا به خوبی وبدرستی راه رفتن زندگی را پیموده
وکمتر بدردسر ومشکل گرفتار شوند

ودقیقا در اینجاست

که الگوها واسطوره ها ارزش خویش را نشان میدهند…..

در طی زندگی روزانه نیز،وقتی که منو شما

(بخصوص در ایران که بسیار متداول تر است*)
در چهار خط صحبت خود سه تا (مثل ومتل وکنایه های*)

اندشمندانه آنان رابه یاری میگیریم تا سخن خودرا
تفهیم کرده ویا به مدد گفتن جوک وروایت
وحکایتی قصد گفتن مطلب خاصی را داریم
تا پیامی را غیر مستقیم وبا مدد از دیگران وتجربه ها
به شخص مقابل خود برساینم ,و
وقتی که ما در یک روز نیز بین کتب واشعار
وحتی در رسانه هائی چون

رادیو تلوزیون روزنامه ومجلات
به خواندن ودیدن وشنیدن
پرداخته و در جستجوی مطالب مختلفی هستیم که
بواسطه علاقمندی خود چیزی از آن یاد گرفته یا بدانیم,

در اصل هدف ما چیزی جز این نیست

که ازاینکار, گذشته از جنبه تفنن آ ن

نتیجه ای را نیز بگیریم
و مسلم است که حتی اگر بدیدن «کارتونی »

هم مشغول شویم
چیزی بطور ناخود آگاه یاد گرفته ایم

وهمان پیامی
که قصد یاد دادن آنرا به کودک داشته اند مجدد
برای ما یادآوری میشود .

ودرعین حال تاثیر اینگونه رسانه ها
خواه کتاب باشد خواه رادیو تلوزیون ویا روزنامه در
وجود ناخود آگاه ما چیزی از یادگیری انجام شده استکمااینکه اینروزها
میتوان درخواب با شنیدن»
« سی دی» های متعدد زبان« انواع زبان های دنیا»
را آموخت ویا با موزیکی آرام
فشارهای عصبی واسترس زای روزانه وزندگی
را درساعات خواب کم نمود یا
بر « قدرت اعتماد بنفس»
خویش افزود ه یا بر درد واندوه خود فائق آمد.

درنتیجه تاثیر اینگونه رسانه ها در نهاد ما، حتی بدون آگاهی
منو شما در مغز ودرضمیر ناخودا گاه ما ضبط وثبت شده

وماندگار میشود .

کمااینکه وقتی برای مثال

کسی , از خبر روز, برایمان سخن میگویدبلافاصله در ذهن ما تداعی روزنامه یا تلوزیون
یا متنی را که خوانده ایم میشود وبخاطر می آوریم که:
منهم امروز این آن را شنیده یا خوانده ویا دیده ام

درنتیجه ما حتی بدون خواست خود هم در روزانه ی زندگی
درحال یادگرفتنیم خواه مثبت باشد خواه منفی تاثیر آنچه روزانه
برما تاثیر میگذارد
ویا نگاه میبیند وگوش میشنود
تاثیری دائمی خواهد بود بر تمامی زندگی ما
ودرنهاد وذهن واندیشه ما

وهرچقدر هم بگوئیم که:

« من تحت تاثیر عوامل خارجی نیستم »

کافیست که دوسه روز خود را امتحان کنی

وبطور مداوم مثلا

فقط به فقط اخبار گوش کنید
وبعد از نهایت “سه روز” شما خود یک انبار اخبار هستید که
هرچقدرهم با بی توجهی به آن نگاه کرده باشید کافیست که
کسی اشاره ای به گوشه ای از آن کرده

آنگاه شما بلافاصله تصویری از مغز ارسال شده
دریافت گردیده وشما در تصور وفکر خود آنرا

مجددا ,خواهید گرفت
« تصویری» ازآن صفحه ی کتاب یا روزنامه
تصویری از لحظه ای که این وآن خبر را در رادیویا تلوزیون
گوش داده یا تماشا میگردید .

ما روزانه تحت تاثیر یکایک عواملی هستیم که چه مهم باشد
چه بی اهمیت
ذهن آنرا ثبت ودرحافظه ی پسین یا

« ضمیر ناخوداگاهِ » ما, آنرا انبار میکند

واثر آن در روز وروزهای بعد برما روشن میشود

واثرات آنچه دیده وشنیده ایم ,یا بر احساس اثری داشته است نیز

در باور ما ویا اندیشه ی ما جای میگیرد:
●●●●

● به خود سوزن بزن! آنگه خود داور باش
میان سینه فریاد یست

درون سینـه ام یک خــشم

و دردی مانده در بغــض گلویم با نگاهی تر

و چشمم ، خیره برآن آینه لبریز اندوه است

و بس رنجیده خاطر ،خیره مانده ،در نگاه من!

و فریاد است…

و اندوه است و

یک دل بس شـکسته غرقه در گفتار!
میان آینه با دیدگان تر نگاهش خیره مانده ،

در نگاه من گناهش بی گناهی هاست!

و از آن دل که جز عشقی ،

درونش نیست فقط مانده نگاهی تر میان آینه،

در خیرگی، بردیدگان من

چه گویم دیدگانم را

که میخواهد،جواب قلب من باشد؟!
که میخواهد نَگرید، بیش ازاین با درد

ومن در باور خود،هرچه میگردم

گناهی را نمی بینم که محکومش شوم ،

اینگونه با تلخی بد بینی

که( من جز من ) نبودم

در تمام زندگی با خود…

و یا بادیگری ،هر کس ،

که بااو ،هم سخن گشتم

و حتی باور من نیز

به بهت حیرتی بر من نظر دوزد!

و می پرسد مداوم،

پشت هم ،بی هر درنگی،

از منو از دل میان اینهمه

باید نباید ها گناهم چیست؟!

بجز یک همدلی ، یک دوستیی

ک مهربان دل، بودنی ،

در زندگانی من چه بودم؟!

باور من چیست؟!

مگر قلبی شکستم یا کسی رنجاندم، از ظلمی

مگر جز مهربانی راه دیگر، بوده در راهم؟!

مگر جز بر امیدی،

حرف دیگر بر زبانم بوده با،

هر یک دل نومید

مگر بر گریه و تنهائی قلبی

بجز یک مهربان بودم؟!

مگر هر دل نباید همدل و همراه و یاور واربپا خیزد،

برای یک دل دیگر به همراهی ، به دلداری ؟!

گناهم چیست؟!

دلی بودم بیک باور که دنیا،

مظهرِ عشق و محبت ، مهربانی هاست

خداوندا همه اینها،

همه اینها ،

چه شد در سینه ها،

آن باور زیبای ما، یک باور از رویاست ؟ !!

بگو این داوری ها چیست؟!

کجا ی زندگی گم شد،

همهایمان و باورها ؟!

کجای راه من، بوده خطا، در بازی اینها؟!

اگر شعری نوشتم شعر قلبم بود

اگر حرفی زدم آئین مهری در کلامم بود

اگر پندی دهم جز از رهِ یک مهربانی نیست

چه میگویند؟!! ،چه میخواهند؟؟!!

من اما ؛ من ؛ فقط بودم؛!

نه نیرنگی شناسم ،

در وجود خود نه ننگی را پذیرم بر دلم کین دل،

نشانش ،جز محبت نیست

و رنگ سرخ دل ،رنگی بجز رنگ صداقت نیست!

همه این داوریها،

از سیاهی های قلب ِمردمی،فانی ست

که قلبش آشنا با گفته های پاک یزدان نیست!!

من اما ؛ من؛ فقط بودم

و ؛من بودن؛ گناهی نیست !!

چو میدانم دلم از هر گناهی عاری و خالی ست.

((چنین بودن گناهی نیست ))!

و تو ای آنکه، بی رحمانه تازیدی

به قلب سرخ یک عاشق

که قلبش ماءمن ، عشق و عطوفت بود

تو خود را سوزنی زن

،تا که دریابی گناهت چیست!

که ناحق تاختن بر دیگری لطف و محبت نیست

و راه آن خداوندی که میگوئی

چنین ره نیست !!چنین ره نیست !!!

فرزانه شیدا ( ۱۳۸۴ )

درواقع از اسطوره ها یاد کرده ایم

واینکه نام *جوک را آوردم

برای مثال جوکهای ملانصرالدین که بسیار درجامعه ایرانی

شایع است اگر دقت کنید ملا بیش از آنکه جوک باشد اندیشمندیست

که ما بواسطه سخن وروایتهائی ازاو

بسیار برآموخته های افزوده ایم

چرا که در هر جوک ومتل وحکایت و روایتی ازاو

مطالبی نهفته است

که هدف از آن رساندن پیامی و تجربه ای

به منو شماست

ما اگر بخواهیم روزانه تنها به گفته های مردم کوچه وخیابان

اتکا کنیم همیشه مانند فرفره ای که اورا بحرکت در آورده باشند

بدون هیچ فایده واثری جز سرگیجه گرفتن، سرگردان بودن

وگردشی بدور خود بجائی نخواهیم رسید

وحال که یادی از ملانصرالدین شد وسخن بدینجا رسیذ

لازم میدانم برای گفته خود از روایتی از همان

ملانصرالدین برای شما بازگو کنم که در این روایت

نیز پیام همانی ست که من اکنون برای شما از آن سخن گفتم